تبليغاتX
روش آیینی و ملی در کردستان
شنبه هجدهم خرداد 1387 22:9

اشاره ای به سیمای آیینی در کردستان

 

بهزاد خوشحالي

 

                  

                          

BY: BEHZAD KHOSHHALI

 

کردها یکی از ملت های کهن خاورمیانه هستند که به عنوان بزرگترین ملت بدون دولت جهان شناخته می شوند.ملاحظات سیاسی در تاریخ،  این ملت را در میان چندین کشور جهان پراکنده است.

کردها به صورت عمده در چهار کشور ایران، عراق، ترکیه و سوریه زندگی می کنند و اقلیت های کوچکی از آنها نیز در ارمنستان،  گرجستان،  قزاقستان، ازبکستان، ترکمنستان، قرقیزستان، لبنان، شمال شرقی ایران،  افغانستان(قندهار) و چین(مناطق شینسی، هانیسو و نینسا) زندگی می کنند. 

***

 

بنيادهاي آييني در كردستان به دوران پيش از تاسيس ملت كرد درمنطقه و دوره اي بازمي گردند كه در آن ملت هاي كهن وبومي منطقه در كنار اقوام آريايي كه بعدها وارد اين منطقه شدند ساخت هاي قومي ـ فرهنگي را قوام بخشيده بودند.(از نگاه ويلچفسكي پروسه ي ملت سازي كردها در قرن پنجم ميلادي پايان يافته است.) از ميان اقوام بومي و از مهمترين آنها مي توان به "گوتي"ها، "لولوبي" ها، "كاسي" ها، "ماننا"ها، "نايري"ها، “مارد”ها، “كردوخ” ها و از مهاجرنشينان آريايي مي توان به مادها اشاره نمود.

دريكي از كهن ترين مكان هاي باستاني خاورميانه در"چرمو"يك بت كوچك ساخته شده از گل پيداشده كه خداي ساكنان بومي بوده است. اين بت به شكل زن ساخته شده و بيانگر دوره اي از خدا ـ مادرپرستي در عصر نئوليتيك بوده است.(زن به عنوان سمبل آفرينندگي).

پس از اين دوره مي توان به گسترش انديشه آييني در منطقه ونزد "سومري"ها و"اكدي"ها اشاره ورزيد كه پديده هاي طبيعي را به عنوان خداوند برمي گزينند."آن"خداوند آسمان ،"اينليل" خداوندزمين،"اينكي" يا"ايليا" خداوند آب از جمله ي اين خدايان شناخته شده هستند. ملت هاي بومي ساكن رشته كوه هاي زاگرس و بين النهرين، بنيادهاي اوليه پروسه ي تاريخي كرد ملت سازي هستند كه بالندگي مدني آنها  به پيش از هزاره ي چهارم قبل از ميلاد بازمي گردد.

"گوتي" ها درسال هاي 2120ـ2230 پيش از ميلاد وكاسي ها درسال هاي 1204ـ 1517 قبل از ميلاد برمناطقي ازبين النهرين حكم رانده اند. "لولوبي" ها را نيز دراين دوران نمي توان ناديده گرفت. تصوير "نارامسين" شاه "اكد" پس از پيروزي بر "ساتين" شاه لولوبي، مويد بالندگي لولوبي ها واكدها در اين دوران و درمنطقه خاورميانه بوده است. "هوري"ها نيز درسال هاي 1500 پيش از ميلاد، دولت "ميتاني" را با قلمرو قدرت بسيار گسترده درمنطقه خاورميانه بنا نهاده اند كه بر آثار برجاي مانده از آنها در اين گستره، مي توان اشاره نمود.

دراين ميان، اگر چه نمي توان منكر حضور وتاثير ساير اقوام در آن دوران و درمناطقي كه امروز كردستان ناميده مي شوند گشت اما گسترش وكيفيت پرستش خدايان"سومر"، "اكد"،"بابل"و"آشور" نزد ملت هاي زاگرس نشين و ساكنان بين النهرين از اهميت مطالعاتي بيشتري برخوردار است. از مهمترين خدايان اين دوران مي توان به "عشتار" خداوند بابل( الهه ي مادر)، "سين" خداوند ماه، "اينليل"  و "مردوك" بابلي ها، "هاربه" و "شيخو"ي كاسي ها، "ساخ" يا "شورياش" (سورياش) خداوند خورشيد،"بورياش"يا "اوبرياش" خداوند باران، "ايمريا" وخداوند حامي شاهان وسلاطين نام برد.

جداي از اين ها مي توان به نام شهر"اربيل" اشاره نمود كه در نبشته هاي"بابل" و"آشور" به صورت "اربائیلو"(به معناي چهار خداوند) آمده ودر واقع قبله گاه مشترك "آشور"،"هوري"،"گوتي" و"اكد" در مقاطع زماني گوناگون بوده است.

در شهر"كركوك" نيز كه درعصر "هوري"ها، "آراپخا" (آراپخاي) نام داشته وپس از مهاجرت سامي ها، به "گارماي" و در ادامه، "كاركا" تغيير نام يافته است برخي مظاهر طبيعي وحيوانات وپرندگان چون"عقاب" مورد پرستش قرار گرفته اند. از نگاه "ويلچفسكي" اين ويژه گي اكنون نيز در نام عشيره ي"همه وند" ساكن منطقه به يادگار مانده است.

در آغاز هزاره ي نخست پيش از ميلاد ،"گوتي" ها و"لولوبي" ها درمنطقه ي "زاموا" اتحاديه اي به نام"ماننا" تشكيل و دولت خود را نيز به تبع،"دولت ماننا" نام نهادند كه پايتخت آن، شهر"سقز" كنوني در جنوب درياچه اروميه بود. اهميت اتحاديه و دولت ماننا، رقابت ومنازعه ي طولاني مدت با "آشوري" و"اورارتو" وسرانجام تعريف آن به عنوان ستون وبن مايه فرهنگ وتمدن امپراتوري"ماد" است. مادها به عنوان بخشي از مهاجران آريايي در سده ي ششم پيش از ميلاد، امپراتوري بزرگ ماد را تاسيس و كانون تمدن وفرهنگ منطقه را به وجود آوردند.

خداوند بزرگ آييني مادها "باباآسمان" يا "باباديائوس" خداوند آسمان وخير ونيكي يا همان "دياوس پيتر" هندي ها بود. (ديو يا دئيوه خداوندان قدرت وپديده هاي طبيعي بودند ودر ميان آنها خدايان شر نيز تعريف شده بود.) "اهورا"ها يا"اسوره" هندي نيز بزرگ خداياني بودند كه از نيكي حمايت و دفاع مي كردند.(شايد بخش دوم نام"كلهر" اشاره به خداوند"اهورا" باشد. كلهر در ريشه"كل اهورا" خداوند بزرگ مناطق كوهستاني"بيستون" بوده است.)

نزد آريايي ها ومادها ابتدا نوعي چندخدايي باب بوده است كه بر اساس تعريف خدايان خير وشر والهام از طبيعت، تاثير آنها بر انسان ها وانمود شده است. اما در ادامه يكي از خدايان به مقام "خداوند اعظم" يا "خداي خدايان" نايل آمده است. جايگاه خداوند خورشيد وروشنايي"ميترا" ميان ساكنان خاورميانه، بين النهرين، آسياي صغير وحتي در روم نيز اين چنين تعريف شده است. آيين"ميترايي"يا "ميترائيسم" سده هاي طولاني، آيين ساكنان منطقه بوده است.

درميان خداوندان بسياري كه دراعصار مختلف ظهور وبعضاً به جايگاه "خداي خدايان" نيز نايل مي آمدند، تدريجاً انديشه "يك خدايي" يا "مونوتيزم" ظهور كرد. اين يك خدايي گرايي را مي توان به تاسيس دولت ماد به مثابه يك دولت برده دار(حكومت مطلقه ي شاه) نسبت داد كه در كنار خود انديشه ي يگانه خالق را نيز ترويج مي داد همچنان كه انگلس مي گويد: "خداوند يگانه وتنها بدون وجود يك شاه يگانه هرگز به وجود نمي آمد. خداوند يكتا رونوشت كامل يك حاكم قدرتمند وزورمدار شرقي است."

اما آيين "زرتشت"در سده ي ششم پيش از ميلاد ظهور كرد و اگرچه به عنوان آيين دولت ماد رسميت نيافت اما تدريجاً در خانواده ي اشراف ونجيب زادگان نفوذ كرد به گونه اي كه در اواخر اين سده ماگ"ها يا مردان آييني زرتشت، در قلمرو دولت ماد به رسميت شناخته شده بودند. اگرچه در دوران مادها وچه در عصر هخامنشيان، آيين زرتشتي با محدوديت هايي نيزروبرو شد.

كتاب مقدس زرتشتيان "اوستا" و سروده هاي آن"گات"ها ،"اهورامزدا" را خداي خدايان، آفريننده ي جهان ويگانه خداوند نيكي مي داند وبراين باور است كه سرانجام نبرد نيروهاي خير(سپيته مَينَس) و ارواح شر (اَنرومَينس) با پيروزي"سپيته مَينَس" به پايان خواهد رسيد. اين آيين به دليل آنكه سرانجام نيروهاي خير بر ارواح شر پيروز خواهندشد كيشي كاملاً يگانه پرست ومطابق آنچه "آرتوركريتسنسن" مي گويد بازتاب قدرت اهورامزدا است كه يگانه اراده خدايي به شمار مي آيد.

در آيين زرتشت، يكتاپرستي، نگاه سلسله مراتبي به عالم و فلسفه ي تاريخ مبتني بر نبرد خير عليه شر، برجسته ترين ويژه گي هاست.

زرتشت داراي فلسفه ي تاريخي خاص خود نيز هست كه از آن مي توان با نام "فلسفه ي تاريخ اوستايي" نام برد، يعني نبرد نيروهاي اهورايي عليه نيروهاي اهريمني كه در آن انسان در ياري رساني به نيروهاي اهورايي عليه اهريمن نقش ويژه را دارد. پس انسان، انسان بي تفاوتي نيست و در خلق آفرينش و نيكي، نقش فعالي دارد.

بسياري از ساكنان بومي كوهستان هاي زاگرس واز جمله بسياري از نياكان كردها، به پيروي از آيين نو برنخاستند و با پيروي از مظاهر طبيعي به عنوان خدايان، به حيات آييني خود ادامه دادند.

زرتشت اينان را "دَئيوه يسنا" يا " ديوپرست"نام نهاده است. اين واژه هنوز هم وجود دارد وبا اندكي تغيير در قالب واژه ي"داسني" يكي از نام هاي كهن و وجه تسميه "ايزدي" ها است.

پادشاهان هخامنشي براي تعريف نوعي يكپارچگي ديني وتثبيت سلطه ونفوذ سياسي خود در عصر شاپور دوم (309ـ379پيش از ميلاد) آيين زرتشتي را به عنوان دين رسمي دولت اعلام وبراي توسعه ي اين آيين در ميان قبايل كوچرو و كوهستان نشين واحترام نهادن به اديان كهن مبتني بر طبيعت پرستي، اين خدايان را در سلك ملايك آيين زرتشتي و در واقع فرشتگان مقرب"اهورامزدا" قرار دادند. از اين دوران به بعد، آيين زرتشتي، ديگر نه آيين زرتشتي، بلكه دين رسمي دولت هخامنشي و"مزديسنا" يا"مزداييسم" بود.

مزداييسم به سرعت در ميان زاگرس نشينان وساكنان بين النهرين رواج پيداكرد وبه عنوان كيش يگانه پرستي نزد اقوام وساكنان منطقه ـ وبه تبع كردهاـ‌ تثبيت شد. تاثير آيين زرتشتي بر ملت كرد تا به امروز نيز در كلام وگويش، پوشش ورفتار، آيين ها ومراسم - از احترام به آتش و جشن"كومسا" تا آثار آن بر اصول وبن مايه هاي آيين" ايزدي"، "اهل حق" و "علوي"- نمايان است.

اگرچه نبايد فراموش كرد تا دوران ظهور اسلام، بسياري از كردهاي ساكن غرب رشته كوه هاي زاگرس، "جزير"، "بوتان" و"شرق كركوك" ، پيرو آيين زرتشتي نبودند.

ورود يهودي ها به كردستان وگسترش آيين ايشان در بين النهرين، آسياي صغير وايران به دو موج تاريخي بازمي گردد:نخست:يورش"نبوخدنصر"شاه بابل در587پيش از ميلاد به سرزمين "يهودا"، شكست "آشور" از هخامنشي ومهاجرت يهوديان به مناطق كردنشين ودوم:پراكنده وآوارگي يهوديان براثر لشكركشي هاي "تيتو"ي رومي درسال 70 ميلادي به فلسطين كه منجر به حركت آنها به سوي كردستان، ايران وآسياي صغير شد. رد پاي يهوديان در كردستان امروز را مي توان در اسامي محله هاي محل سكونت آنها وگورستان هاي ايشان در شهرهاي كردنشين(گه ره كي جووله كه، گوره جووله كه، گه ره كي مووسائيه كان) جستجو كرد. بسياري از كردهاي يهودي مهاجر به اسراييل نيز در معرفي خود، معمولاً از واژه ي"من كرد هستم" استفاده مي كنند وبر اين اساس، در اسراييل،"انا كوردي" ناميده مي شوند.

اما گسترش آيين مسيحي در كردستان به سده سوم ميلادي بازمي گردد. دربرخي منابع واز جمله دايره المعارف اسلام، دوره ي ورود مسيحيت به كردستان، مقارن با حضور "مارمار" مسيحي در سده ي سوم ميلادي است."مارمار" ساكن"شهركَرد"(منطقه اي بين اربيل و وتاق) در اين دوران به تبليغ مسيحيت پرداخت. همچنين به"مارسابا"ي مسيحي در سال 485 ميلادي اشاره مي شود كه در آن دوران به تبليغ آيين مسيحي در كردستان پرداخته است. پژوهشگراني چون "جيووايد" ظهور مسيحيت در كردستان را تا سده ي نخست ميلادي نيز پس مي برند. در عصر ساسانيان، "اربيل" و"كرخابيت سلوخ" يا كركوك امروزي، بزرگ ترين شهرهاي مسيحي نشين شرق به شمار مي آمدند.

"نسطوري" ها به عنوان يك زيرآيين مسيحي از همان نخستين سده هاي ظهور مسيحيت در ايران ، در مناطق بين درياچه ي "وان" و "اروميه" و مناطقي از شمال دجله پراكنده شده اند. شهرهاي "اربيل"، "جزير" و"كوجان" در سده هاي شانزده ، هفده ونوزده ميلادي، جغرافياي اصلي زندگي نسطوري ها به شمار مي آمده اند. "آسوري" ها نيز به عنوان كهن ترين مسيحيان ساكن كردستان، در"بادينان"، منطقه درياچه ي اروميه، "حكاري"، "اربيل"، "تورعابدين"، "عنكاوه"، "شقلاوه"، "قامشلي" و"كركوك" زندگي مي كنند. آيين اسلام نيز ابتدا در اواسط ظهور اسلام توسط كساني چون "گاوان كردي" و پسرش " ابي نصير" به عنوان اصحاب پيامبر وارد كردستان شد وسپس در عصر خليفه دوم (644ـ 634ميلادي) در جنگ جهاد مسلمانان عليه ايران ودولت ساساني، پاي به كردستان نهاد و در ادامه ، در قالب مذاهب عمده ي تسنن وتشيع و زيرآيين هاي ديگر، توسعه وگسترش يافت. بسياري از كردهاي مسلمان، سني وشافعي مذهب وكردهاي شيعه، غالباً امامي(جعفري ) هستند.

 

 

بهزاد خوشحالی

 

پراکندگی آیینی در جغرافیای کردستان

 

 

 

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

شنبه هجدهم خرداد 1387 0:14

کرد و  اسلام

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالي

 

                    

KURD & ISLAM

                          

 

BY: Dr. RASHAD MIRAN/T: BEHZAD KHOSHHALI

 

دیانت اسلام با ورود سپاه مسلمین به ایران وارد کردستان شد چراکه در آن دوران سرزمین کردستان تحت سلطه ی امپراتوری ساسانی بود.اگرچه باور عمومی ان است که اسلام در عصر خلبفه ی دوم "عمربن خطاب"به کردستان وارد شد اما تاریخ از مسلمانانی به نام"گابان کردی"و فرزند او"ابی نصیر"یاد می کند که پیش از فتح اسلام از یاران پیامبر و صحابه ی ایشان بوده اند.این مساله احتمال وجود مسلمانان بیشتری را در دوران پیامبر در میان کردها تایید می کند.پس از آنکه"سعدبن ابی وقاص"در سال۶۳۹پایتخت دولت ساسانی یعنی "تیسفون" را گشود و پس از انکه شهر"جولا"را فتح کرد پایتخت خود را به شهر"حلوان" منتقل کرد که قلعه ای مستحکم میان سواد" عراق و منطقه ی"جبال" و در واقع همان "سرپل زهاب" امروزی در شرق کردستان است..همچنانکه می دانیم نبرد سرنوشت ساز ایران و اسلام نیز در "نهاوند"که ان نیز بخشی از کردستان به شمار می آمد به وقوع پیوست

درباره ی چگونگی فتح کردستان توسط سپاه اسلام مورخ سده ی نهم"البلاذری"می نویسد:"سال ۲۰هجری"عتبه بن فرقد"ارومیه را گشود و در همان سال موصل و تمام قلاع کردستان را فتح کرد. درباره ی منطقه ی "شاره زوور"نیز "ابن الاثیر" می گوید:"عزره بن قیس" تلاش بسیاری برای فتح شاره زوور به عمل آورد و سرانجام در کشتاری بزرگ موفق به فتح این شهر شد

هاشم بن عتبه نیز در تلاش برای فتح"بنده جین"(مندلی)ناکام ماند و به ژرداخت جزیه رضایت داد.در این میان "حذیفه بن الیمانی" نیز در فتح آذربایجان توفیقی به دست نیاورد و او نیز در ازای دریافت خراج۸۰۰هزار درهمی از فتح آذربایجان و نابودی آتشکده های "سجان" "سبلان" و "ساترودان" منصرف شد

کردها اگرچه به مانند ایرانیان نتوانستند در برابر یورش اعراب مقاومت کنند اما همه ی تلاش خود را به کار بستند تا حیات فرهنگی و روحی روانی خود را تا سرحد امکان حفظ کنند

همچنین آثار فراوان برجای مانده ار نبرد کردها و سپاه اسلام را در کردستان می توان یافت که از میان آنها می توان به "تل الدم" در شاره زوور و "دولی سه حابه"  و "دولی کافران" در کویه و "اصحاب سژید" در سلبمانیه و "گردشهیدان" در "قه لادزی" و روستای "عبابیلی" در منطقه ی "حلبچه" اشاره کرد که گویا مرقد"ابوعبیده انصاری" در آین مکان است

همچنین اشعاری به ربان گورانی در منطقه یافت شده است که نشان دهنده ی تاریخ هجوم اعراب و قتل عام و کشتار مردم زرتشتی برای گرویدن به آیین اسلام است....در این میان بسیاری از مناطق کردنشین نیز با موافقت به پرداخت جزیه و خراج از مرگ رستند.

سرانجام پروسه ای که از آغاز یورش سپاه اسلام برای فتح کردستان آغاز شده بود در پایان سده ی هفتم میلادی به بار نشست و اکثریت مناطق کردنشین اسلام آوردند.

مهمترین عوامل گسترش ایین اسلام در جهان را می توان اینگونه دست نشان کرد:

۱.غلبه ی نظامی سپاه اسلام با استفاده از جهاد و مسلمان کردن به ضرب شمشیر(عنوه)

۲.تحمیل باج و جزیه ی سنگین بر کسانی که در قلمرو اسلامی بودند اما اسلام نیاورده بودند.

۳.سادگی تشرف به دین اسلام که با جاری شدن کلمه ی شهادتین و شرکت در نماز جماعت صورت عمل به خود می گرفت.

۴.بی توجهی اسلام به تفاوت ملیت و رنگ و یکسان دانستن انسان ها(اگرچه در آغاز ظهور اسلام و پروسه ی فتح اعراب دیگری غیر عرب را "موالی"می نامیدند)

در دوران امویه کردها نقش چندانی در قیام های مردمی علیه دستگاه خلافت نداشته اند.تنها در دوران "مروان" آخرین خلیفه ی اموی که مادر او کرد بود وی به عنوان فرمانروای بین النهرین علیا در سال۷۴۹به شام لشکر کشید و خلافت را از ابراهیم بن ولید بازپس گرفت.گفته می شود بیشتر سپاهیان لشکر مروان را کردها تشکیل می داده اند که این نخست به دلیل نسبت فامیلی او با کردها و دوم به خاطر فرمانروایی نسبتا طولانی او بر مناطق کردنشین بوده است.

همزمان با این دوران ستاره ای دیگر از ملت کرد در حال اوج گیری بود که نقش محوری در نهضت ایرانیان و برچیدن خلافت اموی ایفا کرد.او "ابومسلم خراسانی" بود.درباره ی کرد بودن "ابومسلم" تنها یک سند تاریخی وجود دارد و آن ابیات"ابودلامه"شاعر عباسیان است که پس از غضب گرفتن خلیفه ی عباسی بر او وی را "کرد خاین" و "کرد ناپاک" نامیده است.پس از برچیده شدن امویان و روی کار امدن عباسیان ابومسلم به عنوان حاکم ایران برگزیده شد و قدرت بسیاری به هم زد.محبوبیت روزافزون او چنان بود که  به هراس عباسیان انجامید و این سردار کرد سرانجام در سال۷۵۵هجری توسط ابوجعفر منصور در یک توطئه جان خود را از دست داد.پس از ابومسلم جماعتی از پیروان او نام "ابومسلمیه" به خود گرفتند.آنها مرگ ابومسلم را باور نداشتند او را امام مسلمانان می دانستند و بر این باور بودند که او منجی موعود است و سرانجام به زمین بازخواهد گشت.آنها فروع دین را نیز ترک و همه چیز را حلال کردند.علاوه بر ابومسلمیه خرم دینیه روزامیه و هریریه نیز ابومسلم را بزرگ داشته او را امام و پیشوا می دانستند.

در دوران عباسیان قیام های عمده ای علیه دستگاه خلافت روی داد که از میان آنها می توان به قیام اسماعیلیه نهضت خوارج قیام یعقوب لیث صفار(۸۷۹-۸۶۷) و قیام زنگ یا قیام سیاهان در سال های ۸۱۷تا۸۳۸اشاره نمود.

اما بزرگترین قیام علیه عباسیان نهضت بابک خرم دین است که از سال ۸۱۷تا۸۳۸ادامه داشت و کردها بزرگترین گروه هوادار بابک را تشکیل می دادند.در تاریخ از این نهضت به عنوان یک "نهضت اشتراکی"نام برده می شود.

بر اساس منابع عربی مناطق کوهستانی کردستان مرکز اصلی قیام بابک خرم دین بوده است.

از دیگر قیام های تاریخی کردها در عصر خلافت عباسیان می توان به قیام میر جعفر کردی(الامیر جعفر بن مهرجش الکردی)اشاره کرد که بر اساس تاریخ طبری در سال۸۳۸ و در دوره ی فرمانروایی المعتصم بالله در منطقه ی موصل روی داد و به زودی به آذربایجان و ارمنستان نیز تسری یافت.سرانجام در سال۸۴۰"آیتاخ"فرمانده سپاه خلیفه نیروهای میرجعفر را درهم شکست  و نهضت از میان رفت.

همچنین در سال۹۰۶"ابوسعد خوارزمی" به "ابوربیع کردی" در"شاره زوور" پناه آورد و در همین سال نهضتی مسلحانه علیه عباسیان برپا کرد.این نهضت نیز با مرگ ابوسعید پایان یافت.

در این میان می توان به "محمدبن خورزاد شاره زووری" نیز اشاره کرد که رهبر عمده ی خوارج در منطقه ی موصل بود که تمام مناطق حدیثه تکریت سنجار و نصیبین را زیر نفوذ داشت و تا سال۸۹۶سپاه عباسی را به خود مشغول داشت.

نهضت های پی درپی علیه حاکمیت عباسی و قدرت رو به زوال خلافت اسلامی در اواخر عباسیان منجر به ظهور چند میرنشین در کردستان شد به گونه ای که حتی در مساجد نیز به نام امیران خطبه خوانده می شد.

"مروانی" ها دولت"دوسته کی" را در منطقه ی"جزیر" و "دیاربکر"به پایتختی"فارقین" بنیان گذاردند و از سال۹۸۲تا۱۰۸۶دولتی کاملا مستقل و دارای دیپلماسی سیاسی با عباسیان فاطمیان و و بیزانس داشتند.

اگرچه مروانی ها می توانستند با اتحاد سیاسی در کنار بیزانس مسیحی و فاطمی شیعه دولت رو به زوال عباسیان را براندازند اما عامل مذهب نزد کردها و سنی بودن ایشان به مانعی بزرگ در براندازی عباسیان تبدیل شد.

علاوه بر مروانی ها که در اوج حتی سکه نیز به نام خود ضرب می کردند می توان از میرنشین های دیگری جون "روادی" در تبریز(۱۰۳۵-۱۰۲۹)و "شوانکاره" در فارس(۱۰۵۵-۱۰۳۰)نام برد.

اما میرنشین"اردلان" به مرکزیت سنندج (۱۸۶۸-۱۱۶۸)که بخش اعظم شرق کردستان را در برمی گرفت چنان قدرتی به زده بود که "لونگریک" شرق شناس از این میرنشین در دوسده(دوازده تا چهارده)به عنوان امپراتوری یاد می کند.جالب اینجاست که خانواده ی اردلان در حالی بر اکثریت سنی نشین شرق کردستان فرمان می راندند که خود شیعه مذهب بودند اگرچه بسیاری از تاریخ نگاران این شیعه گرایی اردلان را وسیله ای برای در امان ماندن از ایران مقتدر آن دوران می دانند.

از مهمترین ویژه گی های اردلانیان می توان به منش"تکثرگرایی دینی" در عصر آنها در کردستان اشاره ورزید اگرچه در این مورد یک استثنا وجود دارد و انهم "نارواداری" نسبت به ایزدیان بوده است.

از دیگر میرنشین هاب کرد می توان به "دینه ور" "شاره زوور" و "فضلوی"(لر بزرگ) اشاره کرد.

بزرگترین فخر اسلامی کردها"دولت ایوبی" به رهبری"صلاح الدین ایوبی" کردا ست که که از ۱۱۳۸تا۱۱۹۳بر مصر و شام فرمان راند و بخش عمده ی سپاه خود را از میان کردها برگزید.این فرمانده ی بزرگ اسلام و کرد خدمات بسیاری برای اسلام انجام داد اما به باور تمام مورخین حتی یک قدم کوچک برای ملت خود برنداشت.

اما داستان تلخ تقابل ملت و مذهب در میان کردها داستانی دیگر است.همانگونه که گفته می شود:"دین روح ملت هاست" بزرگان آیینی و سیاسی کرد نیز می توانستند اندیشه ی دینی را در کنار اندیشه ی ملی به ابزار رهایی خود تبدیل کنند اما هرگز موفق به انجام این مهم نشدند و تا به امروز نیز شاهد این دور باطل هستیم.

در سده ی نوزدهم میلادی میرنشین سوران تا بدان پایه قدرت گرفت که در برابر امپرتوری عثمانی و افزون طلبی خلفا به مقاومت برخاست و در حالی که می توانست کیانی مستقل برای ملت کرد بنیان گذارد اما به فتوای"ملای ختی"که جنگ با عثمانی را کفر و گناه دانست مقدمات فروپاشی این میرنشین مستقل کرد فراهم آمد.(۱۸۳۲)

کوتاه سخن آنکه به باور بسیاری از آیین پژوهان تاریخ اسلام کردها هر آنچه را که خود از اسلام می خواسته اند پذیرفته اند و هرگز از بسیاری شعایر کهن و باستانی خود دست برنداشته بلکه ماهیتی آیینی نیز بدان بخشیده اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

جمعه هفدهم خرداد 1387 4:23
 

صوفیسم

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالي

 

                                              

SOOFISM

 

BY: Dr. RASHAD MIRAN/T: BEHZAD KHOSHHALI

پس از فتوحات عظیم اسلام و تبدیل تدریجی این آیین به یک امپراتوری عظیم  توسط خلفای پس از پیامبر و امویه و عباسیان اسلام به تدریج از آنچه در سرآغاز خود ادعا می کرد دور شد و از سیمای ایینی خود فاصله گرفت. به همین خاطر در سده ی هفتم میلادی کسانی با هدف بازگشت به اسلام راستین منادی"ترک دنیا" گشته سفارش به ساده زیستی نمودند و خود را"صوفی" نامیدند.

بدین ترتیب از آغاز سده ی هشتم میلادی صوفیان نام آور در کوفه و بغداد ظهور کردند که از میان ایشان می توان به "رابعه عدویه"(وفات۷۵۴هجری) "معروف کرخی"(وفات۸۱۶) زنون مصری(وفات۸۶۱)جنید بغدادی(وفات۸۸۰) و "حسین بن منصور حلاج"(وفات۹۲۲) اشاره کرد.

صوفیسم یا به عبارتی "ارتدکس اسلامی" مبین دورانی از تغییر در جهان اسلام پس از به اوج رسیدن اقتدار و عظمت سیاسی  و اقتصادی اسلام بود که "خواستار "بازگشت به اصول" و در واقع "ساده زیستی پیامبر و پیروان نخستین او بود. صوفیسم در راه وصول به مقصود در برابر دستگاه حاکم نیز ایستاد و برخی از بزرگان خود را به قربانگاه  یا جمعی  دیگر را به زندان های خلفای وقت و معدودی را اواره کرد.

به همین خاطر می توان گفت صوفیسم در واقع ابراز نارضایتی اصول گرایان اسلامی در برابر انحراف جهان اسلام از مسیر بنیادین خود بود. صوفیسم با تعریف واژگانی چون "عین الیقین" و "فنا فی الله" به جستجوی حقیقت برخاست و باور و یقین را شرط وصول به ذات الهی دانست.

اما صوفیسم نیز در یافتن این مسیر پر پیچ و خم اشکال گوناگون برای وصول به مقصود تعریف کرد و برای هر راه و هر مسیر رهبران و پیروانی یافت راههایی که صوفیسم "طریقت"شان نامید و پیروانی که در پیروی از بزرگ تارک دنیای خود "مرید" "مرشدان" طریقت شدند.

 هر "طریقت" چهار درجه ی آیینی دارد که عبارتند از: شریعت-طریقت-معرفت و حقیقت. هر مرید پس از توبه بر آستان شیخ در یک خانقاه باید از این چهار خوان بگذرد تا در آخرین مرحله به "عبودیت" دست یابد.آن گاه می تواند امیدوار باشد که شیخ پس از خود او را به جانشینی برگزیند.

همچنانکه در ادامه می آید کردستان نیز به یکی از مهم ترین مکان های جغرافیایی در  پیدایی و رشد و گسترش صوفیسم در جهان اسلام  تبدیل و طریقت های بزرگی چون قادریه و نقشبندیه از این سرزمین به سراسر جهان اسلام راه گشودند

  

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

جمعه هفدهم خرداد 1387 0:20

قادریه

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالي

 

                                              

GHADERIEH  RELIGION

 

BY: Dr. RASHAD MIRAN/T: BEHZAD KHOSHHALI

 

این طریقت با نام صوفی نام آور اسلام"شیخ عبدالقادر گیلانی"شناخته می شود که اهل روستای"گیلان"کرمانشاه در شرق کردستان است.شیخ عبدالقادر که با نام غوث گیلانی نیز شناخته می شود از سال۱۰۷۷تا۱۱۶۶میلادی زندگی کرده است

نوه ی شیه عبدالقادر یعنی شیخ عبدالکریم گیلانی که در سال های ۱۳۶۶تا۱۴۱۰زندگی کرده است این طریفت را به مرکز کردستان آورده است و شیوخ نهری امروزه نسب خود را به او بازمی گردانند

در حدود سال های ۱۳۶۰دوبرادر به نام های موسی و عیسی از همدان به شاره زوور آمده و خاندان برزنجی را در این سامان بنیان نهادند

تمام شیوخ متاخر این طریقت بجز شیوخ نهری نسب خود را به شیخ عیسی برزنجی  بازپس می برند که لقب او"قطب عارفین" است

شیوخ قادریه همواره خود را نوادگان پیامبر اسلام و حضرت علی می دانند  و به همین خاطر شجره نامه ای تاریخی دارند که نام و جایگاه ر شیخ در آن محفوظ و مضبوط است

سرسلسله ی قادریه پیامبر اسلام و پس از ایشان امام علی و آنگاه بزرگانی چون حسن بصری و شیخ معروف کرخی هستند و این سلسله تا شیخ عبداقادر ادامه می یابد که کنیه ی "قطب" دارد

این سلسله همچنان ادامه می یابد تا به حاج سید وفا سلامی در سنندج می رسد

در یکی دیگر از روایات قادریه که مربوط به خانقاه مهاباد است گویا شیخ عبدالقادر از امام موسا کاظم اجازه ی طریقت گرفته است

قادریه تا سده ی نوزدهم میلادی نیز طریقت غالب در کردستان بوده اند و به لحاظ سیاسی نیز تاثیر فراوانی بر مناسبات قدرت در کردستان گذارده اند

ذکر و دعا خواندن قادریه توام با فریاد و سماع بوده و دراویش قادریه ضمن ذکر و سماع به کارهای محیرالعقول دست می زنند.پیروان این طریقت نیز در نهضت رهایی بخش ملی کرد نقشی غیرقابل انکار داشته اند.شیخ محمود برزنجی از بزرگان طریقت قادریه بوده است

 

 

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 23:40

 نقشبندیه

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالي

 

                                              

NAGHSHBANDIEH RELIGION

 

BY: Dr. RASHAD MIRAN/T: BEHZAD KHOSHHALI

 

در اواخر سده ی هجدهم میلادی تحولاتی در جنوب کردستان و به ویژه میرنشین بابان روی داد که سراسر کردستان را تحت تاثیر خود قرار داد

در این میان انتقال پایتخت بابان به سلیمانیه در سال۱۷۸۴ نقشی محوری در این تحول فرهنگی سیاسی و اجتماعی بازی کرد

از آن زمان سلیمانیه به شهری مهم تبدیل و مناسبات اقتصادی و بازرگانی با موصل کرکوک بغداد سنندج همدان تبریز ارزروم و مصر برقرار کرد

از سوی دیگر رونق فرهنگی و ایینی نیز در این شهر رو به گسترش گذاردو این شهر را به مرکز ایینی و ادبی کردستان تبدیل نمود تا جایی که بارگاه اصلی طریقت قادری به این شهر منتقل و شیخ مارف نوده ای به عنوان مرجع ایینی بابان برگزیده شد

در ان دوران هنوز هم هوشیاری آیینی نزد کردها از نیرویی قابل توجه برخوردار بود و تغییر شرایط سیاسی و فرهنگی و اجتماعی این نوید را می داد که طریقت آیینی جدیدی که بتواند با مقتضیات زمان و مکان تجانس و تعامل داشته باشد ظهور نماید از همین روست که هنگام ظهور ایین نقشبندیه بسیاری ان را المجددیه نام گذاردند 

بر خلاف طریقت قادریه نقشبندیه بر این باور است که پیروان همواره باید در جمع حضور داشته باشند در عین انکه همزمان دل در گرو خداو تعلق و سرسپردگی به او دارند که این حالت را در اصطلاح عرفان خلوت در انجمن گویند

این طریقت در سال ۱۸۱۱توسط مولانا خالد یا شیخ ضیاالدین خالد نقشبندی در سلیمانیه گسترش یافت و به زودی به عنوان رقیب جدی طریقت قادریه جایگاهی عمده یافت

رشد سریع این آیین به گونه ای بود که به زودی سراسر جهان اسلام را درنوردید و مکه و مدینه و دمشق و قدس و دیاربکر و بغداد و قفقاز را در خود گرفت

شاید مهمترین دلایل نفوذ سریع نقشبندیه ماهیت دینی دنیوی ان باشد به گونه ای مولانا خالد هنگام دیدار با شاه عبدالله دهلوی در هندوستان در پاسخ به درخواست وی خواستار دین و دنیا شد

کار به جایی رسید که شیخ مارف فتوای الحاد او را صادر نمود وی چند بار مجبور به ترک سلیمانیه شد و سرانجام در سال۱۸۲۰به طور کلی از سلیمانیه مهاجرت و در دمشق ساکن شد و نهایتا در همان شهر نیز به مرض طاعون درگذشت

ذکر و دعای پیرو نقشبندیه بسار آرام و توام با طمانینه است مرید در گوشه ای نشسته و به آرامی ذکر و ورد می خواند اما برخی اوقات نیز اختیار از دست داده و اذکاری بر زبان جاری می سازد که آن را شطحه می گویند

مهمترین نقطه تفاوت قادریه و نقشبندیه به لحاظ عقیدتی ذکر علی علیه السلام نزد قادریه است در حالی که نقشبندیه در دعا و ذکر نامی از علی به میان نمی آورند

به لحاظ شیوه ی سیستماتیک نیز نقشبندیه دارای یک سیستم کاملا مرکز گرا و سانترالی است و مرید همواره و در هر حال پیرو مراد خود باشد

شیوخ نقشبندیه در نهضت رهایی بخش ملی کرد دارای مهم ترین جاسگاه هستند و نقش آفرینی ایشان در قیام علیه سلطه در تاریخ سیاسی اسلام کم نظیر است شیخ عبیدالله نهری شیخ سعید پیران و شیخ عبداسلام بارزانی از بزرگان طریقت نقشبندیه بوده اند

 

 

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 21:56

شیعه

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالي

 

                                              

SHIAA RELIGION

    

 

BY: Dr. RASHAD MIRAN/T: BEHZAD KHOSHHALI

متاسفانه تاکنون در مورد کردهای شیعه کمتر نوشته شده است در حالی که کردهای شیعه در قواره ی جغرافیایی کردستان از جمعیت قابل توجهی برخوردار بوده و به لحاظ سیاسی و اجتماعی نیز دارای ویژه گی های منحصر به خود هستند.

اکنون به بررسی جمعیت و سکونت گاه های ایشان در جغرافیای کردستان می پردازیم:

۱.در کردستان(ایران)بیشترین جمعیت کردهای شیعه ساکن هستتند.آنها در استان های"کرمانشاه" , "ایلام","لرستان و چهارمحال و بختیاری, اکثریت جمعیت را تشکیل می دهند و تمامی کردهای ساکن شمال خراسان, مازندران, زنجان, قزوین و  استان مرکزی شیعه مذهب هستند.

در استان کردستان نیز اکثریت جمعیت شهرستان های بیجار و قروه و روستاهای اطراف شیعه مذهب هستند.

۲.در جنوب کردستان(عراق) اکثریت مناطق کردنشین خانقین و مندلی(منطقه ی قره اولوس) همچنین بخش کوچکی از کردهای کرکوک شیعه هستند.شیعیان عراق را به نام معمول"فیلی" می خوانند.کردهای ساکن بغداد نیز غالبا شیعه هستند.

۳.در شمال کردستان(ترکیه)ساکنان مناطق "آلازیخ", ""سیواس", "چوروم", "قره شهر" و "هتای" را کردهای شیعه تشکیل می دهند.

۴.در کشور آذربایجان اکثریت قریب به اتفاق کردهای آن کشور شیعه مذهب اند.

۵.تمامی کردهای ساکن ترکمنستان در شهرهای"عشق آباد" و "ماری" شیعه هستند.

۶.در غرب کردستان(سوریه)نیز اقلیت کوچکی از کردها در "دمشق" و "حلب" شیعه اند.

مهم ترین عوامل متمایز کننده ی شیعه از سنی شامل صول مذهب نزد شیعه(عدل و امامت) اعتقاد به جانشینی علی(ع) و سایر امامان پس از رحلت پیامبر و انتظار ظهور امام مهدی امام دوازدهم مذهب جعفری به عنوان منجی آخرالزمان است.

اما همچنانکه از اسناد تاریخی برمی آید کردها-شیعه و سنی-همواره برای دستیابی به حقوق ملی کردها در کنار یکدیگر بوده اند و بجز مواردی بسیار استثنایی در تاریخ کردستان نمی توان اثری از اختلاف آیینی منجر به هر گونه خصومت یافت.

 

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 21:28
 

نورجوسی

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالي

 

                                                  NURJUS  RELIGION  

 

BY: Dr. RASHAD MIRAN/T: BEHZAD KHOSHHALI

 

در سرآغاز سده ی بیستم میلادی نهضتی آیینی و مدرنیست در شمال کردستان به رهبری"سعید کوردی"ظهور کرد که بعدها به عنوان"نهضت سعید نورسی" شناخته شد.سعید که اهل روستای"نورس" بود در جنگ های بالکان و جنگ نخست جهانی فرمانده ی گروهی نیروی شبه نظامی بود و چنین شهرت یافته بود که در سال های جنگ گروه بزرگی از ارامنه از کشتار و قتل عام عثمانی ها  در سال۱۹۱۵رهایی بخشیده است. 

بزرگترین آرزوی این سردار کرد رورش مدنی ملت کرد و گشودن اندیشه ی ایشان به سوی دروازه های تمدن بود.از نگاه او طریقت های آیینی گوناگون عامل توسعه نیافتگی ملت کرد در طول تاریخ بوده است به همین دلیل نظریه ای آیینی -علمی برای خروج از این بن بست فکری یشنهاد می کرد.

سعید نورسی در سال ۱۹۲۰مبارزه ی مسلحانه را رها و به نوشتن روی آورد.  "رساله ی نور" که کتابی درباره ی مسایل اخلاقی  و آیینی بود متن نوشته ی مقدس این نهضت به شمار می آید که از آن س به نام"نورجوسی"شناخته شد و اگرچه از سوی دولت ترکیه به عنوان "کتاب ممنوعه "شناخته شد اما به زودی جایگاه واقعی خود را یافت و در اندیشه و عمل دهها هزار انسان جای گرفت.

"مارتین وان برونسین"کسانی را دیده است که همزمان نقشبندی و نورجوسی بوده اند.از نگاه این آیین پژوه نهضت نورجوسی بسیار مترقی و دارای ارزش های آیینی-علمی بوده است.

***

علاوه بر نورجوسی ها در این منطقه از کردستان طریقت های دیگری چون "تیجانی" و "بکداشی" وجود دارند که بالغ بر سی هزار نفر جمعیت دارتد.

تیجانی ها همچنین پیروانی در سوریه و در "جبل الاکراد"  و شمال "حلب" نیز دارند.

 

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 23:14

طریقت حقه

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالي

 

HAGHE  RELIGION

 

BY: Dr. RASHAD MIRAN/T: BEHZAD KHOSHHALI

 

 

در سال1920و در نتیجه ی توسعه و گسترش باور و نادیشه ی طریقت نقشبندیه پدیده ای فکری-روحی و بهتر بگوییم اجتماعی در منطقه ی "سورداش" در جنوب کردستان ظهور کرد و از ان به بعد "شیخ عبدالکریم شدله" شیخ طریقت نقشبندیه در منطقه نقشی محوری یافت.

چنین پیداست که "شیخ عبدالکریم" خواسته است طریقت نقشبندیه را از آیینی که تنها غایت آن"فنا فی الله" است  به آیینی اجتماعی و "برابری خواه" متحول گرداند.بدین ترتیب شیخ فتوای برابری و یکسانی و مالکیت اشتراکی برای ژیروان خود صادر کرد.

این فتوای جسورانه آن هم در جامعه ای فئودالی و مبتنی بر سیستم مالکیت خصوصی اقدامی ساختارشکن به شمار می امد و به زودی با مقاومت شدید خوانین و شیوخ و اخوندهای محلی مواجه گشت.

نام"حقه" از این روی بر پیروان این طریقت نهاده شده است چون ایشان مکلف و موظفند در حیات روزانه ی خود به شدت از "حق" و "حقیقت" حتی در صورتی که بر خلاف مصالح ایشان باشد دفاع کنند.

شیخ عبدالکریم و پیروان او بر خلاف سایر ادیان و مکاتب به جای انتظار برای ظهور موعود عدالت گستر و باوری ایده الیستی رویه ای واقع گرایانه در پیش گرفته و خود به دنبال عملی ساختن اندیشه ی عدالت خواهی رفتند.

"حقه" به زودی نماز را به کناری گذاردند و برای تبیین این باور خود از قران استدلال آوردند که در یکی از آیات می فرماید:"واسجد لربک حتی یاتیک الیقین"(بر خداوند سجده کن تا زمانی که به یقین دست یافتی).

و چون "حقه" به "یقین" دست یافته اند بنابراین دیگر فرض نماز بر ایشان واجب نیست.

از انجا که باور اشتراکی در میان "حقه" صورت عملی به خود گرفت و مالکیت خصوصی از میان رفت اتهام"کمونیسم" بر ایشان وارد و "مامه رضا" رهبر ایشان در سال۱۹۴۴بازداشت شد.

مهمترین دیدگاه های"حقه" عبارتند از:

۱.برادری:تمام پیروان حقه اعم از زن و مرد خواهر و برادر یکدیگر هستند.

۲.حقیقت:پیروان حقه در هر زمان و تحت هر شرایطی باید طفدار حق و حقیقت باشند.

۳.زندگی اشتراکی:مالکیت خصوصی وجود ندارد و تمام پیروان زندگی اشتراکی دارند.

۴.ابونه:هریک ز پیروان ماهانه باید مبلغی معین به عنوان آبونه بپردازد.

۵.حق اظهار نظر:تمامی تصمیمات حقه باید با حضور و نظر اکثریت پیروان اتخاذ گردد.

۶.آزادی زنان: زنان از هز نظر با مردان برابرند.

۷.روش: راستگویی و دلپاکی و اصالت جمعی

۸.تشکیلات: در هر مکانی که چند پیرو حقه گرد آیند باید تکیه ای برپا و"سرتکیه" انتخاب کنند

حقه مقام زن را تا جایی ارتقا می دهد که کردشناسانی چون "ادموندز" و "هینی هارالد هانسن" از ان به عنوان نوعی آیین "زن پرست "سخن به میان می آورند.

این مساله بدین خاطر عنوان شده است که زنان حتی از ایجاد ارتباط جنسی با مردان نیز معاف شدند.یکی از مردان حقه می گوید:"از هنگامی که به این آیین روی آورده ام احساس جنسی را به فراموشی سپرده ام".

اما یکی از زنان حقه نیز می گوید:"هنگامی که زن و مردی در کنار یکدیگر می خوابند کوهی در میان ایشان خواهد بود".

این رادیکالیسم ایینی تا بدان پایه رسید که "حه مه سوور"که پس از "مامه رضا" به مقام رهبری حقه رسید حتی فتوای حرمت بچه دار بودن را صادر و به این ایه از قرآن استدلال نمود:"واعلموا ان اموالکم و اولادکم فتنه".

نهضت آیینی حقه اگرچه در طول زمان دچار استحاله شد اما به جهت بسیاری اصول و باورها قابل مقایسه با دو نهضت بزرگ "مزدکی" و "خرمی" است

 

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 5:19

اهل حق (كاكه‌يي)

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالي

 

AHLE_HAGH

 

BY: Dr. RASHAD MIRAN/T: BEHZAD KHOSHHALI

 

 

 

اهل حق يكي از جمعيت‌هاي اتنو- آييني در قواره‌ي جغرافيايي كردستان به شمار مي‌آيد كه واجد باورهاي آييني متمايز و رسوم منحصر به خود است.

نام واقعي اين جمعيت آيني "اهل حق " است و نزد ايشان نيز بسيار متبرك است اما بخشي از جمعيت آن‌ها كه در كردستان (عراق ) زندگي مي‌كنند با نام "كاكه‌يي" شناخته مي‌شوند اگر چه نام آن‌ها نزد پژوهشگران و محققان آيين پروژه "علي اللهي " است.

سكونت‌گاه اهل حق به لحاظ جغرافيايي، بيشتر مناطق مرزي كردستان در كشورهاي ايران و عراق است و بخش‌هاي كوچكي از آن‌ها در قالب گروه‌هاي اقليت در كشورهاي ديگر زندگي مي‌كنند. در بخش ايراني كردستان، مي‌توان از مناطق محل سكونت آن‌ها بدين ترتيب نام برد:

” كرند“، ”پرديور“ ”زهاب “، "كرمانشاه" و ”لرستان“. هم چنين جمعيت كوچكي از ايشان در شهرهايي چون شيراز، همدان و قزوين زندگي مي‌كنند و اقليتي نيز در آذربايجان ساكن هستند.

در بخش عراقی كردستان نيز؛ سكونت‌گاه‌هاي عمده‌ي اهل حق شامل: هه‌ورامان لهون، كوه شنرویه و روستاهاي هاوار؛ چالان ، د‌ره توي و ژاور‌و است؛ در اطراف كركوك روستاهاي متيق، توپزاوه؛ علي سرا، جنگلاوه، لهيب، زنقر، در حومه‌ي موصل روستاهاي متراد، سفيد، تويله‌ بن، هوردك، كه‌له‌بور؛ كزكان و كلك و در حوزه‌ي جغرافيايي خانقين، روستاهاي، ميخاس، شيخ رحيم، پويكه و چمچقل. (در برخي روستاها مي‌توان به اقليت مسلمان هم برخورد كرد).

همچنين جمعيت قابل توجهي از اهل حق در "مندلي" و در محله‌ي ”قلم حاجه“ زندگي مي‌كنند و حدود500 الي 1000 نفر از ايشان در شهرك "كويز" از توابع "اربيل" سكونت دارند.

بسياري از نويسندگان و اهل قلم بر اين باورند كه جماعتي از اهل حق در كردستان (تركيه) نيز زندگي مي‌كنند اما اين‌ها  در واقع "علوي قزلباش" هستند و اگر چه به لحاظ باورهاي آييني، قرابت هايي با اهل حق دارند و احساس آييني نزديكي ميان آن‌ها وجود دارد اما به طور کلی از يكديگر متمايز هستند.

"شپاژنيكوف" با احتساب "علوي‌هاي قزلباش" در جنوب شرقي تركيه ، جمعيت اهل حق را بين 3 تا 5 ميليون نفر بر مي‌شمارد. هر چند ”و.ايوانف“ نيز اقليتي از پيروان اهل حق را در قفقاز به اين جمع مي‌افزايد اما به جغرافياي دقيق محل سكونت آن‌ها اشاره نمي‌كند. در كنار اين‌ها، "رشيد ياسمي" ادعا مي‌كند بخش قابل توجهي از پيروان اين آيين در "هندوستان" زندگی می کنند.

 

با تمام اين تفاصيل به دليل پاره‌اي محدوديت‌ها و همچنين پراكندگي جغرافيايي، نمي‌توان جمعيت اهل حق را به طور دقيق تعيين كرد. در كنار اين‌ها بايد اضافه نمود كه در ميان پيروان اين آيين علاوه بر كردها، پيرواني از فارس و ترك نيز وجود دارند. اين موضوع هنگامي بيشتر اهميت مي‌يابد كه بدانيم يك پژوهشگر اهل حق، ايران، عراق ، تركيه، سوريه و لبنان را نيز به عنوان سكونت‌گاه اهل حق بر مي‌شمارد كه گمان مي‌رود مقصود نويسنده علوي‌هاي تركيه و دروزي‌هاي سوريه و لبنان نيز باشد.

اهل حق به لهجه‌ي "گوراني" تكلم مي‌كنند. "و.ژوكوفسكي" اهميت لهجه‌ي گوراني را در دو بعد مورد توجه قرار مي‌دهد:

 نخست از اين نظر كه اهل حق را داراي لهجه‌ي منحصر به خود مي‌داند و دوم آن‌كه عمده‌ي جمعيت اهل حق به اين لهجه تكلم مي‌كنند.اما "گوران"ها لهجه‌ي خود را "ماچو" مي‌گويند كه لهجه‌اي آييني در منطقه‌ي "شنرويه" بوده و ادبیات  ”اهل حق“ نیز بدين زبان نگاشته شده است.

برخي نويسندگان "حقه" بر اين باورند كه ساكنان "شنرويه" اكنون ديگر به لهجه‌ي "ماچو" تكلم نمي‌كنند و "سوراني" زبانند اما لهجه‌ي "ماچو" به عنوان يك ديالكت درون آييني هنوز هم زبان غالب پيروان اهل حق در كركوك و موصل و خانقين است. از اين نگاه "ماچو" زير شاخه‌اي از شاخه‌ي "گوران" است. راجع به  "گوران" هانيز "مينورسكي" سكونت‌گاه‌هاي عمده‌ي ايشان را اين گونه نام مي‌برد:

"گوران‌ها" ساكنان اصلي مناطق مرزي كردستان حد فاصل كرمانشاه و بغداد در امتداد رود سيروان و همچنين منطقه هه‌ورامان هستند. همچنين از پاوه تا ويرانه‌هاي "دينه‌ور" نزديك كرمانشاه نيز ساكن هستند و به لهجه‌ي "گوراني" تكلم مي‌كنند. "زازاها" نيز كه در منطقه‌ي "درسيم" متمايز " مابين" "موش" و"ارزنجان" سكونت دارند "گوراني" زبان هستند.

ذكر اين نكته نيز ضروري است كه تمام "گوراني" زبانان لزوماَ پيرو آيين اهل حق نيستند و اگر چه "ياسمي " تمامي "گوران‌" هاي منطقه‌ي كرمانشاه را "علي اللهي" ي می داند، اما در ميان آن‌ها مي‌توان به مسلمانان شيعه و سني نيز برخورد كرد.

 

كونفسيونيم اهل حق (كاكه‌يي)

همچنانكه پيش‌تر اشاره شد پيروان اهل حق از نگاه غير خود (اگزوكونفسيونيم) به نام "علي اللهي" شناخته شده‌اند. اين باور، تنها بازتاب گوشه‌اي از اعتقادات اهل حق است چون از نگاه ايشان علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) تجسيد خدا بر روي زمين بوده است. با اين وجود ، نبايد اين نام را به اهل حق اطلاق نمود چون اهل حق تجسيدهای خدايي بسياري دارند و اگر چه حضرت علي (ع) نخستين آنهاست اما تجسيد اصلي و در واقع بزرگترين ايشان، "شاخوشين" و سلطان ايساق (اسحاق ) است كه نزد "حقه" بلند پايه‌تر از علي (ع ) است. به همين خاطر "و.‌ژكوفسكي" مي‌گويد: “ .... بر همين اساس مي‌توان ايشان را عيسي اللهي و ابراهيم اللهي نيز ناميد چون مقام عيسي و ابراهيم از علي بالاتر و برتر است.

اگر چه در آيين اهل حق نمي‌توان اثری آييني ابراهيم (ع) و عيسي (ع) يافت اما "مينورسكي" نيز با انتقاد از نام "علي اللهي " آن را نمی پسندد.

به باور ما ، اين نام (علي اللهي) از سوي مسلمانان به آن‌ها داده شده است چون مسلمانان در ميان همه‌ي "تجسيد"هاي خدايي اهل حق "علي" (ع) را به خوبي مي‌شناسند از يك سو و از سوي ديگر نيز پذيرش اين نام از سوي پيروان، نمي‌توانسته براي آن‌ها بدون فايده باشد چرا كه نزديك شدن آن‌ها به اهل تشيع- حتي اگر شيعه افراطي نيز نامیده شوند- موقعیت امنيتي خوبي براي به آن‌ها به ارمغان آورده است. جداي از اين‌ها "علي" (ع) نزد اهل حق داراي جايگاه والايي است. به عنوان مثال "سلام عليك" معمولي آن‌ها به صورت "يا علي" و پاسخ "مولا علي" انجام می گیرد.

همچنانكه گفته شد اينان خود نام "اهل حق" را براي خود پذيرفته و بر اين باورند كه ”داراي  باور حقيقي“ هستند اگر چه اين نام نيز نمي‌تواند يك "اسم خاص" باشد چرا كه پيروان هر آييني خود را "حامل حقيقت" مي‌دانند.

”اهل حق “ با دو واژه‌ي ديگر نيز شناخته مي‌شوند که يكي "يارساني" و آن يك "كاكه‌يي" است. در مورد واژه‌ي نخست اين باور وجود دارد كه "يارسان" همان "يارستان" به معناي سرزمين ياران است. در اين حالت، "يارسان" يك نام جغرافيايي (توپونيميک) و نه يك نام آييني (كونفسيونيم) است از اين رو نمي‌توان بر اين معنا تكيه كرد اما معناي ديگر اين واژه (يارسان) شايد به واقعيت نزديكتر باشد:

واژه‌ي "سان" نزد مردم هه‌ورامان به معناي "سلطان" است و "يارسان" به معناي كلي "ياران سلطان" - كه مقصود همان  سلطان ايساق (اسحاق) است- مي‌آيد. اين باور هنگامي بيشتر تقويت مي‌شود كه بدانيم "سان" يك واژه‌ي كردي به معناي "بزرگ" با "جاودان" است و "سلطان" نيز به "بزرگ" و "جاودان" تعبير مي‌شود.

اما واژه‌ي "كاکه‌يي" نيز كه در كردستان (عراق) متداول است از "كاكه"ي كردي به معناي "برادر بزرگ" اخذ شده و "كاكه‌يي" منتسب به "كاكه" است.

درباره‌ي ريشه‌ي اين واژه ، "كاكه‌يي" ها داستاني دارند كه غالبا به آن اشاره مي‌كنند:

" ... شيخ عيسا پدر سلطان ايساق (اسحاق) و برادر او در روستاي "برزنجه" در حال سقف گذاري بناي " تكيه" بودند كه يكي از چوب‌هاي ستون كوتاه آمد و به ديوار مقابل نرسيد. سلطان ايساق (اسحاق ) انتهاي چوب ستون را گرفت و خطاب به برادر در آن سوي ديوار گفت "كاكه راي كيشه" (برادر بكش).معجزه‌اي اتفاق افتاد و چوب ستون تا سر ديوار كشيده شد. اين معجزه سبب شد نام "كاكه‌يي" براي ناميدن پيروان اين آيين باب شود.

اين افسانه تاكنون نيز در ميان اهل حق رواج دارد اما درباره‌ي اين واژه ، ميان پژوهشگران گوناگون، آراي متفاوتي  وجود دارد.

از نگاه برخي از پژوهشگران، "كاكه‌يي" نام يكي از عشار كردستان است. اگر چه در تمامي كتب و كلام مقدس اين آيين، به چنين واژه‌اي تحت عنوان نام عشيره اشاره نشده و از عشاير ديگري چون قبلتاس، جاف، نانكلي ، ديلفي، و بلباس و حتي شكاك سخن به ميان آمده است. به همين خاطر، نام "كاكه‌يي" را بهتر است به همان پيروان سلطان ايساق (اسحاق) اطلاق كرد چون در ميان عشاير سنجابي، لك و جاف، علاوه بر اهل حق، پيروان مذاهب شيعه و سني نيز وجود دارند و به همين قیاس، در ميان مليت‌هاي ترك و عرب و فارس نيز مي‌توان پيروان اهل حق را يافت. به لحاظ نگاه منطقي (Logical) ، هر دو واژه "كاكه" و "يار" به يك معنا مي‌آيند و اهل حق چون خود را " يار سلطان ايساق" (اسحاق ) مي‌دانند؛ يكديگر را نيز بردارد و "يار" يكديگر مي‌خوانند، "برادری" و "اخوت" بنياد مهم باور و دگماي اهل حق است و تمامي پيروان اين آيين "برادر" و "كاكه"ي يكديگر و "كاكه‌يي" نيز به همين معنا اشاره دارد. آن‌چه اين باور را بيشتر به يقين نزديك مي‌كند آن است كه "كاكه‌يي"، نام آييني است كه پيروان اهل حق به خود داده‌اند (ايندوكونفسيونيم) و برای اين واژه ارزش فراواني قائل هستند. به همين به خاطر، هم رديف قرار دادن واژه‌ي "كاكه‌يي" با واژگاني چون "مسيحي" ، "عباسي" ، "ابراهيمي" و ... كه ديگران به پيروان اهل حق نسبت داده‌اند (اگزوكونفسيونيم) فاقد استنادات كافي است.

در اين ميان، مليت‌هاي مجاور” اهل حق نام‌هاي ديگر به جز "علي اللهي" براي ايشان به كار مي‌برند. "و.‌ژوكوفسكي" مي‌گويد:"ايراني‌ها از اصطلاحات "كرد بچه"، و "خروس كش" نيز براي ناميدن پيروان اهل حق استفاده مي‌كنند."

اين مساله نيز چندان محل شگفتي نيست چرا كه نبايد انتظار داشت همسايگان اسامي و واژگان خوشايند براي ناميدن يكديگر به كار برند. به هر حال، در اصطلاح "كردبچه" كرد نژاد بودن اهل حق مورد تأكيد قرار گرفته و در عبارت دوم يعني "خروس كش" به يكي از مراسم آييني اهل حق يعني "قرباني خروس" اشاره شده است.

درباره‌ي اهل حق، تاكنون بسيار اندك نگاشته شده و آن‌چه به قلم آمده است خالي از اشكال نيست. يكي از نخستين پژوهشگراني كه به تحقيق درباره‌ي اهل حق پرداخته است "ميجرراولينسون" است. از نگاه او خداوند در اين آيين، در كالبد "بنيامين"، "موسي"، "داود" ، "الياس" و "سلمان فارسي" متجسد شده است.

به باور او اهل حق "هفت تن" را مي‌پرستند. اما در واقع اين پرسوناژها، تجسد خدايي نيستند بلكه در زمره‌ي ملايكند و "هفت تن". ( هفت پيران ) را نمي‌پرستند بلكه نزد ایشان، مقدس هستند.

"عباس عزاويه" درباره‌ي اهل حق آراي متفاوت و بعضا متناقضي دارد. وي در ابتداي پژوهش خود براين باور است كه "كاكه‌يي" طريقتي به نام "فتوه" يا "اخيه" در عراق به رهبري "ناصرالدين بالله" خليفه‌ي عباسي بوده‌اند. در همان متن به اين نكته اشاره مي‌كند كه سلطان ايساق (اسحاق) بنيانگذار جمعيت "اسحاقيه" بوده‌است. چند پاراگراف بعد از همان نويسنده مي‌خوانيم كه "اهل حق" ، "كاكه‌يي" هاي پيرو "منصور حلاج" بوده‌اند.

”اي. آ . بليايف“ جز "علي " (ع) تجسيد خدايي ديگري براي اهل حق قايل نيست و در بخش ديگري از پژوهش خود، باورها و سنن آيين مسيحيت را وارد آيين اهل حق مي‌كند. گمان مي‌رود وي نيز به مانند بسياري ديگر از محققان، اهل حق و علويان قزلباش را که حامل برخي سنن مسيحيت هستند از يك چشمه فرض مي‌كند.

اما "واسيلي نيكتين" بر خلاف "بليایف"، به هيچ گونه سنت‌هاي آيين مسيحي در ميان اهل حق اشاره نمي‌كند اما بر اين باور است كه پيروان اين آيين در تركيه نيز از جمعیت قابل توجهي برخوردارند. بي‌گمان مقصود نيكیتین از پيروان اهل حق در تركيه، "همان علوي" ها هستند اما تفاوت او با پژوهشگر اخير، عدم اشاره به سنن آيين مسيحيت است.

"شاكر خسباك" با تكرار ادعاهاي "راولنيسون" بر اين باور است كه از نگاه اهل حق، خداوند در كالبد "بينيامين" ، "موسي" ، "داود" ، "مسيح"، "محمد " (ص) ، "با يادگار" ، اما حسين (ع) و هفت تن متجسد شده است. وي بدون اشاره به واژه‌ي ”اهل حق“ براي ناميدن پيروان اين آيين ، "كاكه‌يي" و "علي اللهي" را متمايز و جدا از يكديگر مي‌داند.

به باور "محمد جميل روژ‌به‌ياني" ، "كاكه‌يي"، ادامه‌ي آيين باستاني كوردي "دئيوه‌يسنا" يعني "پرستندگان داو" است كه داو از "دياوي" گرفته شده و نزد ايزدي‌ها به ”تاوس“ و ”كاكه‌يي“ها به "داوود" تغيير شكل يافته است. اين در حالي است كه  هيچ سندي براي اثبات اين ادعا ارايه نمی کند.

”س.ل.واسيليف“ نيز براين باور است كه "علي" (ع) تجسيد خداوند بوده و هم او در كالبد همه‌ي پيامبران و امامان متجسد شده و سرانجام در كالبد "مهدي" موعود ظهور مي‌يابد. اين در حالي است كه نزد اهل حق، تجسيدهاي ديگري نيز وجود دارند و موعود آخرالزمان، تجسيد علي(ع) نيست بلكه تجسيد ديگري از خدا به نام "شاخوشين" است.

در اين ميان "ا.م. منتشويلي" در همان ابتدا دچار اشتباه شده و نام "سلطان ايساق" (اسحاق) را به چند شيوه درمی آورد. نامبرده ابتدا از واژه‌ي "ايشاك" استفاده كرده كه گمان مي‌رود استنباط او از واژه‌ي انگليسي IShaq باشد كه نخستين بار "ادموندز" به كار برده است. وي در بخش‌هاي ديگري از متن پژوهش خود به اسامي چون "زوهاك"، "زوهاب" و "اسحاق" نيز اشاره مي‌كند.

”منتشویلی“ نيز نيز چون "نيكتبين" ردپايي از آيين مسيحيت در "اهل حق" نمي‌بيند و به طور كلي منكر وجود باورهاي مسحيت در اين آيين است.

اما يكي از پژوهش‌هاي علمي درباره‌ي اهل حق، متن نوشته‌ي ”و.ژوكوفسكي“ است كه نخستين تحقيق جامع درباره‌ي این آیین به زبان روسي در مورد پيروان اهل حق ”شيراز“ است. ژوكوفسكي به بررسي آيين‌ها و مراسم پيروان اهل حق در اين منطقه پرداخته اما به سادگي از كنار تاريخ آن‌ها گذاشته است.

مهمترين پژوهش درباره‌ي اهل حق مربوط به "و.مينورسكي" است. وي نخستين بار كتاب "سرانجام" -كتاب مقدس اهل حق-  رااز روي متن‌هاي "گوراني" و "فارسي" و "آذري" به روسي برگرداند و مقدمه‌اي به زبان فرانسوي بر آن نوشت. به جرأت مي‌توان گفت هيچ پژوهشي در مورد اهل حق بدين پايه كامل و جامع نبوده است و هر پژوهشگری ابتدا بايد به كارهاي "مينورسكي" درباره‌ي اهل حق مراجعه كند تا به دركي اوليه و تقريباَ صحيح از اين آيين دست يابد.

”مينورسكي“ همچنين دو مقاله‌ي ارزشمند در "دايره المعارف اسلام" به زبان انگليسي نگاشته است كه يكي درباره‌ي دگماو باور آييني اهل حق و آن دیگری به ”سلطان“ (اسحاق) پرداخته است.

در مورد سلطان ايساق (اسحاق) ، مينورسكي او را شخصيتي واقعي مي‌داند كه به باور اهل حق، تجسيد خدايي بسيار مقدس اهل حق است. از همين رو، به بررسي ارتباط اهل حق و آيين آن‌ها با سلطان ايساق (اسحاق) پرداخته است.

”مينورسكي“ به بسياري از وجوه سري  درون آيين اهل حق نيز اشاره كرده است. از نگاه او آيين اهل حق، يك آيين ”سينكريتي“ يا التقاطي است و اگر چه نوعي راديكاليسم شيعه به آن نسبت داده مي‌شود اما به طور كلي متمايز از مذهب شيعه و يك نظام آييني كاملاَ مستقل است.

بايد به اين نكته نيز اشاره كرد كه نويسنده عليرغم دقت بسيار در تشریح آيين اهل حق، اين آيين را در كنار "علوي" "شبك" ، "سارلي" و "علي اللهي" قرار داده است اگر چه هر يك را نظام آييني مستقل مي‌داند.

اما "و. ايوانف" در متن نوشته‌ي خود درباره‌ي اهل حق، مجموعه‌اي از آيات مقدس اهل حق را از فارسي به انگليسي برگردانده و در مقدمه‌ي اثر خود، به برخي ويژه‌گي‌هاي اوليه‌ي اين آيين اشاره نموده است.

وي پس از بررسي تطبيقي آيين اهل حق ، سرانجام به اين قناعت دست مي‌يابد كه آيين اهل حق از "اسماعيليه" جدا شده و نهضت "پاولیکاني" مسيحي نيز تأثير بسياري بر آن‌ها نهاده است.

از ديگر آثار قابل توجه در رابطه با اهل حق، مي‌توان به كتاب "محمد امين هه‌وراماني" به نام "كاكه‌يي" اشاره كرد. نويسنده علاوه بر انتشار دو متن مقدس كاكه‌يي به لجهه گوراني يعني "سرود‌هاي ديني يارسان" و "دفتر رموز يارسان" و ترجمه و تحليل آن‌ها به زبان "سوراني" تلاش كرده است ارتباطي ميان اين آيين و آيين زرتشتي بيابد اما نتوانسته‌ است مدارك قابل اثباتي ارايه كند.

به طور كلي ، بيشتر پژوهشگران بر اين باورند كه "اهل حق" مذهب و نه آيين است. به باور ما، به جهت آن‌كه اهل حق داراي نظام آييني ويژه و دگما و شيوه‌ي پرستش خود هستند، تكست و متون مقدسی دارند كه در آن به جمیع خدايان (پانتیون)، افسانه‌ي آفرينش جهان (كوسموگونيا) و افسانه‌ي پايان جهان (اسكاتولوگيا)اشاره شده  و همچنين آداب و رسوم و شعاير منحصر به خود دارند، از آيين آن ها به عنوان يك "دين" نام برده مي‌شود و تأثير ساير اديان و مذاهب از جمله اسلام و شيعه بر آن‌ها طبيعي مي‌نمايد چرا كه تمام اديان و مذاهب از يكديگر تأثيرات متقابل پذيرفته‌اند.

دگماهاي اهل حق

آن‌چه سيماي آييني يا طريقت آييني به اهل حق مي‌بخشايد؛ دو مبدأ تصوف و به  ويژه تصرف افراطي يعني "وحده الوجد" و "حلول" يا "تجسيد" است.

"وحده الوجود" كه با نام ابن عربي (1240-1165) شناخته مي‌شود، خداوند را به مثابه يگانه واجب الوجود از دو منظر مي‌نگرد: سويه‌ي پنهان كه نه احساس ، نه شناخته و نه رويت مي‌شود.و به هيچ عنوان امكان "پلوراليستی" در آن وجود ندارد. سويه‌ي آشكار (ظاهر) كه خداوند، خود را در آن‌چه آفريده آشكار مي‌سازد. بدين ترتيب ، "وجود" از نگاه "ابن عربي" نقش آينه‌ي "مطلق"(رها) است يعني آينه‌اي كه خداوندگار مطلق و واحد در آن بازتاب مي یابد.

براي روشن شدن انديشه‌ي "وحدت وجود"، به چند مصراع از سروده‌هاي "ميرزا غالب" (1869-1797) شاعر بزرگ هند اشاره‌ مي‌كنيم:

دنیا چيست؟ آينه‌ي حقيقت است.

ظاهر آن ؛ جايگاه نگرش عميق به خداوندگار

در كوچكترين اجزاء

تا با ديدگان خود

نشانه‌ي خالق يگانه را دريابي.

در ”تذكره‌ي اعلا‌ “ي اهل حق كه ”ايوانف“ از فارسي به انگليسي برگرده‌اند است، شعري با همين مضمون يافت مي‌شود كه آينه‌ي تمام نماي "وحدت وجود" است:

پس تمام اشياء نور حق است.

اين منزل پاكان و راستان است.

”و.ژوكوفسكي“ درباره‌ي "وحدت وجود" نزد اهل حق مي‌گويد:

" آيين اهل حق، وجود خداوند را در تمامي اشياء باور دارد، از نگاه اهل حق نور خدا در تمام اشياء -حتي در جانوران- نيز وجود دارد بنابراين آزار جانوران موجب خشم خداوند است."

مبدأ دوم پس از "وحدت وجود" نزد اهل حق، "تجسيد خدايي" يا "حلول" است. تجسيد از بنيادهاي آييني اهل حق به شمار مي‌آيد. از نگاه اهل حق، خداوند چندين بار به صورت آدميزاد ظاهر شده و با زندگي در ميان جهان انسان‌ها، راه راست را به آن‌ها نشان داده است.

اهل حق، تاريخ آيين خود را به هفت مرحله تقسيم مي‌كنند. آن‌ها بر اين باورند كه خداوند تنها هفت مرتبه در كالبد انسان ظاهر نشده است و تجسيدهاي خدايي فراوانند اما مهمترين تجسيدهاي خدايي در واقع شش تجسید هستند.

مبدأ ديگر در ميان دگماهاي اهل حق، "دونادون" يا تناسخ (Metempsyhos) است.

به باور اهل حق، هنگامي كه كسي مي‌ميرد، اگر در زندگي، انسان پرهيزكاري بوده است ، روح او در كالبد عالي تري آشكار و به صورت انساني والاتر ظاهر مي‌شود.

اما اگر در زندگي نخست خود انسان ناپرهيزكاري بوده است روح او در كالبد يك جانور درنده ظهور مي‌يابد. اهل حق درباره‌ي مرگ بر اين باورند كه : ” مرگ چون شناي مرغابي است. از يك سو سر در آب فرو و از ديگرسو، سر از آب بيرون مي‌آورد“. آن‌ها بدين خاطر از واژه‌ي "دون" (در دونادون) استفاده مي‌كنند چون واژه‌اي تركي و به معناي "لباس عوض كردن" است.

براساس اين مبدأ آييني، هر انسان بايد هزار و يك مرتبه مرگ و زندگي را تجربه و به اصطلاح، بايد لباس عوض كند. جالب اينجاست كه "دونادون" به خداوند نيز تعميم مي‌يابد و آفريدگار نيز بايد هزار يك مرتبه در كالبد انسان متجسد شود.

به باور اهل حق، نظام جزا و پاداش نزد انسان‌ها در زنده و مرده شدن هزار و يك باره‌ي آن‌ها نظم مي‌يابد. بدين ترتيب كه انسان‌هاي نيك با مرگ و زنده شدن در قالب يك كالبد عالي‌تر و انسان‌هاي بد در يك كالبد پست تر (درندگان يا دام‌ها) پاداش و جزا مي‌بينند و سرانجام در كالبد هزار و يكم به پاكي كامل رسيده در مقام فرشتگان تثبيت مي‌شوند. بر اين اساس، آخرين مرحله‌ي حيات انسان، حيات فرشتگان است. هر انسان پس از گذراندن اين دوران پر فراز و نشيب به اين مقام نايل مي‌ آید و پس از گذار انسان‌ها از اين دوران، "شاخوشين" ظهور مي‌كند. انديشه‌ي بازگشت "شاخوشين" به زمين، همان باور اديان به ظهور منجي آخر الزمان است كه در اديان و مذاهب گوناگون آمده است اما نقطه‌ي تمايز اهل حق از ساير اديان آن است كه در مذاهب و اديان ديگر منجي موعود، انبيا و امامان هستند كه پيش از "روز رستاخيز" براي استقرار عدالت بر روي زمين و هدايت انسان‌ها به راه راست ظهور مي‌كنند اما "شاخوشين"، ذات حق، و ظهور او به معناي "آخر الزمان" است و با ظهور او جهان به پايان مي‌رسد.

در اين ميان، اهل حق در برخي اشارات خود، به "دوزخ و فردوس" نيز اشاراتی دارند كه اين ممكن است باور آن‌ها در مورد پيروان ساير اديان باشد. از نگاه اهل حق، پيروان هر آيين ، براساس انديشه‌ي آييني خود "جزا و پاداش " مي‌بينند و نظام جزا و پاداش هر آيين، منحصر به آن آيين است. به همين خاطر، در يكي از متون مقدس اهل حق مي‌خوانيم كه سلطان ايساق (اسحاق) ، "قانون گردو شكنان" را آفريد تا هر كه گردو بشكند از آتش دوزخ مصون ماند. آشكار است كه از نگاه اهل حق، دوزخ و بهشت نه براي اهل حق بلكه براي پيروان ساير اديان است.

به باور اهل حق، روز قيامت در منطقه‌ي "شاره‌زور" به وقوع خواهد پيوست. اهل حق "شاره‌زور" را "شاظهور" (به معناي مكان ظهور شاه) يعني مكان ظهور "شاخوشين" مي‌گويند.

به باور اهل حق، همواره در وجود انسان ميان ”عقل“و ”نفس“ مقابله وجود دارد." عقل" از اين نگاه ، سرچشمه‌ي تمام نيكي‌ها و "نفس" منبع همه‌ي "بدبختي" هاست. انسان نيز در انتخاب خود مختار است و بر بنياد انتخاب خود به سعادت يا شقاوت دست خواهد یافت.

اين باور، سيماي عقلاني به دگماي اهل حق مي‌بخشد، اگر چه عقلانيت، آييني و آرمان‌گر ايانه است و به مثابه ديگر ادیان، سيماي ايده آليستيك دارد و بر خلاف مكاتب انساني، علمي و ماترياليستيك نيست.

در مبارزه‌ي ميان عقل و نفس ، گاهي نفس به طور كلي چيره شده و شيرازه‌ي حيات را در معرض تهديد قرار مي‌دهد. در اين حالت، "شاخوشين" ناگزير در كالبد آدمي ظاهر شده و با سامان دادن به اوضاع ، نوع انسان از انحراف رهایی می بخشد.

در آيين اهل حق ، انسان در برابر كردار و رفتار خود مسوول است چون مختار است. او از ميان "عقل" و "نفس" اقدام به انتخاب مي‌كند. شيطان و نيروي اهريمني نزد اهل حق وجود ندارد بلكه هر آن‌چه هست از درون آدميزاد و "عقل" يا "نفس" او سرچشمه مي‌گيرد. شايان توجه است كه ايزدي‌ها نيز به همان شيوه مي‌انديشند.

"و. ايوانف" درمورد نگاه اهل حق درباره‌ي "شيطان" مي‌گويد كه اهل حق از به نام خواندن شيطان پرهيز مي‌كنند. در نوشته‌هاي اهل حق، نام شيطان تنها يك بار در داستان خلقت آدم و سجده‌ي ملايك به كار رفته و از او با عنوان "رانده‌ي رجيم" ياد شده است.

”وان برونسین“ در پژوهش خود به اين مسأله اشاره مي‌كند كه اهل حق در "دالاهو" مانند "ایزدي‌هاي" شيطان را حرمت مي‌گذارند و او را "ملك طاووس " مي خوانند اما اهل حق اين نکته را انكار  و منتسب شدن اين نگاه به خود را ناشي از نگاههای بيرون از خود مي‌دانند.

در واقع، ”بنيامين“ نزد اهل حق جايگاهي چون "عزازيل" (شيطان) در اسلام و ”ملك طاووس“ در آيين ايزدي دارد. روايت اهل حق از ”بنيامين“ بدين گونه است كه هنگامي كه خداوند انسان را آفريد به تمام فرشتگان فرمان داد بر انسان سجده برند همه‌ي ملايك اطلاعات كردند الابنيامين. او خود را آفريده از نور خدا دانست و انسان را به دليل آن‌كه از گل سرشته شده بود شايسته‌ي سجده کردن ندانست. خداوند اين استدلال را پذيرفت و بنيامين را بخشود.

آيين اهل حق، نقش منفي ديگري براي بنيامين قايل است. گويا روزگاري، بنيامين در دون "عقاب" بوده و پرندگان ديگر را بسيار آزرده است. آن‌ها نيز شكايت به درگاه خداوند مي‌برند. خداوند بنيامين را اسير و در زير كوه، "چادرگه" در "شنرويه" زنداني مي‌كند. به باور اهل حق، وي هنوز هم زنداني است و علت زمين لرزه در اين منطقه، تلاش‌هاي نافرجام بنيامين براي رها كردن خود از زير كوه "چادرگه" است. بدين ترتيب، جداي از اين اشارات موجز، به موضوع شيطان و نيروهاي اهريمني اشاره ديگري نشده است

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 5:18

اهل حق (كاكه‌يي)-بخش دوم

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالي

 

 

تجسید خدایی

از نگاه اهل حق، خداوند چندين بار به شيوه‌ي آدميزاد در ميان انسان ظاهر شده و اين كار تا "دون" هزار و يكم ادامه خواهد داشت. سرانجام در آخرين "دون" به شيوه‌ي "شاخوشين" ظهور و ندای آخرالزمان را سر خواهد داد.

همه‌ي پژوهشگران اهل حق بر اين باورند كه پيروان اين آيين قايل به هفت "دون" (تناسخ) خداوند و تجسد او در كالبد انسان هستند. اين هفت كالبد عبارتند از: "خاوندگار"، "علي"، "شاخوشين"، "سلطان ايساق"، قورمز (شاقلي ويس) ، محمدبگ و خان آتش، اما بلافاصله بايد به اين نكته توجه كنيم كه چرخ نخست ، مربوط به تجسيد خدايي نيست چون "خاوندگار" ذات حق است كه جهان و آدم و ملايك (جبرييل، اسرافيل، مكاييل، عزراييل، رزبار) را آفريده است. رويدادهاي اين عصر (چرخ) در بسياري از موارد، شباهت‌هاي بسياري به داستان‌هاي اسلامي درباره‌ي آفرينش، آفريدگار و ملايك دارند. عصر "خاوندگار" اهل حق از نگاه ما به روزگاران اسلامي باز مي‌گردد كه اين آيين از آن بر گذشته است و سند ما براي اثبات اين مدعا آن است كه اهل حق، خود چرخ خاوندگار را "شريعت" مي‌نامند. آن‌ها مسلمانان را نيز "شريعت" مي‌گويند. به همين خاطر مي‌توان گفت اهل حق، آيين اسلام يعني شريعت را نخستين مرحله‌ي تاريخي خود مي‌دانند با اين تفاوت كه آن‌ها بر اين باورند كه اسلام نتوانست دوران سنتي را پشت سر گذارد اما اهل حق دوران گذار را به سلامت پشت سر نهاده و به دوران كنوني پاي گذارده است.

ناميدن مسلمانان به نام "شريعت" از سوي اهل حق، احتمالاَ براي نشان دادن جايگاه نازل‌تر آن‌ها در برابر جايگاه رفیع ايشان بوده است كه به مقام "حقيقت" دست يافته‌اند. به همين خاطر نبايد "خاوندگار" را به عنوان تجسيد خدايي يا دون (تناسخ) نخست خدا در نظر آوريم بلكه اين مرحله، خود آفريدگار است و در آن دوره، "زمان" آفريدگار نشده بود.

از نگاه اهل حق، نخستين "دون"(تناسخ) خدايي، ظهور خداوند در كالبد علي ابن طالب است. داستان آفرينش جهان و انسان نزد اهل حق بسيار كوتاه اما منحصر به فرد است. "خاوندگار" آدم را خلق و او را در كالبد علي آشكاري ساخت به اين معنا كه رويدادها از چرخه‌ي آدم يكسره به چرخه‌ي علي (ع) منتقل شدند. اهل حق، چرخه‌ي علي (ع) را "طريقت" مي‌گويند.

در هيچ یک از منابع اهل حق، واژه‌ي "طریقت" به لحاظ معنا، مفهوم و محتوا تجزيه و تحليل نشده است اما مي‌توان احتمال داد كه اين واژه ، اشاره به روزگار پيدا شدن "تصوف" و طريقت "درويشي" به ويژه در نظام مذهبي شيعه و كساني است كه علي (ع) را به مرتبه‌ي خدايي رساندند. اين نيز بايد در مرحله‌ي دوم اتفاق افتاده باشد كه اهل حق از آن دوران گذار نموده به دوران كنوني پاي نهاده‌اند.

مهمترين رويدادهاي اين چرخه، چنانچه در منابع اهل حق آمده است، معراج پيامبر به آسمان است كه پيامبر در آن جا متوجه مي‌شود خداوند همان علي (ع) پسر عموي خودش است. در اين ملاقات، علي (ع) ، قرآن را به محمد پيشكش و فرمان مي‌دهد تنها سي‌هزار واژه از قرآن براي امت خود بخواند وسي‌هزار باقيمانده را به عنوان "اسرار حقيقت" نزد خود نگاه دارد.

رويداد دوم كه از نگاه اهل حق اهميت فراوان دارد آن است كه هنگامي كه علي (ع) "اسرار حقيقت" را بر روي پوست آهو نوشت آن را به همراه يك جام ماست در زير زمين مسجد كوفه پنهان كرد و به ياران خود گفت:

"من رفتم. هنگامي كه خورشيد سه بار بر روي زمين سجده برد يكي مي‌آيد و پوست نبشته را از زير زمين بیرون می آورد. بدانید كه او علي است و مي‌آيد تا اسرار اهل حق را آشكار ‌كند".

در متن "تذكره‌ي اعلا" آمده است كه علي (ع) مي‌گويد: "آن كس پس از ششصد سال، از ولايت "فيلي" ظهور مي‌كند پس از آن علي (ع) با آگاهي و رضايت خود توسط "ابن ملجم" به شهادت مي‌رسد".

تجسيد دوم خداوند "شاخوشين" است. رويدادهاي اين چرخه در لرستان (ولايت فيلي) اتفاق مي‌افتند. مادر شخوشين "مامه جلاله" تنها دختر "ميرزا امانه" بوده است.

روزي از روزها قطعه‌اي كوچك از خورشيد جدا و از دهان، وارد شكم "مامه جلاله" مي‌شود. مدتي بعد، شكم "مامه جلاله" بالا آمده آثار بارداری در او ظاهر مي‌شود. پدر و برادران "مامه جلاله" در صد كشتن او بر مي‌آيند. برادران او را به جنگل مي‌برند تا با كشتن دختر، مساله را بپوشانند اما معجزه‌اي روي مي‌دهد و فرزند در شكم مادر به سخن مي‌آيد. اين معجزه برادران را به خود مي‌آرود. آن‌ها "مامه جلاله" را با احترام به خانه بازمي‌گردانند. پس از سپري شدن دوران بارداري، فرزند از دهان مادر زاده مي‌شود و به همراه او قطعه‌ سنگی در لگن نوزاد مي‌افتد كه برق آن، جهان را روشن می کند.

اين موضوع همزمان يا يورش روم به منطقه است. ميرزا امانه و اهالي، منطقه را ترك مي‌كنند اما مامه جلاله و نوزادش آن‌جا مي‌مانند چون كسي را ياران غلبه بر آن‌ها نيست. سپس خورشيد سه بار در پاي فرزند به سجد می افتد.

كاك ردا(رضا) كه نزد مامه جلاله و فرزندش بازگشته است به ياد فرمايش علي (ع) افتاده و اسبي آماده مي‌كند. نوزاد بر اسب سوار شده و در مسير حركت به سوي كوفه، سپاه روم را در هم مي‌شكند. اين منطقه كه در اطراف كرمانشاه قرار دارد هنوز هم نام "رووم شكانه" (يعني جايي كه روم شكست خورد) را بر خود دارد. پس از آن ”شاخوشين“، به جستجوي ياران بر مي‌آيد. شيخ كاك احمد و بابا بزرگ، شاخوشين را باز شناخته به او مي‌پيوندند. سپس همگي نزد بابا طاهر همداني و "كوري فه‌قي" و ديگر همراهان مي‌روند.

پس از آن شاخوشين به سوي كوفه حركت مي‌كند. در مسجد كوفه پوست نبشته و جام ماست را برداشته به ياران مي‌گويد:"مردي مي‌آيد كه هفت نفر همراه دارد. او تمام اين نوشته‌ها را برايتان مي‌خواند. از جام ماست جرعه‌اي به هر كدام از شما مي‌نوشاند. او من و من هم او هستم". آن گاه ”شاه جهان“، جام ماست را بر سنگ حورين گذارد و خود به سوي دريا روان و در آن ناپديد شد.

چرخ "شاخوشين" به نام "معرفت" شناخته شده است. اين نيز بدان معناست كه در اين چرخ، انسان ، خداوند و آيين اهل حق را شناخته است چون شاخوشين ظهور كرده ، معجزه نشان داده و به انسان‌ها پيغام داده است كه "حقيقت " در چرخه‌ي بعدي آشكار مي‌شود كه آن نيز سرچشمه‌ي "معرفت" است.

چرخه‌ي سوم كه مقدس‌ترين و مهم‌ترين به شمار آيد، چرخه‌ي "سلخان ايساق" (اسحاق) است. سلطان ايساق ”دون“ (تناسخ) اعلاي خداوند است كه حقيقت و رازها و قوانين آيين اهل حق را آشكار مي‌كند. به همين خاطر اين چرخه را "حقيقت" مي‌گويند.

در زندگي نامه‌ي سلطان ايساق آمده است كه هنگامي که ”شاخوشين“ از ديده‌ها پنهان شد ياران او به دنبالش روان شدند و او را در عمق دريا در حالي كه با آبزيان نشسته و در حال گفتگو بود يافتند. شاخوشين به آن‌ها اندرز مي‌داد كه نزد شيخ عيسا بروند و او خود نيز به صورت عقاب سفيد نزد آن‌ها خواهد آمد.

به همين خاطر آن‌ها نزد شيخ كهنسال رفتند و در آن‌جا ياران خداوند، او را وادار كردند ”با خاتون دایره“ دختر “حسن بگ جاف" ازداوج كند.

پس از مراسم عروسي، ناگهان خاتون حامله مي‌شود. آنگاه عقابي سفيد در آسمان ظاهر و در حيات خانه‌ي شيخ عيس فرود مي‌آيد. همان لحظه خاتون، فرزندي به دنيا مي‌آورد و او كسي جز سلطان ايساق (اسحاق) نيست.

پس از وفات شيخ عيسا ، سلطان ايساق با برادر ناتني خود "قادر ناپاك" اختلاف پيدا كرد و ناگزیر از مهاجرت به ”هه‌ورامان“شد، بر روي رودخانه‌ي سيروان پلی به نام "پرديور" مي‌بندد، در همان جا اقامت و در همان جا نيز وفات مي‌كند.

اسناد بسياري وجود دارند كه براساس آن‌ها سلطان ايساق، انساني واقعي بوده كه در اين منطقه زندگي كرده است اما در مورد روزگار حيات و مرگ او داستان‌هاي متفاوتي وجود دارد. در متن كتاب "يارسان" كه دست‌نوشته‌ي سلطان ايساق است چنين آمده كه او در سالي 578 هجري (1182 ميلادي) به دنيا آمده است اما ”ادموندز“ سال 716 (1317 ميلادي) و "هه‌ردويل كاكه‌يي" سال 12414 ميلادي را سال تولد او مي‌دانند.

”وان برونسین“ با اشاره به زندگي‌نامه‌ي شيخ عيسا برزنجي، روزگار حيات او را سده‌ي چهاردهم ميلادي مي‌داند. اين در حالي است كه "محد جميل روژ به ياني" قايل به سده‌ي دهم هجري (قرن هفده ميلادي) است. اما "گ.آپوكوف" براساس نقوش حك شده بر روي آرامگاه سلطان، او را به عصر ماد منتسب و شخصی آتش پرست مي‌داند.

به هر حال، سال 1182 ميلادي براساس آن‌چه اهل حق، خود، مي‌گويند به واقعيت نزديك‌تر است.

ذكر اين نكته نيز ضروري است كه نبايد شيوخ برزنجي (عيسا و موسا) كه در دوران متأخر زندگي كرده‌اند ما را دچار خطا و اشتباه كند . بنابراين گمان نمي‌رود ارتباطي ميان سلطان ايساق و شيوخ برزنجي به دليل فاصله‌ي جغرافيايي وجود داشته باشد. محمد جميل روژ‌به ‌ياني در اين باره مي‌گويد: "كاكه‌يي خود نيز در اين باره اشتباه مي‌كنند اما شاید براي بسط و گسترش آيين اهل حق، خود را به شيوخ برزنجي منتسب كرده‌اند".

آيين اهل حق در روزگار سلطان ايساق چون يك آيين كامل ظهور كرد و هم او (سلطان ايساق) بود كه اسرار و رموز اين آيين را آشكار و اصول و قوانين آن را بنيان نهاد.

سلطان ايساق پيش از همه چيز نظام آييني و نهاد‌هاي اهل حق را بنيان گذارد و اين اقدام خود را با آداب عضويت در جماعت اهل حق آغاز كرد، سپس چگونگي احسان (نياز و قرباني) را تدوين و  در ادامه اساس آداب و رفتار اجتماعي اعضا و پيروان را معرفي كرد.

دون (تناسخ) پس از سلطان ايساق (اسحاق) مربوط به "قورمز" (شاقلي ويس) و دون‌هاي بعدي مربوط به ”محمد بگ“ و ”خان آتش“ است.

اين‌ها شش چرخه‌ي تجسيد خدايي آيين اهل حق به شمار مي‌آيند كه هر كدام منحصر به جغرافياي خاص خود، دوران خاص خود و رويدادهاي منحصر به خود است. اگر چه اين بدان معنا نيست كه تجسيدهاي خدايي ديگري نيز وجود ندارد. در يكي از متون "تذكره ی‌ اعلا" محمد‌بگ“ دون (تناسخ) پنجم خداوند مي‌گويد: ”پس از من خان آتش مي‌آيد، پس از او امام قلي “ ، سپس "سرخوش" ، "سلطان محمد" ،"میرزا عباس"، "ميرزا نظام" و آنگاه ”آقا ميرزا“ مي‌آيند. آن‌ها همه من هستند و من نيز آنهايم“.

القاب و پسوند اسامي نيز مي‌توانند پايگاه شأن اجتماعي، دوران رويدادها و همچنين جغرافيايي مكاني ظهور را نشان دهند. نام خداوند يعني "خاوندگار" ، و تجسيدهاي ديگر چون "مولاعلي" و ”شاخوشين“ كردي هستند. محد بگ و خان آتش تركي و بيشتر آذري، سلطان اشاره به عصر سلجوقي و القاب ”پير“، "باوه" و”دده“ نيز تاريخ كهن دارند و پيش از اسلام و مسحيت در منطقه رواج داشته‌اند.

"محمد جميل روژ به یاني" درباره‌ي اين القاب آييني مي‌گويد: ”پير“ از ”پدر“ ”فارسي“ به معناي "پدر آييني" آمده است مانند "پير مگرون"، ”پيرشاليار “ و پير مكاييل. واژه‌ي "باوه" كه اهل حق متعلق به خود مي‌دانند از "بابا"ی سلجوقي اخذ شده و آن نيز به معناي "پدر" مي‌آيد مانند "بابا علي همداني"، "بابا طاهر" ، "بابا شاسوار"، "باباگورگور". "دده" نيز مربوط به روزگار صفوي و قزلباش‌هاست و نخستين بار به عنوان لقب "شيخ حيدر" فرزند "شيخ جنيد صفوي" آمده و بعدها "بكداش" ها براي تقدس بخشي به نام مشايخ خود از آن استفاده كرده‌اند مانند "دده قنبر" و "دده حيدر".

ملايك آيين اهل حق

تجسيد خدايي در هر چرخه، دون (تناسخ) يا به مثابه آن‌چه اهل حق"قاپ"  مي‌گويند چهار ملايكه هستند كه هر يك در دوره‌ي خود در كالبد يك انسان تجسيد مي‌يابند.

در ”قاپ“ ”خاوندگار“ شريعت، ملايك شامل: جبرييل ، مكاييل، اسرافيل و عزراييل هستند كه آن‌ها را "ياران چهار ملك" مي‌گويند. همچنان كه پيش از اين گفتيم خداوند در اين چرخه تجسيد ندارد چون خداوند خود در اين چرخه حاضر است به همين خاطر ملايك، نام واقعي خود را دارند. در "تذكره‌ي اعلا" آمده است كه خاوندگار ، ملايک خود را از نور مقدس خود آفريده است، اگر چه در "سروده‌هاي ديني يارسان" چنين آمده است كه خاوندگار ، جبرييل را از گل "بيسات" سرشت و او را همراه خود كرد سپس ديگر ملايك را آفريد.

در ”فرقان الاخبار“ نيز گفته شده كه خاوندگار، جبرييل را از پاشنه‌ي كفش خود، مكاييل را از دهان، اسرافيل را از نفس (دم)، و عزراييل و رزبار را نيز ار بازنفس (بازدم) و نور خود آفريده است.

شايان توجه است كه خاوندگار، عزراييل را دو تكه كرد كه از هر تكه نوري متصاعد و به "كوليچه" تبديل شد. آنگاه فرمود؛ "رزبار" را از "عزراييل" جدا كردم براي آنكه "خاتون" قيامت شود و از آفريدگار براي مردم طلب بخشش و شفاعت كند و عزراييل را ملكه‌ي قبض روح آفريدم تا اين "كوليچه" در ميان آنها تبديل به ”احسان“ شود.

”و.ايوانف“ از رو "رزبار" را به خداوند آب (آناهيتا) كه بعدها "ريتش" همسر ميترا شد بي‌شباهت نمي‌داند.

در برخي از متون، به نام "رزبار" اشاره‌اي نشده است و گمان مي‌رود به اين دليل باشد كه "عزراييل" و "رزبار" يك ملايكه با دو نام مفروض باشند. در پژوهش مينورسكي، نامي از "رزبار" در چرخه‌ي خاوندگار برده نشده است اما در همان حال، در قاپ قورمز، رزبار فرشته‌ي پنجم است. در اينجا اگر پژوهش مينورسكي براساس برداشت‌هاي وي از سرانجام، صورت گرفته باشد در اين كتاب ، قورمز فرشته‌اي به نام ”رزبار“ ندارد. همزمان ”محمد امين هه‌وراماني“ براساس دريافت‌هاي خود از متون مقدس، "رزبار" را در قاپ "سلطان ايساق" معرفي مي‌كند.

در اينجا بايد به اين نكته توجه كرد كه "رزبار" از واژه‌ي "رمزبار" آمده و بدين معناست كه وي ”حامل اسرار“ است چون اين فرشته هميشه در كالبد "مادر خدا" متجسد مي‌شود: فاطمه بنت اسد مادر علي (ع)، "مامه جلاله" مادر شاخوشين،"خاتون دايره" ما در سلطان ايساق و .....

اما پنج ملايكه‌ي تجسيد خدايي در "قاپ" علي (ع) سلمان، محمد، قنبر، نٌصير و فاطمه . در اين جا ملايك در كالبد پيامبر و مادر و ياران علي كه خود خداست متجسد شده‌اند اما گر مقصود از "نُصير" محمد بن نصير، مؤسس طریقت علوي (نصيري) باشد، او در روزگار علي زندگي نكرده است بلكه در سال 873 وفات يافته اما علي (ع) در 656 به شهادت رسيده است. به همين خاطر، "و.ايوانف"، معتقد است اين "نصير" شخص ديگري است.

در يكي از داستان‌‌ها  آمده است كه گويا ”نصير“ بيمار مي‌شود و علي او را شفا مي‌دهد.

نصير از اين موضوع متعجب شده مي‌گويد: ”توخدا هستي“ ، امام علي عصباني شده نصير را به قتل مي‌رساند ليكن به خاطر مادر نصير، دوباره به او جان مي‌بخشد و او را زنده مي‌كند. نصير بار ديگر اين جمله را تكرار و باز هم توسط علي به قتل مي‌رسد و اين مسأله چندين بار تكرار مي‌شود.

در قاپ شاخوشين اين ملايك وجود دارند: "كاکه‌ردا" ، "بابه‌بوزورگ"(بابا بزرگ)،"كوری فه‌قي"،"بابا طاهر" و "مامه جلاله".اهل حق بابا طاهر عريان را تقديس مي‌كنند. در متون آييني آن‌ها دو بيتي‌ها بابا طاهر بسيار به چشم می خورد. آرامگاهي در شهر"مندلي“ است كه اهل حق آرمگاه بابا طاهر می دانند و به زيارت آن مي‌روند. جداي از بابا طاهر همداني كه شاعري بررگ و شناخته شده است هيچ اطلاعات ديگري درباره‌ي ساير ملايك يعني دون‌(تناسخ) هايشان در قاپ شاخوشين در دست نيست.

ملايك سلطان ايساق نيز اينها هستند: بنيامين، داود، موسي، مصطفي و خاتون دايره ، به خاطر آنكه اين "قاپ" نزد اهل حق بسيار مقدس و مهم است بسياري اوقات، نام ملايك اين چرخ را براي قاپ‌هاي ديگر نيز به كار مي‌برند. اهل حق اكثراَ آيين خود را "شرط بنيامين" مي‌نامند يعني فرشته ی بزرگ سلطان اسحاق كه تجسيد جبرييل است. همچنين خود او را "پير بنيامين" مي‌گويند چون هنگامي كه خاوندگار جبرييل را آفريد او را ”پير“ خود گردانيد. ابتدا جبريیل راضي به پذيرش اين پيشنهاد نبود چون بايد خداوند مريد او مي‌شد: اما خدا به او فهماند كه مريد بايد هميشه در خواست‌هاي پير خود را اجابت كند و اگر خداوند ”پير“ جبرييل شود ديگر قدرت آن را نخواهد داشت كه خواسته‌هاي او را اجابت كند. به همين خاطر جبریيل راضي شد كه "پير خدا" شود. اما روشن نيست چرا ملايك ديگر تجسيد جبرييل مربوط به قاپ و چرخه‌هاي ديگر مانند "سلمان" و "كاكه‌ردا"، لقب "پير" ندارند. شايد به اين خاطر باشد كه واژه‌ي "پير" منحصر به منطقه‌ي "هه‌ورامان" است و "هه‌ورامان" نيز جغرافياي رويدادهاي قاپ "سلطان ايساق" است.

در يكي از منابع كه در آن، ملايك سلطان ايساق در قاپ خاوندگار جاي دارند آمده است كه گويا خاوندگار، بنيامين را از عرق خود خلق كرد به همين خاطر او به دور از تكبر است. موسي را از سبيل‌هايش آفريد به همين خاطر است كه نسبت به ديگران ترحم دارد و ”رزبار“ را نيز از ضربان قلب خود آفريد به همين خاطر اهل رحم است. اما سخني از مصطفي به ميا نمي‌آورد كه "عزراييل" است. هر يك از اين ملايك، وظايف خاص خود را دارند كه خداوند اين مسووليت‌ها را بديشان سپرده است:

بنيامين، پير و نماينده‌ي خداوند، داود پاسبان و راهنما (دليل و نذير) است و به داد انسان‌ها مي‌رسد، موسي قلم به دست است و كردار مردم را يادداشت مي‌كند (قلم زرين) و مصطفي نيز فرشته‌ي مرگ است.

جداي از دون (تناسخ) خدا و ملايك اهل حق، گروه‌هاي ديگري نيز وجود دارند كه مورد احترام و تقديس اهل حق هستند:

1- هفت تن:

شامل پنج ملايك سلطان ايساق: بنيامين، داوود، موسي، مصطفي و رزبار و دو ملايك ديگر به نام‌هاي شاابراهيم و بابا يادگار

2- هفتوانه:

هفت پسر سلطان ايساق: مير، سيد، مصطفي، سيد محمود، سيد عبدالوفا، سيد شهاب‌الدين ، سيد حبيب شاه و سيد با ويس.

سلطان ايساق درباره‌ي جايگاه و ارزش هفت تن فرموده است:"هفت تن ذات من و هفتوانه نور من است. سرچشمه‌ي ذات و نور نيز من هستم".

3- چهل تن:

در اين باره داستاني تعریف می شود كه گويا پس از ولادت پيامبر، يهودي‌ها در صدد مرگ او برآمدند. محمد دايه‌اي از طايفه‌ي بني اسد داشت. او متوجه موضوع شد و پسر خود ”سلطان محمود“ را در گهواره‌ي محمد نهاد. يهودي‌ها "سلطان محمود" را تكه تكه كردند. هنگامي كه پدر و مادر سلطان محمود فرزند خود را براي خاك سپاري بردند چهل كودك ديگر درست مانند سلطان محمود يافتند، آن‌ها را در غاري پنهان كردند و با شير آهو تغذيه كردند تا بزرگ شدند و سلطان محمود را به رهبري برگزيدند.

4- پيردالاهو كه كسي به نام پير رستم بزرگ آنهاست.

5- پير هه‌ورامان كه نام اينها روشن نیست.

جداي از اينها ”ادموندز“ از "هفت خليفه" نيز سخن به ميان مي‌آورد كه گويا سلطان ايساق، آن‌ها را از ميان 72 پير برگزيده است تا به مقام رهبري (مرشدي) اهل حق نايل شوند و تحت سرپرستي داوود پرورش يابند. اين موضوع در منابع ديگر وجود ندارد و اطلاعات زيادي در اين باره، در دسترس نيست

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 5:18

اهل حق (كاكه‌يي)-بخش سوم

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالي

 

هرم (Hierarchy) آييني

هرم آييني و اجتماعی اهل حق عبارتند از: سيد، خليفه ، چاووش، درويش و كلام خوان كه سه درجه‌ي نخست موروثي دو مورد ديگر اكتسابي است. اكنون به شرح آن‌ها مي‌پردازيم:

1- سيد:

سيدها نوه‌ي سلطان ايساق و از نوادگان "هفتوانه"اند. به همين دليل مقدس ترين و بلند پايه‌ترين گروه در ميان جمعيت اهل حق به شمار مي‌آيند. تمامي امور و مراسم آييني چون "جم" و "گردوشكنان" توسط آن‌ها مديريت مي‌شود. به گفته‌ي پيروان اهل حق، ”سيدها“ دخالتي در حيات روزانه‌ي پيروان ندارد و به امور معمول خود مشغولند. تنها وظيفه‌ي آنها رهبري "جم" است كه پيروان موظف به اطاعت هستند. ”سيدها“ نجيب‌زادگان اهل حق به شمار مي‌آيند و از پايگاه اجتماعي نيرومندي برخورداراند. به هر حال، هم در مراسم آييني "جم" و هم در زندگي اجتماعي داراي ارج و قرب فراواني هستند.

”اجاق سيد“: به دليل آنكه سيدها از "هفتوانه" هستند قاعدتاَ هفت شاخه اند (پسران سلطان ايساق و جد برزگ سادات)،اما ”ايوانف“ اسامي ديگري براي خاندان سادات تعريف مي‌كند مانند: ميري، خامشي، شا ابراهيمي، با يادگار، آتش بگي. او در ضمن اشاره مي‌كند تمام شاخه‌هاي اصيل را برنشمرده‌ است، اجاق برخي كور شده و از برخي ديگر نيز تعداد كمي باقي مانده است. اما واضح است كه جداي از ”ميري“ (مير محمد كوره سوار) و "خامش" (خامش پرچين)، ديگری ها پسران سلطان نيستند به همين خاطر اين‌ها نبايد نام‌هاي واقعي شاخه‌هاي سادات باشند. منابع مربوط به اهل حق، متأسفانه،از خاندان كنوني سادات خبري به دست نمي‌دهند.

"سيدي" كه براي راهبري "جم"، انتخاب مي‌شود، جايگاهي والا دارد و لباس روحانيت بر تن می کند، شال سبز رنگ مي‌‌بندند و ریشی بلند دارد.

درجه‌ي ”سيد“ بودن نيز اگر چه موروثي است اما اين ميراث به دختران وزنان نخواهد رسيد. اين موضوع نيز براساس گفته‌ي سلطان ايساق كه تنها مردان سيد مي‌شوند، صورت ضابطه‌مند به خود گرفته است.

”سيد“ در حيات روزانه‌ي خود، زندگي اقتصادي چون ديگران دارد اما در مراسم "گردوشكنان"(گويز شكنان) هداياي بسياري از پيروان دريافت مي‌كند.

تمام پيروان اهل حق، علاوه بر پدر نسبی، يك "پدر آييني" نيز دارند كه او را ”پير“ يا ”باوه“ (به معناي پدر بزرگ) مي‌گويند. پير بايد اهل سادات باشد. "مريد" ، "پير" خود را ارج مي‌نهد و در هر برخورد، موظف به دست بوسي اوست.

هر كس كه مراسم "گردوشكنان" براي او برگزار مي‌شود و در جرگه‌ي اهل حق در مي‌آيد بايد "پير" براي خود برگزيند. به موجب سخن اهل حق، زنان از نظر "پير گزيني" بايد پيرو شوهران خود باشند و هر پيرو جديد اهل حق پس از آنكه پدر آييني او انتخاب شد بايد همسري از پيروان يك پير ديگر براي خود برگزيند.

2- خليفه:

اين‌ها نوه‌ي "پير اسماعيل كولاني" هستند كه يكي از 72 پير است. اين نيز لقبي آييني براي كسي است كه عضو آن خاندان بوده و به عنوان خليفه‌ي سيد در مراسم "جم" برگزيده مي‌شود. خليفه وظايف مشخصي دارد: در يكي از متون آييني چنين آمده است كه پوست دامي كه قرباني شده سهم "خليفه" است. در مراسم "گردو شكنان"، خليفه شانه به شانه‌ي سيد حركت مي‌كند. يكي از اعضاي خاندان خليفه نيز به عنوان رهبر (دليل) مريدان حاضر است. مهمترين و مقدس‌ترين وظيفه‌ي رهبر، شستن ميت خاندان خود است.

3- چاووش:

اين گروه نيز يك خاندان نجيب‌زاده و نوه‌ي يكي از ياران سلطان ايساق به نام "كاك احمد كهنه پوش" هستند. در مراسم آييني جم، يكي از اعضاي اين خانواده، به عنوان "خادم" انتخاب، از مشاركت‌كنندگان پذيرايي و قرباني‌هاي احتمالي اعضا را آماده مي‌كند. در نبود "چاووش"،  "خليفه" فعاليت‌هاي او را انجام مي‌دهد. اين گونه بر مي‌آيد كه مراسم "جم" را مي‌توان بدون چاووش ادامه داد اگر چه باور اهل حق آن است كه در هر حال و در هر مكاني كه عده‌اي از پيروان اهل حق گردهم آيند بايد سه ركن سيد، خليفه و چاووش حضور داشته باشند.

4- درويش:

دراويش همچنان كه از نامشان پيداست همواره در حركت بوده و به فقر ونداري ايام مي‌گذارنند. دراويش نزد اهل حق بسيار عزيز و پيروان، آن‌ها را از خاصان خدا مي‌دانند. دراويش نيز براي مردم دعا مي‌نويسند و به معالجه‌ي بيماران مي‌پردازند. هنگامي كه يك نفر درويش مي‌شود، تكه پارچه‌ي سوخته‌اي به كمر او مي‌بندند، رهبر نيز انگشت خود را بر آن ‌گذارده اصطلاحاَ آن را مهر مي‌كند. از اين لحظه به بعد، آن فرد درويش خواهد بود. درويش ، مرشد خود را دارد كه نبشته‌اي به او پيشكش مي‌كند و اين نبشته بايد هميشه نزد او بماند اما نبايد آن را بخواند. هنگامي كه درويش وفات كند بايد نبشته را به مرشد بازگردانند يا به درويش ديگري بدهند و يا آنكه همراه او به خاك بسپارند.

درويش حرمت فراوان براي مرشد قايل است و هنگامي كه نزد او مي‌رود بايد با آداب خاصي در برابر او بنشيند كه اين آداب را "قاپي" يا "گلبانگ" گويند.

هنگامي كه درويش تقاضايي دارد چهل شب و چهل روز خلوت مي‌كند. در اين مدت، آتشي در كنار او بايد روشن باشد. اين حالت را "در چله نشستان" مي‌گويند."ايوانف"،اين حالت را از آثار دوران آتش پرستي مي‌داند.

5- كلان خوان:

كلام خوان آواز مي‌خواند و با از بر كردن متون مقدس، آن را براي ديگران مي‌خواند. هر كسي مي‌تواند كلام خوان شود.

نوشته‌ها و كتب مقدس

اهل حق ادبيات آييني ثروتمندي از شعر و نثر به زبان‌هاي گوراني، فارسي و آذري دارند. مشهورترين متن مقدس اهل حق، "سرانجام" است.زبان سرانجام فارسي است اگر چه مي‌توان اشعاري به زبان گوراني نيز در آن يافت. "سرانجام" در سال 1842 نگاشته شده و توسط مينورسكي گردآوري در سال1911 به زبان روسي چاپ و منتشر شده است اگر چه متون گردآوري شده كم و كاستي‌هايي دارند."مينورسكي" مي‌گويد:"نام سرانجام شايد به معناي داستان روزگاران متفاوت و يكي پس از ديگري اهل حق باشد و محتواي آن ممكن است از دست‌نوشته‌اي به دست نوشته‌ي ديگر دچار تغيير شود". اين موضوع نيز واقعيت دارد چون دست‌نوشته‌هاي گوناگوني درباره‌ي هر "هفت " چرخه‌ي اهل حق وجود دارند و هر چند محتواي كلي همه‌ي آن‌ها يكي است اما تفاوت‌هايي در جزييات وجود دارند. به عنوان مثال، "تذكره‌ي اعلا" كه توسط ”وا.ايونف“ از فارسي به انگليسي برگردانده شده است همان محتواي "سرانجام" است در حالي كه ”سرانجام“ كامل‌تر و منظم‌تر از "تذكره‌ي اعلا" است. در كنار اين مسأله، اهميت بيشتري به "حقيقت" داده شده است.

جداي از ”سرانجام “ و "تذكره‌ي اعلا"؛ آثار ديگري در ادبيات اهل حق وجود دارند كه از ميان آن‌ها مي‌توان به "ساقي نامه‌ي حقيقت" ميرزا رشيد، گزيده‌ي نامه‌هاي گلشیر سبزواري ، نامه‌هاي نور علي نيشابوري و چند قطعه شعر آذري اشاره كرد.

اما گنجينه‌ي واقعي ادبيات اهل حق به زبان كردي و لهجه‌ي گوراني، نگاشته شده است. از ميان اين آثار، دو اثر تاكنون منتشر نشده‌اند كه يكي "دفتر رموز يارسان" سيد قاسم الفضل شاه ابراهيمي و "سرودهاي ديني يارسان" اثر ماشاء الله سوري است كه محمد امين هه‌ورامانی منتشر و شرحي به زبان سوراني بر آن نگاشته است. همچنين مي‌توان به كتاب "يارسان" اشاره كرد كه از نگاه اهل حق، توسط خود سلطان ايساق به لهجه گوراني نگاشته شده است. دو قطعه شعر نيز توسط "ژوكوفسكي" ترجمه و منتشر شده است كه تفسير دو سوره‌‌ي قرآن فاتحه الكتاب و اخلاص از ديدگاه اهل حق است.

اما كتاب "شاهنامه‌ي حقيقت" از نظر "دكترجمال نبز" ارزش فراواني نزد "كاكه‌يي" ها دارد و تمام پيروان اهل حق بر اين باورند كه اين كتاب در سال 1900 ميلادي توسط "حاج نعمت الله جيحون آبادي مكري" در قالب شعر و به زبان فارسي سروده شده است. در كنار اين‌ها آثاري چون "صلوات نامه‌ي" خاناي قبادي، ”عقيده نامه“ ي مولوي و رباعيات بابا طاهر عريان را نيز بخشي از ادبيات اهل حق مي‌دانند

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 5:17

اهل حق (كاكه‌يي)-بخش چهارم

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالی

 

مراسم آیینی

 

گردوشكنان (گويز شكاندن) يا سر سپردگي

تمامي پيروان اهل حق، از همان دوران كودكي بايد اين مراسم را به جا آورده باشند و گرنه اهل حق به شمار نخواهند آمد.

در مراسم "گردو شكنان" ، يك سيد و يك "خليفه" حاضر هستند و كودك نيز كه اكنون شش هفت ساله است همراه خانواده حضور مي‌يابد. كودك دامن سيد را گرفته گردويي پيشكش مي‌كند. سيد نيز گردو را گرفته آن را مي‌شكند و به همه‌ي حضار تعارف می کند تا از آن تناول كنند. در اين هنگام، خليفه ، دعا مي‌خواند.

در اين جا "گردو" نماد و سمبل "سر" كودك است كه آن را به سيد مي‌سپارد. گرفتن دامان به معناي التماس و خواهش است يعني هنگامي كه كودك دامان سيد را مي‌گيرد به اين معناست كه "سيد" را به عنوان "پير" خود انتخاب و بزرگي او را بر خود پذيرفته است. گرفتن گردو از سوي سيد به معناي ”قبول“ خواهش كودك و "دعا"ي خليفه، مشروعيت آييني بخشيدن به ايجاب و قبول متقابل است. همزمان خليفه "رهبر" و "دليل" كودك نيز خواهد شد.

در اين مراسم سيد نقش "بنيامين" و خليفه نقش "داود" را دارد چون سلطان ايساق(اسحاق) پس از شكستن گردو، دامان بنيامين را گرفت و گردو را به او پيشكش كرد و در همان حال، داود نيز دعا خواند. سلطان ايساق درباره‌ي اهميت و ارزش اين مراسم گفته است:"آن كه سر سپرده است به آتش جهنم نخواهد سوخت"

ذكر اين نكته ضروري است كه مراسم "گردوشكنان" را تنها جنس مذكر به جا مي‌آورد و زنان از اين قاعده مستثنا هستند. بدين ترتيب ، به مجرد آنكه مرد آيين "سرسپاري " را به جاآورد، زنان منتسب نيز خود به خود در سلك پيروان اهل حق در مي‌آيند. اين مسأله باز نمون نظام "پدرسالاري" در آيين حقه نيز هست.

از نگاه "ايوانف" مراسم گردوشكنان نزد اهل حق و پذيرش عضو جديد "يوزشاهي" يا "بوزشكرانه" ناميده مي‌شود و مراسم تجديد عضويت كه هنگام ازدواج به جا آورده مي‌شود "جوزياري" نام دارد.

اين واژگان در حقيقت، در ترجمه‌ي متن آييني كه توسط ايوانف صورت گرفته است وجود دارند اما از نگاه اهل حق، اين کلمات وجود ندارد و در ازدواج نيز تنها مراسم "جم" برگزار مي‌شود.

به نظر ژوكوفسكي ، گردو شكنان ، حتماَ در مراسم جم انجام و قرباني نيز صورت مي‌گيرد، اما آنچه باب است  این که"گردو شكنان" پس از مراسم ”جم“ با حضور ”سيد“ و ”خليفه“ و اعضاي خانواده‌هاي كودك انجام مي‌شود.

اما در توصيفات "واسيلي نيكیتين" به جزئيات ديگري از اين مراسم اشاره می شود:"گردو به دو قسمت تقسيم مي‌شود: يكي نزد سيد مي‌ماند و آن ديگري همراه يك نبشته به كمر كودك بسته مي‌شود".

 اين موضوع نيز هيچگاه توسط اهل حق تاييد نشده است. شايان توجه است كه در مراسم "گردوشكنان" علاوه بر خوردن گردو، "نبات" هم به اعضا خورانده مي‌شود و پول و هديه و اشياي ديگر نيز به "سيد" و "خليفه" بخشيده مي‌شود.

مراسم آييني "جم" اجتماع پيروان اهل حق براي تحقق بخشيدن به يك هدف مشخصي است. هر چند مراسم، سيما و محتواي آييني دارد اما بدين معنا نخواهد بود كه تنها براي انجام مراسم مذهبي برگزار شود، بلكه شامل هر مسأله‌ي مهم اجتماعي ، سياسي و اداري نيز خواهد شد.

"جم" در مكان ويژه‌اي برگزار مي‌شود كه آن‌ها را "جمخانه" مي‌گويند. "جمخانه" يك سالن بزرگ مفروش است كه تمثالي از امام علي (ع) نيز بر ديوار آن آويخته شده است. در مراسم جم، چند نفر ، از جمخانه حفاظت مي‌كنند تا بيگانه‌وارد نشود. گاهي نيز مراسم در مكاني برگزار مي‌شود كه درخواست كنند براي هر مقصودي تقاضا نموده است. به عنوان مثال در خانه.اما باور كلي نزد اهل حق آن است كه برگزاري مراسم "جم" در جمخانه قدسيت بيشتري دارد.

اهل حق براي رهبري و اداره‌ي "جم" يكي از سادات را انتخاب مي‌كنند. اين "سيد" با نظر خود، دو نفر به عنوان همراه انتخاب مي‌كند كه يكي از خانواده‌ي "خليفه" و آن ديگری از خاندان "كاك احمد كهنه پوش" يعني يكي از "چاووش" ها به عنوان "خادم است اما اگر از خاندان اخير كسي حضور نداشته باشد"، سيد خود مسووليت را بر عهده گرفته و يا چند تن از پيروان به ياري "سيد" مي‌شتابند. اين سه تن، جم را اداره مي‌كند که اصطلاحا آن‌ها را "سه‌ري جه‌م" (سر جمع) مي‌خوانند.

به اين خاطر كه "جم" يك مراسم مقدس است بايد همه‌ي پيروان پيش از حضور آماده شوند يعني غسل به جا آورند، لباس تميز بپوشند و هر يك براساس توانايي خود، خوراكي آماده كنند. اين خوراكي كه به نيت آوردن به مراسم جم آماده مي‌شود "نذر" يا "نياز" خوانده مي‌شود. خوردن در "جم" يك شرط ضروري است چون در يكي از جملات سلطان ايساق آمده است:"اگر پنج نفر يا بيشتر در جايي گرد هم آيند و شكرانه (نياز و قرباني) به جا آورند، من نيز در جمع آن‌ها خواهم بود". ”همچنين گفته است:“اگر هزار نفر هم در "جم" حضور داشته باشند بايد نذر و قرباني به همگان برسد".

در”جمخانه“ يا جايي كه مراسم "جم" در آن به جا آورده مي‌شود "سه‌ري جه‌م"(سر جمع) - سيد و خليفه و خادم- در راس مجلس مي‌نشينند. هنگامي كه جمع كامل مي‌شود گفتگوها آغاز مي‌گردد.اين حالت تا پهن كردن سفره ادامه دارد. به مجرد پهن شدن سفره، سكوت ، سالن را فر مي‌گيرد و سيد یا خادم امر می کند:"الله كنيد"

در حالتي كه چند ”خادم“ حاضر باشند اين فرمان خطاب به همه‌ي آنهاست. سپس خادمان در برابر سيد با حالت مشخص (پنجه‌ي بزرگ دست روي پنجة بزرگ پا) نشسته و به حالت ذكر مي‌گويند: "يا الله" حضار نيز يكصدا پاسخ مي‌دهند: "اي الله و ديني یار". آنگاه سيد دعاي نياز و قرباني مي‌خواند: "نياز حاصل ، به حق و اصل، به روان خیر ، اين دعا مستجاب شود، اين نذر مستجاب شود، دور از درد و بلا باد."

پس از آن سيد به خليفه فرمان مي‌دهد كه خوراكي‌ها را تقسيم كند. كار توزيع نذر و قرباني را خليفه و خادم با هم انجام مي دهند و از سيد آغاز مي‌كنند. سيد سهم خود را گرفته و سهم خدا را بر ديگران تقسيم مي‌كند. آنگاه خليفه سهم خود را مي‌گذارد و سپس توزيع از سمت راست مجلس آغاز مي‌شود. خادم آخرين كسي است كه سهم خود را بر مي‌دارد.

بايد به اين نكته هم اشاره كرد که پس از سهم خدا، سهم ”چراغ“ نيز برداشته مي‌شود كه متعلق به صاحب مكاني است كه "جم" در آن برگزار شده است (هرگاه در جمخانه باشد اين سهم به خادم جمخانه يا فراش مي‌رسد).

پس از آنكه هر كس سهم خود را گرفت شروع به خوردن مي‌كند و آنچه باقي ماند را به خانه نزد اعضا مي‌آورد. براي هر كس هم که به هر دليل نتواند در مراسم حضور يابد سهم "نذر" و "قرباني" فرستاده مي‌شود.

پس از خوردن نذر يا قرباني "خليفه" دعاي جم مي‌خواند:” با اشارت شاه، به شرط بنيامين ، به رهبري داوود، قلم زرين پير موسي، خدمت پاك رزبار و براي شمشير مردان و جم هفتوانه، اولم يار ، آخرم يار و حكم صاحب يار".

پس از دعاي جم ، "جم رسي" برگزار مي‌شود كه به معناي پايان يافتن مراسم است. هر يك از حضار بايد دست خادم را ببوسد و خادم نيز متقابلاَ دست آن‌ها را ببوسد.

اگر در جم "گوشت پخته" به حضار داده شود- گاو و بز يا خروس- آن‌ها را "قرباني" گويند كه اين نيز به شيوه‌ي نذر ميان حضار تقسيم مي‌شود. قرباني نيز شرايط خاص خود را داراست: حيوان بايد نر باشد، بيمار و ناتوان نباشد و از قبل نيز براي قرباني در نظر گرفته شده باشد (در مورد آن نيت شده باشد). هميشه خادم يا يكي از خاندان چاووش بايد آن را قرباني كند. بدين ترتيب كه دام يا خروس را در جهت قاپ يعني آرمگاه ”سلطان ايساق“ قرار داده سپس سر آن را در چاله‌اي كوچك قرار مي‌دهند. در اين هنگام،چاووش مي‌گويد:"اولم يار، آخرم يار". و حيوان را سر مي‌برد.سپس خون را در چاله ريخته و بر روي آن خاك مي‌ريزند تا آلودگي ايجاد نكند.

آنگاه چاووش پوست حيوان را كنده لاشه‌ي آن را قطعه قطعه و با دقت تمام گوشت را از استخوان‌ها جدا مي‌كند به گونه‌اي كه نبايد استخوان‌ها آسيبي ببينند. سپس استخوان‌ها را مجدداَ چال مي‌كنند چون بر اين باورند كه حيوان مجدداَ زنده خواهد شد. سپس گوشت را پخته ميان ميهمانان توزيع مي‌كند.

به باور اهل حق ، نخستين "قرباني" همان تصميم به قرباني كردن حضرت اسماعيل (ع) توسط حضرت ابراهيم (ع) بوده است كه جبرييل مانع از انجام اين كار شده و بره‌اي به جاي اسماعيل براي ابراهيم آورده است. دومين قرباني را نيز سلطان ايساق انجام داده و اين هنگامي بوده كه سلطان و پير ميكاييل در ساحل "سيروان" نشسته بودند كه يك ماهي سر از آب بيرون كرد و بر روي گليم آنها خزید. سلطان نيز ماهي را آماده كرد و پس از خوردن، استخوان‌هاي آن را مجدداَ به رودخانه ريخت و ماهي دوباره زنده شده است.

سنت ”خوردن جمعي“ يا "ضيافت مقدس" از ديرباز نماد اين موضوع بوده است كه هر آنكه بر سر سفره مي‌نشينند حتي بيگانه‌ي مهمان نيز خواهر و برادر ديگري است. "ضيافت مقدس" سنتي بازمانده از آيين "ميترائیسم" است و در دوران متاخر نيز مي‌توان در آيين مسيحيت جست كه در آن شراب به جاي آب نوشيده مي‌شود.

نياز و قرباني نزد اهل حق در محتوا، دو راه براي يك مقصود و همان صواب كردن است. اين صواب اهداف خاصي چون توجه، نياز ، ازدواج ، فرزند و.... را دنبال مي كند.

پيرو اهل حق در زمان عسرت مي‌گويد: "داوود چابكسوار سه شاهي در راهت باشد." بی گمان، نام بردن از اين مقدار پول، از رموز و اسرار درون آييني است چون صواب كردن مرز شناخته شده‌اي ندارد: "ثروتمند قرباني و مستمند نذر مي‌كنند."

به هر روي ؛ هيچ اقدام عملي آيين اهل حق بدون رسم "جم" برگزار نخواهد شد.

نكته‌ي ديگری نيز كه نبايد فراموش كرد آن است كه علاوه بر دام و خروس، گرده‌(کولیره)ي روغن ماليده نيز قرباني محسوب مي‌شود اما در هر حال، هر پيرو اهل حق موظف است هر سال يك بز قرباني كند. موضوع ديگري كه بايد اشاره كرد آن است كه تنها مردان در مراسم جم حاضر مي‌شوند و زنان و كودكاني كه هنوز مراسم "سرسپاري " به جاي نياورده‌اند اجازه‌ي ورود به جمخانه ندارند. اين مسأله هم به نخستين جم اهل حق باز مي‌گردد:هنگامي كه سلطان نخستين جم را برگزار كرد، رزبار كه زن بود شركت نكرد و مصطفي را به نمايندگي از سوي خود روانه كرد.

اغلب اوقات پس از پايان مراسم، جمعي در جمخانه باقي مانده، كلام (شعر ديني) مي‌خوانند و دف مي‌نوازند و پس از آن دعاي جم قرائت مي‌كنند.

"جم" يگانه شيوه‌ي پرستش جمعي نزد اهل حق و به همين خاطر بسيار مقدس است. سلطان ايساق در اين باره مي‌گويد:

" آنكه در جم حضور مي‌يابد از تمام گناهان پاك مي‌شود چون مسلمانان كه با رفتن به مكه، شامل غفران الهي مي‌شوند:

اهل حق رسم ديگري به نام "اقرار" يا "شرط اقرار" دارند. "اقرار"، پیمانی است ميان دو مرد و يك زن تا در روز قيامت شاهد يكديگر شوند. اين رسم، شباهت بسياري به آيين ايزدي دارد.

همچنين در متون "ايوانف" آمده است كه "اعتراف" به گناهان در آيين اهل حق وجود دارد كه اين نيز برداشتي از گفته‌هاي سلطان است: " هر كس بيايد و به گناهان خود اعتراف كند دست رد بر سينه‌ي او نخواهيم زد. "

اما اين نكته هم وجود دارد كه پيروان در مراسم "جم"و در ضمن ذكر، براي آمرزش گناهان از خداوند طلب مغفرت مي‌كنند اگر چه طلب آمرزش بايد نذر و قرباني همراه باشد

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 5:17

اهل حق (كاكه‌يي)-بخش پنجم

 

پروفسور رشاد ميران / ترجمه : بهزاد خوشحالي

 

اسرار شناخت يكديگر نزد اهل حق

به دليل آنكه آيين همواره در معرض تهديد همسايگان قرار داشته و غالباَ به صورت آييني سري از سوي پيروان نگاه داشته شده است مشخصاَ اسرار و رموزي براي شناخت خودي‌ها به يكديگر تعريف نموده است.

نشانه‌ي بسیار بارز پيرو اهل حق "سبيل" اوست. اهل حق همواره سبيلي بزرگ دارند و نه تنها هرگز آن را نمي‌تراشند بلكه حتي مرتب هم نمي‌كنند. اگر چه ”سبيل“ عامل شناسايي متقابل پيروان اهل حق است اما اينان توجيهي آييني نيز براي گذاشتن سبيل به اين سبك و سیاق دارند. در متن مقدس آن‌ها آمده است كه خداوند فرمود:

"هر كه از ماست نبايد سبيل بتراشد، نبايد از خوردني و نوشيدني امساك ورزد و نبايد قليان بكشد". همچنين داستاني در اين باره دارند كه گويا هنگامي كه علي (ع)، جنازه‌ي پيامبر را مي‌شست مشاهده كرد مقداري آب در ناف مبارك جمع شده است او نيز آب را مكيد و سبيلش خيس شد. به همين خاطر و به دليل مقدس بودن آب، از آن پس ديگر دست به سبيل نبرد.

علاوه بر اين، اگر موي سبيل يكي از اهل حق به هر دليل كنده شود، آن را دور نمی ريزد بلكه آن را در جايي نگاه مي‌دارد. به هر حال، سبيل نزد اهل حق عامل متمايز كننده و نشانه‌ي پيرو اين آيين بودن است كه ضبغه‌اي آيينی نيز به خود گرفته و سبب مي‌شود پيروان اين آيين با نگاهي گذرا يكديگر را در داخل يك جمعيت ناهمگن شناسايي كرده به يكديگر نزديك شوند.

علاوه بر سبيل ، شيوه‌هاي ديگري نيز براي شناسايي وجود دارد مثلاَ اگر يك اهل حق به كس ديگري شك كند كه هم كيش اوست دست او را ميان دست‌هاي خود گرفته به شيوه‌اي خاص در آغوش می کشد. طرف مقابل هم اگر كاكه‌يي باشد متوجه شده و با گفتن يك واژه‌ي قراردادي، هويت خود را آشكار مي‌كند. يك اصطلاح عام نيز براي شناسايي متقابل وجود دارد كه به جاي واژه‌ي قراردادي به كار مي‌رود و آن، اين جمله است: ”جه‌وزنه شكاندمه“.اگر قبول انجام گیرد دو شخص به یکدیگر نزدیک می شوند در غير اين صورت،او كاكه‌اي نيست و در همين جا معارفه پايان مي‌يابد.

اهل حق نماز نمي‌خوانند و "جم" يگانه فرم عبادت آنان است اما روزه دارند و در سال، سه روز روزه مي‌گيرند. آن‌ها نيز چون ايزدي‌ها بر اين باورند كه هنگام وحي، سه روز روزه بر پيامبر فرض شد. آن‌ها هر سال در روزهاي 13 و 14 و 15 ژانويه روزه مي‌گيرند. اين ايام "سه روزه " نام دارد و نيت روزه به اين صورت است:” نيت دارم سه روزه به جام آورم به عشق ياران قوره تاس ، اولم يار آخرم يار.“

ريشه‌ي اين روزه گرفتن نيز داستاني درباره‌ي چند نفر آييني  است كه به خداوندي "قورمز" (چهارمين دون خداوند) شك كرده و مي‌خواستند نزد او بروند. در راه به غاري رسيدند و با خود گفتند اگر او خدا باشد مي‌داند ما اينجاييم و نزد ما خواهد آمد ”قورمز“ نيز به خاطر اين شكاكيت ، سه روز و سه شب بر آن‌ها عذاب توفان و باران فرستاد تا به هلاكت رسيدند.

سپس آن‌ها را دوباره زنده كرد، آن‌ها نيز توبه كردند و از اصحاب قورمز شدند. او نيز سه روز روزه بر آن‌ها واجب كرد.

اين مسأله نشان مي‌دهد كه روزه نزد اهل حق پديده‌اي نوين است كه پيش از اين ممنوع بوده است اما در عصر "قورمز" چهارمين دون (تناسخ) خداوند، روزه گرفتن واجب شده است. "ايوانف" تخمين زده است كه "قورمز" در ميانه‌هاي سده‌ي هفده ميلادي مي‌زيسته است بنابراين روزه گرفتن از همان دوران بر اهل حق واجب شده است.

اهل حق روز 13 ژانويه را براي داود روزه مي‌گيرند و آن را "شب داوود" مي‌گويند. در اين روز از سحر تا غروب خورشيد از خوردن و نوشيدن امساك مي‌ورزند. پيش از افطار در "جمحانه" گرد آمده و ذكر نيايش به جاي مي‌آورند. سپس در جمخانه افطار مي‌كنند. روز 14 ژانويه نيز كه "روز بنيامين" نام دارد به همان شيوه برگزار مي‌شود.

اما اهل حق 15 ژانويه را "شه‌وي‌شا" مي‌نامند. اهل حق براي اين شب يعني شب آخر "سه روزه" به خوبي آماده مي‌شوند، هر خانه خروسي قرباني مي‌كند، برنج و بلغور مي‌پزد و گرده‌ي روغن ماليده آماده مي‌كند. هر كسي خوردني‌ها را به جمخانه مي‌برد، در جمخانه همه‌ي آن‌ها را در كنار يكديگر گذاره و علي السويه همه را تقسيم مي‌كنند. پس از مراسم "جم" مشاركت كنندگان در جمخانه نشسته تا آخر شب به ذكر و دف و دعا مي‌گذرانند، برخي نيز تا با مداد روز بعد در جمخانه مي‌مانند. اين شب نزد اهل حق بسيار مقدس و در واقع "عيد" است كه اهل حق آن را "جه‌ژن سي‌شه‌وه" (عيد سه‌شنبه) مي‌گويند . بسياري اوقات مراسم جم شب سوم در بلند‌اي كوه "چادرگه" برگزار مي‌شود چون سلطان نخستين بار در اين مكان ، "جم" به جاي آورده است.

اهل حق در كنار جشن آيين، نوروز را نيز با شكوه هر چه تمام تر پاس مي‌دارند و به رقص و پاپكويي مي‌پردازند.

عروسي

ازدواج در آيين اهل حق، لزوماَ بايد با رضايت متقابل دختر و پسر انجام شود. شريعت اهل حق اجازه نمي‌دهد هيچ مانعي براي ازدواج دختر و پسري كه به يكديگر علاقه‌مند هستند به وجود آيد اگر چه به مانند تمامي جوامعي كه هنوز هم رگه‌هايي از پدر سالاري در خود دارند نمي‌توان اجراي تمام و كمال اين مسأله را مشاهده نمود.

مراسم عروسي در آيين اهل حق بسيار ساده است. پس از خواستگاري دختر، خانواده‌ي عروس و داماد "جم" كرده و نياز خود را پيشكش و بدين ترتيب صيغه‌ي  محرميت را جاري مي‌كنند اما در ادامه مراسم عقد حتماَ بايد توسط يك آخوند مسلمان انجام شود كه اين نيز شايد به دليل هراس از هر گونه تهمت ناروا از سوي مسلمانان نسبت به اهل حق انجام مي‌شود. بردن عروس به خانه‌ي داماد و عروسي نيز چون مراسم كردها و توام با ضيافت و شادي و "هه‌لپه‌ركي" است.

جاي تعجب است كه نويسنده‌ي كرد تبعه‌ي گرجستان خانم "ل. ب. پاشايف"، بدون اشاره به زمان و مكان مراسم، عروسي اهل حق را اينگونه تعريف مي‌كند:

"هر دو (عروس و داماد)" اهميت بسياري براي "عقد" قايل هستند. آخوند در خانه‌ي عروسي با حضور چند شاهد، پيمان عقد را بسته و همه‌ي املاك عروس شامل پول و هداياي داماد به او را در دفتري ثبت مي‌كند. آخوند سه بار شرايط ايجاب و قبول را به جا مي‌آورد. در اين حالت، يك زن بر سر يك قطعه‌ پارچه‌ي توري كه توسط دو زن ديگر از گوشه‌ها گرفته شده و باريكه‌ي پارچه از هر دو طرف در دو جام آب انداخته شده است قند به هم مي‌زند و شمعي نيز در برابر او افروخته است.

تمامي اين كارها براي خوشبختي عروس و داماد در زندگي مشترك صورت می گیرد. تمام حضار نيز به هنگام خواندن خطبه‌ي عقد، بايد دست بر زانو بگذارند تا كسي نتواند مشكلي براي ذكوريت داماد فراهم آورد. (از نظر دعاو جادو و .... مترجم) . با پايان خطبه ، فرياد هلهله و شادي از ميهمانان برخاسته و با ريختن پول و شيرني و هه‌لپه‌ركي، مراسم عروسي ادامه مي‌يابد.

به نظر نگارنده، آنچه "پاشایف" در مورد لزوم حضور آخوند براي شرعيت بخشي آييني به عروسي در ميان اهل حق گفته است درست نمي‌نمايد چرا كه از نگاه اهل حق، تنها رضايت متقابل پسر و دختر و پيشكش نياز در "جم" كفايت مي‌كند و اين تنها حيله‌اي شرعي براي وجهه‌ي قانوني بخشيدن به عروسي در برابر مسلمانان است. به همين خاطر مي‌توان گفت نزد آخوند رفتن براي عقد، سابقه‌ي چنداني ندارد و به دوراني باز مي‌گردد كه سند و قباله‌ي ازدواج در دفاتر اداري ابداع شد.

اهل حق، جمعيتي "ايندوگامي" هستند و تنها در ميان خود همسر گزيني و ازدواج مي‌كنند اگر چه مواردي بر خلاف اين نيز مشاهده شده است. به عنوان مثال يك نفر كاكه‌يي از خاندان "سيد".... سال‌ها پيش دختري از يك خانواده‌ي سني را به عقد نكاح خود درآورد اما تاكنون مشاهده نشده است كه يك مرد كاكه‌يي، دختر خود را به همسري مردي مسلمان درآورد.

مرد اهل حق يك زن اختيار مي‌كند و چند همسر گزيني به مانند آنچه در ميان مسلمانان وجود داشته است نزد اهل حق وجود ندارد مگر آن‌كه بيمار بوده يا توانايي بچه‌دار شدن نداشته باشد.

جدايي (طاق)

جدايي زن و مرد در ميان اهل حق به ندرت اتفاق مي‌افتد اما اگر چنين مسأله‌ي روي دهد لزوماَ بايد با رضايت هر دو طرف (زن و مرد) باشد. هنگام عقد سهم زن براي "روز جدايي" به مانند آنچه نزد مسلمانان وجود دارد (موخره) تعيين نمي‌شود اما مرد به هنگام طلاق (در صورت درخواست زن) ، سهمي از زندگي به زن مي‌دهد. به عكس، اگر مرد خواستار جدايي باشد، اين زن است كه سهمي به او خواهد بخشيد. پس از طلاق ، هيچكدام از زن و مرد ، تا زماني كه سهم مادي يكي نزد ديگري است حق ازدواج ندارد.

تلقين و دفن مرده

در ميان اهل حق ، اين رسم وجود دارد كه هرگاه كسي بيمار شد دامي را سه بار دور او گردانده سپس سر او را در آب فرود كرده پس از چند لحظه در مي‌آورند اگر حيوان سر خود را تكان دهد بيمار شفا مي‌يابد در غير اين صورت، بيمار خواهد مرد. در هر دو حالت، حيوان را سر بريده و به عنوان قرباني توزيع مي‌كنند.

هنگامي كه كسي چشم از جهان فرو مي‌بندند، خليفه (رهبر) ميت را غسل مي‌دهد. اگر ميت، زن باشد، همسر خليفه اين كار را انجام مي‌دهد. آتشي كه آب غسل ميت را با آن گرم مي‌كنند بايد هفت شبانه‌روز روشن بماند. پس از غسل، ميت را كفن كرده، دو انتهاي آن را بسته به گورستان مي‌برند. سر ميت در داخل گور بايد روبه قبله(آرامگاه سلطان)باشد اطراف ميت را با سنگ پوشانده و در نهايت تخته سنگي بزرگ بر روي آن گذارده سپس گور را با خاك مي‌پوشانند. پس از خاكسپاري، خليفه، ميت را تلقين مي‌دهد: ” ئه‌ي ديره داران ديره‌ت كه ره نو، دوست ديره‌داران ديره‌ت كه ره‌نو ...........سه وس كه‌ره ئه‌ي خاوي مردار، هوريزه جه خاو شاخوشين سوار"، متاسفانه نتوانستيم متن کامل تلقين را پيدا كنيم اما معناي چند جمله فوق اين است:

"اي صاحب دون، دون خود را تازه كن، اي يار صاحب دون، دون خدا را تازه كن .... اي صاحب مردار ، به هوش بيا شاخوشين سوار آمد".

پرسه‌ي اهل حق زنانه و مردانه هفت روز است. در شش روز "جم" برگزار و روز هفتم نيز در ”جمخانه“ قرباني مي‌كنند . از نگاه حق، روح ميت در روز هفتم وارد كالبد ديگري مي‌شود. زنان نيز در روز هفتم بر سر مزار ميت گرد مي‌آيند. در هفت روز پرسه، نبايد آتش منزل خاموش شود و همچنين خانه، آب و جارو نمي‌شود.

زيارتگاه

اهل حق، مكان‌هاي مقدس بسياري دارند كه هميشه به زيارت آن‌ها مي‌شتابند. اين زيارتگاه‌ها عبارتند از:آرامگاه سلطان ايساق در روستاي شيخان ، شاخوشين در هاوار، بابا يادگار در زهاب، بابا طاهر همداني در همدان (و نزد كاكه‌ایی هادر عراق شهر مندلي)و......

بزرگترين زيارتگاه اهل حق، آرامگاه سلطان در روستاي "شيخان" است كه قبله‌ي اهل حق به شمار مي‌آيد و زيارت آن "طواف" نام دارد. تمامي پيروان اهل حق براي زيارت به اين مكان مي‌آيند اما پیش از "طواف" ، جاي پاي سلطان را بر سر دو قطعه سنگ دو كوه "چادرگه" زيارت مي‌كنند.

براساس متون يك داستان، گويا دشمنان در حال تعقيب سلطان ايساق بوده‌اند كه سلطان، صد تا يكي، از صخره‌ها پريده تا به نوک کوه رسیده است.مردم جاي پاهاي او را زيارت مي‌كنند كه فاصله‌ي آن‌ها سي‌متر است . پس از زيارت و بوسيدن سنگ را "هووده" مي‌كند يعني بدان كرنش مي‌برند. سپس به سوي چشمه‌ي "تشار" مي‌روند كه نزد آن‌ها ارزش "آب زمزم" را دارد. اهل حق از آب تشار مي‌نوشند و دست وصورت خود را با آن تبرك مي‌كنند. هنگامي كه بر سر مزار سلطان مي‌رسند چندين متر پيش از آن پاهاي خود را پتي كرده و با پاي برهنه بر سر آرامگاه مي‌روند. ابتدا درگاه و سپس مزار سلطان را مي‌بوسند و از درگاه ديگر بيرون مي‌روند آنگاه در حيات مرقد به خاطر مراسم طواف "جم" برگزار مي‌شود.

گور سلطان بزرگ است و با پارچه‌اي سبز پوشانده شده است. مرقد بسيار ساده است و يك گنبد بزرگ و ساده بر روي آن خودنمايي مي‌كند.

جاي شگفتي است  كه روستاي "شيخان" و آبادي "پرديور" در يك منطقه‌ي كاملاَ مسلمان واقع است و حتي يك خانواده‌ي اهل حق نيز در آن ساكن نيست. حتي خادم مزار سلطان نيز يك مسلمان است كه با نام عمومي "صفوي صالح" شناخته مي‌شود و نزد اهل حق از احترام بسياري برخوردار است.

ويژه‌گي‌هاي ديگر اهل حق

سيگار كشيدن نزد اهل حق كه "قليان" نام دارد یک تابو است و سلطان ، خود آن را ممنوع كرده است اما امروزه اين تابو شكسته شده و سيگار كشيدن به امري معمول تبديل گشته است. در مورد گوشت خوك نيز اگر چه خوردن آن تابو محسوب مي‌شود اما ديده شده است كه برخي پيروان اهل حق از گوشت خوك استفاده مي‌كنند. از نگاه"ايوانف"، اين تابوها بيشتر ناشي از روابط درون آييني و نه ضابطه‌مندي ديني است.

هر چند مشروب خوراري نزد اهل حق تابو نشده است اما مكروه شمرده مي‌شود و مردان آييني  اهل حق هرگز مشروب نمي‌نوشند.

نظام آييني اهل حق، يك نظان آييني اجتماعي است كه عليرغم برخي تضادها در محتوا،سيمایی بومي به خود گرفته و با تأثير بر روان پيروان خود، ايشان را در برابر آيين همسايگان به قناعت فكري فلسفي رسانده است. به همين خاطر، انسان اهل حق بايد ايده آل باشد. در يكي از متون مقدس اهل حق آمده است:

- سه تن در آتش جهنم مي‌سوزند: بهتام چي، زبان دراز، راهزن

- سه عمل باور انسان را به باد مي‌دهد:عصبانیت، (بگستاخي)، ظرافت كردن

- سه چيز سرچشمه‌ي باور هستند:آبرو، ادب، ترس از روز قيامت

بزرگترين بدكاري از نگاه اهل حق، اينها هستند: دروغ، فريب ، دزدي ، سوگند دروغ

آيين حقه، جداي از آنكه سيمايي آييني- ملي به خود گرفته است به لحاظ فرهنگ مادي (پوشش، خانه، خوراک، ابزارهاي كار و فعاليت.....)" و حتي به لحاظ فرهنگ انساني(روش و خوي زندگي )، وجه تمايزي با كردها ندارد.

هر چند اهل حق اديان ديگر را انكار نمي‌كنند و احترام بسياري براي پيروان ساير اديان قايل هستند اما به دليل برخي مسايل تاريخي، اجتماعي و سياسي با مسلمانان مشكل دارند.

مسلمانان اهل حق را كافر و بي‌دين مي‌دانند و اهل حق نيز مسلمانان شيعه و سني را "اهل غار" مي‌گويند به ويژه از اهل سنت تنفر دارند چون اينان در اصل حقه بوده‌ و تغيير آيين داده‌اند. اهل تشيع اهل حق را افراطي " غلاه " مي‌دانند و خدا انگاشتن علي (ع) را كفر مي‌دانند.

اهل حق نه تنها علي (ع) را تقديس مي‌كنند بلكه احترام شاياني براي ساير امامان اهل بيت قايل هستند. به عنوان مثال در "سرانجام" از اهل حق به عنوان "آيين جعفري" ياد مي‌شود. اگر چه در تذكره‌ي اعلا نيز حرمت خاصي به امامان نهاده شده است اما اهل حق، علاقه‌ي چنداني هم به پيروان مذهب تشيع ندارند.

اما روابط اهل حق و مسلمانان تابع مقتضيات زمان و مكان است. برخي از پيروان اهل حق، حتي به مسجد هم مي‌روند و با مسلمانان نماز مي‌خوانند اما اين به خاطر باورهاي ايشان نيست بلكه تنها به خاطر هراسي است که از مسلمانان به دل دارند.

”محمد جميل روژ‌به‌ياني“ مي‌گويد:"هر چند اهل حق از مسلمانان نفرت دارند اما كردهاي شيعه در مندلي به آن‌ها اجازه‌ي مشاركت در عزاداري ماه محرم را مي‌دهند. اين نويسنده حتي به روابط نزديك اهل حق و سني در مندلي هم اشاراتي دارد.

اگر اين گفته درست باشد دگر باره مي‌توان بر پلوراليزم ديني در كردستان صحه گذارد.

در كنار اين‌ها ملت باوري كردي نزد اهل حق از نيروي قابل توجه برخوردار بوده و پيروان اهل حق، همواره با افتخار از كرد بودن خود در كنار آيين مقدسشان ياد مي‌كنند.ک

همچنان كه گفتيم اهل حق پا پيروان مسيحيت ، ايزدي علوي، نصيري، دروز و ..... روابطي عميق‌تر از مسلمانان دارند. "و.ژوکوفسكي"در اين باره مي‌گويد:” اهل حق مسيحيان را بسيار دوست دارند. يكي از دوستان اهل حق من مي‌گفت : ” دوست من! ما و شما (اهل حق و مسيحي) يكي هستيم.“

اهل حق، پيروان همه‌ي ادياني را كه به تناسخ معتقدند مانند ايزدي ، علوي ، نصيري و ... برادر خود مي‌دانند.

به احتمال قوي ، پيوندهاي نيرومندي ميان نصيري‌ها (علويان شام) و اهل حق وجود دارد چون در ”رمز باور“ آيين اهل حق به عنوان "باور به نصير" نام برده شده است. از نگاه ژوكوفسكي ، اهل حق، قبلاَ خود را "نصيري" هم مي‌گفتند . به باور اهل حق، سلطان خود ”طريقت علوي“ را در شام به رسميت شناخته است. در مورد "طريقت بكداش" هم چنين نظري وجود دارد كه گويا يكي از دون (تناسخ) هاي سلطان،"حاجي بكداش" بوده است.

دوروز ی ها نيز نه تنها به  لحاظ تناسخ، برادر آييني اهل حق شمرده مي‌شوندبلكه ريشه‌ي درروزي‌هاي لبنان "جان پولا" (جنبلاط) است كه اصالتاَ كرد بوده و از شرق به لبنان كوچ و در آنجا ذوب شده‌اند.

بي‌گمان، ممكن است اهل حق، ابتدا به صورت انديشه‌اي افراطي از نظام مذهبي شيعه ظهور كرده باشد اما به دليل حضور كردها و ميهن پرستي خاص ايشان ، اين آيين صورتي بومي- محلي با فرهنگ كردي به خود گرفت و سرانجام به صورت يك آيين كامل و مستقل درآمد.

آشكار است كه كرد نقش مهمي در نهضت‌هاي شيعه داشته است. "جووله‌ که بنيامين" اهل "توديلا" در سده‌ي دوازدهم نقشي محوري در ميان پيروان اسماعليه در الموت داشته است.

”و. ايوانف“ با نشان دادن شباهت‌هاي بسيار ميان آيين اهل حق و اسماعيليه ، اهل حق را ازاخلاف‌ انديشه‌ي آييني اسماعيليه مي‌داند. آيين اهل حق، نمونه‌ي برجسته‌ي بومي شدن اديان است

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 5:15

ايزديسم

 

پروفسور رشاد ميران: ترجمه بهزاد خوشحالي

 

IZADISM

 

Dr.RASHAD MIRAN/T:BEHZAD KHOSHHALI

 

ايزدي‌ها جمعيتی آييني در مناطق كردنشين هستند كه به شيوه‌ي يك گروه كوچك در كردستان زندگي مي‌كنند. به خاطر آنكه تاكنون سرشماري كلي و جامعی از "ايزديان" به عمل نيامده است نمي‌توان جمعيت آن‌ها را برآورد نمود اما براساس تخمين‌هاي گوناگون و با در نظر گرفتن تراكم آنها در مناطق مختلف، حدود جمعيت آنها نزديك به دو ميليون نفر برآورد مي‌شود.

اكثريت ايزدي‌ها در كردستان (عراق) در "سنجار" و "شيخان" و روستاهاي اطراف زندگي مي‌كنند. از روستاهاي منطقه‌ی سنجار مي‌توان به اين‌ها اشاره كرد: به رده ملي،" "مانياكرس"، "جداله"، "ترف" "كويس" ، "داديكه"، "ساموكه"، "هبايه"، "مندكان"، "حاتمي" ، "تل قصب"، "كرسين"، "بكران"، "يوسفان"، "مهركان"، "دلكان" . روستاهاي ايزدي نشين " شيخان" نيز اينها هستند: "باعزرا" (پايتخت)، "عين صوفني" "به عشیقه".

همچنين مناطق ميان "ارتوش" و رودخانه "گومل" و كوهستان "مقلوب" نيز ايزدي نشين هستند. در كردستان (تركيه) ايزدي‌ها در مناطق اطراف "دياربكر" ، "وان" ، "ارزروم" و در سوريه نيز در اطراف شهر "حلب" زندگي مي‌كنند.

در ارمنستان نيز جمعيت كوچكي از ايزدي‌ها در اين مناطق سكونت دارند: "آپاران"، "آشتاك"، "آرتيك" ، "بيدين"، "باساگچار"، "ديلژان"، "كوتايك"، "اكتيمبريان"، "تالين"، ايچمادزين" و "شائوميان" و اقليتي ديگر نيز در گرجستان و در اطراف "تفليس" سكونت دارند.

به نظر مينورسكي، ايزدي‌ها در ايران، تنها در يك روستا زندگي مي‌كند كه "چپارلو" در حومه‌ي "ماكو" است اما باور "گ. شپاژنيكوف" آن است كه شمار ايزدي‌هاي ايران حداقل 7/47% کل جمعيت آنهاست.

در يكي از سرشماري‌ها تخميني، جمعيت ايزدي‌ها اينگونه برآورد شده است: 64 هزار نفر در عراق، 60 هزار نفر در تركيه، 5 هزار نفر در ايران كه مجموعاَ 134 هزار نفر است. بيگمان اين تخمين واقعي نيست و جمعيت ايزدي‌ها به مراتب بيشتر است.

پیشه ی اصلي ايزدي‌ها كشاورزي و دامداري است. آنها گندم، جو، نخود، عدس و زيتون پرورش مي‌دهند و گاو و گوسفند و الاغ نگهداري مي‌كنند.

زياده روي نيست اگر بگوييم هيچ جمعيت آييني به اندازه‌ي "ايزدیسم"، توجه آيين پژوهان را به خود معطوف نداشته است. اگر چه تحقيقات ميدانی بسياري درباره‌ي آنها صورت پذيرفته اما تا به امروز نيز نمي‌توان به يك ديدگاه آشكار و روشن درباره ي ايشان دست يافت. با اين وجود، اكثر محققان و نويسندگان درباره‌ي دو نكته اشتراك نظر دارند:

نخست اينكه ايزدي‌ها كرد هستند.

دوم: آيين ايزدي‌ها النقاطي از اديان باستاني ونو به عبارتي يك آيين "سينكريتيك" است.

اكنون به برخي ديدگاه‌هاي پژوهشگران در اين باره مي‌پردازيم:

"توفيق وهبي" در مجموعه گفتار خود درباره ي آيين ايزدي، اين آيين را با "شيطان پرستي" يكی دانسته بر اين باور است كه گسترش متعارف پرستش مظاهر طبيعي، بنياد اين آيين است. "وهبي"، "ملك طاووس" فرشته‌ي آيين ايزدي و "دياوس پتير" هند و ايراني را از يك سرچشمه مي‌داند.

در نوشته‌اي ديگر كه "وهبي" به زبان انگليسي نگاشته است وي بر اين باور صحه مي‌گذارد كه ايزدي التقاطي از باورهاي آييني ميترايي و صوفيسم است كه در نهايت به "شيطان پرستي" گراييده است.

"فيلد" پژوهشگر آمريكايي "ايزديسم" را يك نظام آييني نمي‌داند بلكه معتقد است اين آيين، ملغمه‌اي از باورهاي بت پرستي، جوديسم، مسيحيت، اسلام و پس ماندهاي اديان شرق باستان است. بنياد آييني ايزديسم از نگاه فیلد، خشنود نگاه داشتن نيروهاي شر است كه در "ملك طاووس" نمود يافته‌اند و اين باور ، بازتاب عيني انديشه‌ي دو آلسيم ايراني است.

"دكتر جمال نبز" درباره‌ي آيين ايزدي باور ديگري دارد: " آيين ايزدي محصول التقاط پرستش مظاهر طبيعي هندو ايراني با آيين زرتشتي ، مانيسم ، جودیسم و اسلام است."

اكثر پژوهشگران آيين ايزدي ، كتاب "صديق الدملوجي" را كه حاصل زندگي چهل ساله‌ي او در كنار ايزدي‌هاست به عنوان يك مرجع به رسميت مي‌شناسند. از نگاه "دملوجي" ايزدیسم، سرچشمه‌اي "مانوي" دارد كه در ادامه، رنگ و بوي اسلامي به خود گرفته و سرانجام به صورت امروزي درآمده است: "كيشش سليمان سايغ " و "محمد امين ذكي" نظريه‌ي "دملوجي" را تأييد مي‌كند.

همچنين اتنوگرافيست روس، " ا.ايگزاروف" اين باور "دملوجي" را مي‌پذيرد اما "عبدالرزاق الحسني" ايزدي‌ها را زرتشتيانی مي‌داند كه اسلام آورده‌اند اما پس از مرگ "عدي بن مسافر"، يكي از جانشيان او فتواي بازگشت به آيين پيشين را صادر نموده است.

اما "سعيد الديوجي" باور ديگري دارد. از نگاه او، ايزدسيم نهضت "اموي" عليه خاندان پيامبر، "شيخ حسن" خليفه‌ي "شيخ عدي" و كتاب "الجلوه لارباب الخلوه" بوده كه عليه "عباسيان" به مبارزه برخاسته و نخستين انحراف از دين اسلام به شمار مي‌آيد.

"سعيد الاحمد" بر اين باور است كه ايزدیسم، ريشه در مقدسات بابلي و آشوري مانند پرستش "زوروان" الهه‌ي زمان دارد و  همچنين پس ماند‌هاي آيين زرتشتي و صوفيسم اسلامي را نيز مي‌توان در آن يافت.

"مار "  ايزديسم را آيين باستاني منطقه‌ي كردستان مي‌داند. از نگاه او اين آيين ملي و كردي بر ساير اديان و مذاهب تأثير گذارده است و به هيچ عنوان التقاطي نيست.

"حسن حسني شيخو" پژوهشگر كرد نيز ديدگاه "مار" را پسنديده و معتقد است بنياد ايزدیسم ، پرستش "دئيوه" است كه اسلام نتوانست آن را از ميان بردارد.

اما "ويلچفسكي" ايزديسم را آيين مهاجران به كردستان مي‌داند كه با صوفيسم تركيب شده تا به آيين مشترك "ماگي ماتريالسيتي" مهاجران و ايده آليسم دراويش مسلمانان تبديل شود هر چند همين نويسنده در جايي دیگر ايزدیسم را نوعي "مذهب سني افراطي" معرفي مي‌كند.

همچنان كه بعداَ نشان خواهيم داد آيين ايزدي، يك نظام آيينی كاملاَ مستقل است كه اگر چه از اسلام تأثير پذيرفته اما نمي‌توان آن را در قواره‌ي آيين اسلام گنجانيد.

برخي نويسندگان عرب معتقدند آيين ايزدي طريقت دراويش اسلامي سده‌هاي يازده و دوازده است كه به مبدأ "حلول" باور داشته و "شيطان" را بري از گناه مي‌دانستند. از اين دسته مي‌توان به "احمد تيمور" و "عباس العزائي" اشاره كرد.

اما ديدگاه آيين پروژه روسي" ا. ا سميونوف" را بايد عميقاَ مورد توجه قرار داد. وي پس از آن که متن مقدس ايزدي‌ها را از انگليسي به فارسي ترجمه مي‌كند، به تحليل ديدگاه‌هاي مترجم انگليسي " ج. جوزف پرداخته مي‌گويد:

" در ميان ايزديان، باور به خدا آنگونه كه نزد مسلمانان و مسحيان وجود دارد نيست. يگانه چيزي كه ايزدي‌ها را به مسلمانان، كليمي‌ها و مسحيان نزديك مي‌كند باور به خود خداست. ايزديسم آشكارا نشان داده است كه خداوند تنها جهان را آفريد است و سپس اداره و رهبري جهان را به هفت خداوند ديگر سپرده است. "

به باور ما آيين ايزدي يك آيين التقاطي يا "سينكريتي" است چون اعتقادات گوناگون چون توتمسيم، تابوئیسم، يگانه پرستي، چند خدايي، اسلاميسم، جودیسم و مسحيت را همزمان در خود دارد.

اين را نيز بايد اضافه كرد كه تا كنون نيز تاريخ  ايزدي‌ها به روشني تبيين نشده است، بنابراين تلاش براي يافتن تاريخ كونفسیونيم ايزدي- حداقل پيش از سده‌ي دوازدهم ميلادي- با تمام موانع پژوهشي ، داراي ارزش‌هاي منحصر به خود است.

كونفسيونيم "ايزدي"

 

در گذشته، در كنار نام "ايزدي" همزمان از واژه‌ي "داسني" نيز براي ناميدن "ايزدي"ها استفاده شده است. "يا قوت حموي" جغرافي‌دان سده‌ي دوازده هجري، "داسن‌"ها را اينگونه معرفي مي‌كند: " نام كوه بزرگي در شمال موصل و در شرق دجله كه جمعيت قابل توجهي در آنجا زندگي مي‌كنند و آنها را "داسني" مي گويند.

"شرفخان بتليسي" مورخ كرد سده‌ي شانزدهم نيز با معرفي جغرافياي آنها به صورتي كه "حموي" نشان داده است، آنها را "تاسني" مي‌گويد. اين بدان معناست كه پژوهشگران پیش از آنكه "ايزدي‌"ها را به عنوان يك جمعيت مستقل بشناسند، ايشان را براساس جغرافياي محل زندگي معرفي مي كنند. "توفيق وهبي" واژه‌ي "داسني" را اوستايي و از ريشه‌ي "دئيوه‌یسنا" به معناي پرستندگان ديو" مي‌داند. "مسعود محمد" نيز ادعاي توفيق وهبي را تأييد و اضافه مي‌كند "بادينان" نيز به معناي "دينداران" و "پيروان اهل حق" است اما روشن نمي‌كند كه كوه "داسن" كه محل سكونت "ديوپرستان" است چگونه در منطقه‌ي بادينان قررا گرفته است؟ به هر حال، هم "وهبي" و هم "مسعود محمد" صرفاَ ريشه‌هاي زبان شناختي را مورد توجه قرار داده‌اند.

اكثر پژوهشگران كرد مانند مسعود محمد، جمال نبز ، شاكر فتاح ، احسان نوري پاشا، خليل‌بندي، خذر سليمان و ...اين گروه آييني را "ايزدي" و نه "يزيدي" مي‌دانند. مسعود محمد درباره‌ي ريشه‌ي واژه‌اي ايزد مي‌گويد: اين واژه ريشه سانسكريتي و ايراني دارد و واژگان "يزنه" اوستايي و "يجته" سانسكريتي از مصدر "یزنه" به معناي "پرستش" گرفته شده‌اند. اين واژه در زبان فارسي به "يز" و در كردي به "ايزد" تبديل شده است (ايزد در زبان فارسي نيز به معناي پرورگار مي آيد.م) بدين ترتيب معناي واژه‌ي "ايزدي" به معناي "پرستندگان " مي آيد.

"جمال نبز" نيز ريشه‌ي واژه‌ي "ايزدي" را به ايران باستان نسبت مي‌دهد اما بر اين باور است كه واژه‌ي "ايزد" همان "يزت" يعني نام ملايك زرتشتي و از امشاسپندان است. "يزت" در زبان‌هاي كردي و فارسي به صورت "يزدان" در آمده است.

از نگاه "نبز" ، "ايزدي" به معناي "پيرو خدا" است.

"شاكر فتاح" ضمن تأييد نظر "جمال نبز" با آوردن مثال از خود ايزدي‌ها كه جمله‌اي با عنوان "من اصالتاَ اهل يزد هستم" از شاپور دوم ساساني نقل مي‌كنند" "ايزد" و "يزد" را نزديك به هم مي‌داند. وي همچنين به جمله‌اي از كتاب مقدس ايزدي‌ها يعني "مسحفارش" اشاره مي‌كند كه ريشه ي "ايزد" از "يزديان" آمده است.

اما "عبدالرزاق الحسني" و "سعيد ديوه‌چي" دو آیين پژوه عرب ، واژه‌ي "ايزدي" را از نام "يزيدبن معاويه" خليفه‌ي اموي مأخوذ مي‌دانند. توفيق وهبي در اين باره مي‌گويد: " من به هيچ سندي در اين باره دست نيافتم."

"صديق دملوجي" در اين باره مي‌گويد: " خاندان ايزیدي در سده‌ي دوم و سوم هجري نيز وجود داشته‌اند و هيچ ارتباطي با "يزيدبن معاويه " و "اموي" ها ندارند. اين واژه نخستين بار در سال 1324 ميلادي و در كتاب "في‌الرد الرافضه و اليزيديه" " ابوافراس عبدالله بن شبل" آمده است.

"سامي سعيد احمد" نيز "ايزدي" را مأخوذ از واژه‌ي "يزد"- استان و شهرستان مركزي ايران مي‌داند.

در واقع، اين يك اشتباه آيتميولوژيك است كه ريشه‌ي واژه‌ي "ايزدي" را به "يزید" منتسب مي‌كند چون "ايزدي‌"ها خود را به همين نام مي‌نامند بنابراين "ايزدي" ايندوكونفسونيم و "يزیدي" اگزوكونفسونيم است.

در اين ميان " ا.ا.سميونف" نظر ديگري دارد: " احتمالاَ ارتباطي ميان ايزديان بين النهرين عليا و يزيدي‌هاي "چپترال" "كانژوت" و "افغانستان" كه مرواني مذهب هستند و خود را "اموي" مي‌دانند وجود دارد. .... مسلمانان ساكن اين مناطق مرواني‌ها را خارجي مي‌دانند..... شايد تشابه واژه‌ي اين دو نيز تصادفي باشد. .ي همچنين به ديدگاه "مار" اشاره كرده مي‌نويسد: "... ايزدي‌ها شايد پيروان مروان دوم خليفه‌ي اموي باشند كه مادر او كرد بوده و پش از خلافت، فرمانرواي بين النهرين عليا بوده است.

"ويلچفسكي" درباره‌ي ايزدي‌ها مي گويد: ساده‌ترين كار اين است كه به خود بقبولانيم ايزد نام يكي از الهگان منطقه و "ايزدي" به معناي "پيروان خدا" مي‌آيد.

اما ايزدي‌ها خود درباره‌ي آيين ايزدي چه مي‌گويند؟ " خدرسليمان" و "خليل بندي " دو پژوهشگر ايزدي واژه‌ي " ايزدي" را مأخوذ از "ايزدي" يكي از نام‌هاي خداوند مي‌دانند كه در اين متن چنين آمده است:

سلتان ئيزي ب نو پادشاهي (سلطان ايزي پادشاه است)

هه‌زاروئيك ناو له خو نايه (هزارو يك نام بر خود نهاده است)

ناوي‌مه‌زن هه‌ر خودايه (اسم اعظم همان خداست)

در يكي از متون ديگر چنين آمده است:

هه‌كه‌خودي كريئزدينه (خدا ايزدين است)

سه‌رناوي سلتان ئيزينه (نام بزرگ او سلطان ايزی است)

الحمدلله ئه‌م ب ئول و ته‌ر يقيدا خورازينه (سپاسي خداي را كه ازمنش و روش خود خشنود است.)

در متون ديگري نيز مي‌توان واژه‌ي "ايزي" به معنا كلي "پيرو خدا" را يافت و همچنانكه ويلحفسكي مي‌گويد نام الهه‌ي باستاني منطقه يعني "ايزي" همچنان در ميان "ايزدي" ها باقي مانده است.

بدين ترتيب مي توان به اين قناعت دست يافت كه اصل واژه همان "ايزدي" است كه ايزديان خود را به اين نام مي‌خوانند و هيچ سندي وجود ندارد كه اين نظام آييني را به "يزديدبن معاويه"  "منتسب و منسوب" كرد. واژه‌ي ايزدي يك واژه‌ي واجد وجوه "تاريخيت" باستان و آيين وبومي ساكنان "داسن" و اطراف آن است.

 

خلاصه‌اي تاريخي از ايزدیسم

 

پيش از همه چيز بايد به اين نكته اشاره كرد كه منابع مستند درباره ي تاريخ ايزدي‌ها به ويژه براي دوران كهن بسيار اندك است. همزمان منابعي نيز كه مي‌توان به آنها اشاره نمود داراي تفاوت‌هاي بسياري هستند كه مي‌توانند تبديل به موانع بزرگي از بررسي تاريخي اين آيين شوند.

بخش اعظم دانسته‌ها درباره ايزدي‌ها از سوي مسلمانان، مربوط به "شيخ عدي بن مسافر" (وفات 1160 ميلادي) است كه دره‌ي "لالش" زندگي كرده و طریقت خود را (عدوي) از آنجا گسترش بخشيده است. نخستين نويسنده‌ي عرب كه درباره‌ي ايزدي‌ها سخن به ميان آورده "عبدالكريم سمعاني" (وفات 1167 ميلادي) است. وي اگر چه معاصر "عدي بن مسافر" است، اما از بردن نام او پرهيز كرده در كتاب "الانساب" مي‌نويسد: "در كوههاي" حلوان عراق ، جمعيت بزرگي از ايزديان را ديدم كه در روستاهاي منطقه به حالت فقر و نداري زندگي مي‌كنند و يزيدين معاويه را امام بر حق خود مي‌دانند." شايد به همين خاطر بوده است كه صديق دملوجي بر اين باور است كه اين جماعت، ايزدي‌هاي مورد نظر ما نبوده‌اند.

از نگاه دملوجي، نخستين كسي كه از "ايزديان" نام برده است- همچنانكه پيش از اين گفتيم ابوفراس عبدالله بن شبله است كه در كتابي كه به تاريخ 1324 نگاشته است از آنها به عنوان يك گروه آيين نام مي‌برد اما اين تاريخ، بسيار ديرتر از دوران "عدي بن مسافر" و احياناَ مبدأ آييني ايزدي است.

در منابع اسلامي پيش از سده‌ي دوازدهم، نمي‌توان چيز زيادي درباره‌ي ايزدي‌ها يافت. تاريخ نگار سده‌ي دهم "البطري" به رويدادي اشاره مي‌كند كه در منطقه‌ي "ايزدي" ها اتفاق افتاده و آن نهضت "مير جعفر بن معر حبشي كرد" در كوه "داسن" است اما هيچ اشاره‌ي به آيين و اعتقاد مير جعفر و پيروان او نمي‌كند.

از نگاه ما، نام نبردن از ايزدي (داسني) در منابع اسلامي پش از سده‌ي دوازدهم، هرگز بدين معنا نيست كه آنها در آن دوران وجود نداشته‌اند بلكه مي‌توان گفت در آن زمان گروه‌هاي بت‌پرست و نامسلمان و كساني كه بعدها ايزدي خوانده شدند هنوز به مثابه يك گروه متحد و يكپارچه تكامل نيافته بودند بنابراين تنها نهضت مير جعفر در تاريخ اشاره شده است و بس. اما با استناد به برخي اسناد مي‌توان نمايه‌اي از وضعيت ايزدي‌هاي پيش از سده‌ي دوازدهم نيز ترسيم كرد. كيشش گريگوري ماكستروس (وفات 1058 ميلادي) در پاسخ نامه ي يكي از كشیشان روم مي‌نويسد "گروههايي هستند كه خورشيد مي پرستند به زرتشت پارسي اعتقاد دارند و "شمسيه" ناميده مي‌شوند. آنها در بين النهرين زندگي مي‌كنند و از ترس مسلمانان، خود را مسيحي مي‌خوانند. " احتمال مي‌رود مقصود از "شمسيه" "خورشيد پرست" ايزدي‌ها باشد چون ايزدي‌ها خورشيد را تقديس مي‌كنند كه اگر اينگونه باشد نامه‌ي كشيش "ماكستروس" نخستين منبع تاريخي ايزدي‌ها بيش از سده‌ي دوازدهم است.

همچنين يك منبع مسيحي نيز درباره‌ي ايزديان وجود دارد كه مربوط به دوران متأخر است. اين منبع نامه‌ي " اِميشوع ربن" است كه در حدود 1452 به زبان سرياني (كلداني) نگاشته شده است. در اين نامه آمده است: " سفر پسر احمد كردي" (پدر عدي بن مسافر) از عشاير "تيرهيني" است كه تابستان‌ها به كوههاي "زوزان" سفر مي‌كند و زمستان نيز به دشت‌هاي موصول بازمي‌گردد.

ملت ايزدي كه اهل كوه‌هاي زوزان بودند با پدر عادي رفت و آمد مي‌كنند و چون خدمتكار اين خاندان خدمت مي‌كنند. آنها براي "عدي" هديه مي‌آورند و پدر عدي نيز با رويي گشاده از آنها پذيرايي مي‌كند. آن‌ها تمايل بسياري به خوردن مشروبات الكلي دارند و حدود 650 خانوارند. "عدي" اسماَ مسلمان بوده و در واقع پيرو مذهب "تيرهي" است.

از نامه چنين بر مي‌آيد كه "عدي بن مسافر" كرد و اهل اين منطقه بوده است، بنابراين نبايد همان "عدي " باشد كه اهل شامات بوده و بنيانگذار طريقت "عدويه" است.

درباره‌ي "تيرهيني" ها نيز بايد گفت دراين باره، اطلاعات تاريخي دقيق وجود ندارد به جز آنكه "ابن اثير" مي گويد:

تيراهيان، تهديد بزرگي براي امت اسلامي هستند. آنها كافرند و هيچ دين و مذهبي ندارند و زنان ايشان، چند شوهر اختيار مي‌كنند.

"دكتر سامي سعيد" درباره‌ي "تيراهيان" مي‌گويد: "شمسيه و تيراهي، جماعتي هستند كه بعدها به نام ايزدي شناخته شدند همچنين در ميان ايزدي‌هاي امروز، گروهي به نام "شمسي" نيز وجود دارند.

اين گروهها بعدها در اثر تكامل قومي يا تأثيرپذيري از ايزديان، نام "عمومي" ايزدي يا ايزي به خود گرفته و به ساخت آييني امروزين دست يافتند، هر چند در منابع اسلامي، تاريخ ايزدي از سده‌ي دوازدهم با ورود شيخ عدي بن مسافر به منطقه‌ي ايزدي‌ها و سكونت او در دره‌ي "لالش" آغاز مي‌شود.

به موجب اين منابع، "شيخ عدي" صوفي نام آوري بوده كه جهان اسلام را ديده و با بزرگان اسلامي چون عبدالقادر گيلاني، مهروردي ، حلواني و.... حشر و نشر داشته و سرانجام از "لالش" سكونت گزيده و با آباد كردن يك ويرانه‌ي مسحيان آن را خانقاه خود كرده است. شيخ عادي گويا بنيانگذار طريقت عدويه بوده و پيروان بسياري در اطراف خود گردآورده است.

اغلب نويسندگان عرب بر اين نكته پافشاري مي‌كنند كه شيخ عادي نسباَ اموي و نوه ي مروان حكم بوده و "عدي" از روستاي "بيت فار" بعلبك به اين مكان (لالش) آمده است.

بايد به اين نكته هم توجه كرد كه نام شيخ عدي در منابع گوناگون به شيوه‌هاي مختلف چون "عدي بن مسافر الاموي" "عدي بن مسافر كردي" ، "عدي بن مسافر الهكاري" و "عادي بن‌مسفر‌الكردي" آمده است.

دكتر سامي سعيد درباره باور و انديشه شيخ عدي مي‌نويسد: " اهل سنت و جماعت، دشمن شيعه و معتزله، مخالف بدعت گذاري و هودار امويان بود و به هيچ عنوان اجازه نمي‌دادند كسي نسبت به يزدبن معاويه بدگويي كند.

وي همچنين مي‌گويد: " شيخ عادي به مانند حلاج به حلول باور داشت و چند بيت شعر نيز در اين باره سروده است. نويسندگان ديگر اين باور را تأييد نمي‌كنند.

همچنانكه از منابع بر مي‌آيد، شيخ عدي هواخواهان بسياري داشته است اما نكته مهم اين است كه در ميان اين هواداران، هيچگاه به پيروان نامسلمان وجود نداشته است. به استناد پژوهش‌هاي آييني، پيروان شيخ عدي پس از مرگ او، راه افراط پيمودند و با رساندن مقام شيخ به خدايي، به پرستش او روي آوردند.

آشكار است كه بزرگ آيين شيخ عدي به هيچكس اجازه نخواهد داد او را به مرتبه‌ي خدايي برساند

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 5:14

ايزديسم (2)

 

پروفسور رشاد ميران: ترجمه بهزاد خوشحالي

 

گمان غالب آن است كه بزرگي شیخ عدی به جايي رسيده باشد كه بوميان نامسلمان منطقه نيز چون يك رهبر حرمت او را پاس داشته باشند و او نيز تلاش بسياري براي مسلمان كردن آنها به عمل آورده باشد اما عليرغم تلاش بسيار و تأثيرات اين آيين بر آنها، وي سرانجام موفق به اين كار يعني مسلمان كردن بوميان نشده و اين آيين به شيوه‌ي التقاطي درآمده است.

شايد آنچه در گسترش انديشه‌ي ايزدي در ادامه موثر بوده است اتحاد قومي بزرگ ميان اعضاي اين گروه بوده كه با رهبري شيخ "عدي" به انجام رسيده و به تأسيس يك نهاده سياسي اجتماعي نيرومند كه حتي مي‌توان آن را يك دولت اوليه نيز ناميد انجامیده است.

بيگمان، اتحاد قومي نيازمند بنيادهاي فكري و ايدئولوژي است تا نخست روابط اجتماعي و سياسي و اقتصادي را در داخل انسجام بخشد و سپس به صيانت از خود در برابر تأثير و نفوذ مناسبات خارجي بپردازد. در اين ميان آيين ايزدي ابتدا موفق به انسجام بخشي به روابط داخلي شده و در ادامه توانسته است با گرته برداري آييني از اديان اسلام، مسحيت و يهودي، چارچوبه‌اي نظام مند براي خود خلق كند. تأثير شيخ عدي بر اين مقاله چنان نيرومند بوده كه يك نويسنده‌ي عرب را وا داشته است در مورد او بگويد: " شيخ عدي در تلاش بوده است تا به مقام"الاموي المنتظر" ارتقا يافته و يك دولت اموي تأسيس كند.

پس از وفات شيخ عدي در سال 1160 ميلادي، بردارزاده‌ي او "ابوبركات" فرزند "سخر" فرزند "مسافر " خليفه‌ي او شد. وي نيز چون سلف خود، بسيار مومن بوده و پس از وفات در "لالش" به خاك سپرده شده است. پس از ابوبركات، پسر او "ابوالمفاخر شيخ عدي" جانشين پدر مي‌شود. او نيز در سال 1217 وفات مي‌يابد و مرقد او در لالش است.

شمش الدين ابو محمد حسين (تولد 1194) معروف به شيخ حسن پس از پدر به خلافت رسيد. شيخ حسن ملقب به "تاج العارفين" است و ايزدي او را "حسن بصري" مي‌دانند. شيخ حسن انساني بسيار توانا بود و در شعر و نگارش دستي داشت. مهم‌ترين كتاب او به نام "الجلوه لاهل الخلوه"، به زودي از ميان رفته است اما گمان مي‌رود محتواي اين كتاب، پندها و نصايح شيخ حسن بوده است.

گويا شيخ حسن نفوذ و تأثير بسياري در منطقه داشته است. گفته مي‌شود "اتابك موصل" (بدرالدين لؤلؤ) در تلاش بوده است مذهب شيعه را در منطقه تبليغ و ساكنان را به اين مذهب درآورد اما با مقاومت شيخ حسن روبرو شده است. سرانجام در سال 1246 اتابك، شيخ حسن را بازداشت و پس از كشتن او، به لالش هجوم برده و با كشتن بسياري از ساكنان منطقه و پيروان شيخ حسن، مرقد شيخ عدي را ويران و استخوان‌هاي او را سوزانده است.

بدين ترتيب، روشن مي‌شود كه راهبر اصلي نهضت آييني و سياسي ايزدي شيخ حسن است كه مي‌توان او را بنيانگذار ايدئولوژي ايزديسم نام نهاد. همچنين كتاب او يعني "الجلوه لاهل الخلوه" مبين ديدگاه‌هاي نظري او و در واقع "نظريه‌ي ايزدیسم" بوده و بعيد نيست كه نابودي اين كتاب بي‌ارتباط با اين مسأله نباشد.

"اين تيميه" در سده‌ي سيزدهم هجري در "مجموعه الرسايل الكبري" درباره‌ي ايزدي‌ها مي‌گويد: روزگار شيخ حسن، اين جماعت (ايزدي‌ها) راه افراط پيمودند و با اقدامات نابجا و زياده روي، منزلت خدايي براي "شيخ عدي" قايل شدند كه اين برخلاف انديشه‌ي شيخ "عدي" و اسلام انديشي او بود.

در كنار شيخ حسن، برادر او شيخ فخرالدين نيز اثر و نفوذ بسيار داشت. شيخ فخرالدين در ايام خلوت شيخ حسن، وظيفه‌ي راهبري ايزديان را بر عهده‌ مي‌گرفت و بر همه چيز نظارت مي‌كرد. به همين خاطر ايزديان حرمت ويژه‌اي براي او قايل بوده او را خداوتد هفتم مي‌دانند. در "مسحفارش" نيز آمده است كه "فخرالدين"، خود "نوراييل" است كه روز "شنبه" خلق شده است و والا مرتبه‌ترين شخص آييني ايزدي يعني "باباشيخ" نواده‌ي فخرالدين است.

در همان دوران شخصيت آييني ديگري به نام "شيخ مند" نيز كه پيروان بسيار داشته در "حلب" سوريه زندگي مي‌كرده است.

پس از شيخ حسن "پسر او" شيخ شرف الدين" به خلافت رسيد. او در "موصل" سكونت گزيد و تلاش ‌كرد به هر شيوه‌ي ممكن از اتابك پرهيز كند اما در سال 1256 توسط مغول‌ها كشته شد.

نكته‌ي قابل تعمق اينكه از خاندان شيخ عدي كساني وجود داشتند كه از "ايزديان" دوري گزيده بودند. به عنوان مثال پسر دوم شيخ عدي يعني "تقي الدين عمر" با دوري گزيني از پدر، طريق علم و ادب  پيش گرفت. ايزديان نيز نامي از او به ميان نمي‌آورند. در همان خاندان، فرمانرواياني نيز بودند كه در عين حكومت بر شام رابطه‌ي آييني چندان با شيخ و ايزديان نداشتند.

امام بزرگ شهر "دمشق" يعني شيخ تقي الدين احمد الحراني (وفات 1327) در نامه اي به ايزديان از ايشان خواسته است از خدا ترسيده به راه راست بازگردند و از پرستش مشايخ دست بدارند. اين نامه نشان مي‌دهد كه در آن روزگاران به دليل سير نزولي قدرت اسلامي ، تأسيس ميرنشين‌هاي گوناگون. ظهور آيين‌هاي مذهبي نو پديد و اعتقاد روز افزون به تناسخ ، آيين ايزدي به تدريج گسترش يافت و چون يك نظام مذهبي مستقل اسميت پيدا كرد.

سده‌ي شانزدهم، به دوره‌اي نوين در تاريخ سياسي ايزدي‌ها تبديل شد. در اين دوره دولت عثمانلي در آغاز تأسيس خود ارزش بسياري براي ايزديان قايل و به آنها تكيه كرد. در سال 1543 منطقه‌اي اربيل به مير ايزدي "حسين بگ داسني" سپرده شد و بعداَ "سلطان سليمان" منطقه‌ي سوران را ضميمه‌ي اربيل كرد. "مير داسني" در اين دوران، فرمانرواي تمام منطقه بود.

از ديگر سو "عزت الدين يوسف كردي" (وفات 1543) كه از خاندان "شيخ مند" بود، ابتدا امارت "قيصر" و سپس فرمانروايي حلب را بر عهده گرفت. در همين سده (شانزدهم) ايزديان اميرنشيني بزرگ يه نام "قلب" و "باتمان" تأسيس كردند كه مناطق بوتان، دياربكر ، جزيره، زاخو و موصول را در بر مي‌گرفت همچنين "ميرزا پاشا داسني" كه يك ايزدي اهل "بعشيقه" بود در سال‌هاي (165-650) فرمانرواي موصل شد.

اقتدار روبه تزايد ايزدي در منطقه سبب شد مسلمانان نه تنها به زندگي مشترك با آنها قناعت كند بلكه رابطه‌ي آنها به قدري گسترش يافت كه منجر به تشكيل گروه هاي آييني بنيابيني (مسلمانان- ايزدي) شد. "ويلچفسكي" در اين باره مي‌گويد: "افزايش روز افزون قدرت ايزدي‌ها و فشارهاي سياسي و اقتصادي سبب شد" ايزدي‌ها" رو به انعطاف گذارده و اجازه دهند گروههاي آييني ديگر نيز وارد شوند، گروه آييني "ايزدي- مسلمانان" تشكيل شد و عشايري "بوهتي "، "بوهتي"، "محمودي" و "دومبلي" به اين سلك در آمدند. همچنين عشاير "ناجينان" (در شمال سيرت)، "دوركان" و "داسيكان" و "عليان" (در منطقه‌ي تور عابدين) و بخش از عشاير "مامه‌رش" (در جنوب كردستان)، "ايزدي مسلمانان " شدند.

به همين خاطر كردهاي "بوتان"- ايزدي و مسلمان سوگند مشترك دارند: سوگند به مسحفارش كه در ويرانه‌هاي "جزير" گم شد.

با وجود قرابت‌هاي آييني، اين دوران چندان نپاييد و معادلات سياسي و تنگ نظري مذهبي، ايزدي‌ها را سرانجام از مركز به حاشيه راند. در سال‌هاي 1638 و 1655 ملك احمد پاشا والي كردستان شمالی، چند مرتبه ايزديان را سركوب كرد. بعدها در سال 1800 ابراهيم پاشا بابان نيز آسيب جدي به ايزديان وارد ساخت هر چند يورش مير سورانه" در سال 1832 عليه ايزديان خونين‌ترين تهاجم عليه ايشان به شمار مي‌آيد.

با وجود سركوب و كشتار ايزديان، اين گروه از ميان نرفت و سيماي اتنو آييني ايشان در منطقه همچنان محفوظ ماند.

كتاب مقدس ايزديان

 

ايزديان دو كتاب مقدس دارند: "جلوه" و "مسحفارش". تمامي آيين پژوهان در مورد وجود اين دو كتاب به عنوان كتاب مقدس ايزديان اتفاق نظر دارند. در اين ميان، تنها " گ.ا.شپاژنيكوف" بر اين باور است كه ايزديان علاوه بر اين دو كتاب ، كتاب ديگري به نام "مسحفاآفرين" دارند كه البته هيچ سندي براي اين ادعا ارايه نمي‌كند.

محتواي "جلوه" شامل اندرزهاي خداوند براي ايزديان، حلال و حرام ، جزا و پاداش و توانايي‌ها و صفات خداوند است.

همچنين به جايگاه ايزديان در ميان انسان‌ها اشاره و چگونگي رفتار با پيروان ساير اديان را نشان مي‌دهد.

هر چند آراي متفاوتي درباره نويسنده و تاريخ نگارش آن وجود دارد اما غالب پژوهشگران، نويسنده‌ي آن را "شيخ عدي" مي‌دانند. در مسحفارش نيز به چگونگي افزايش جهان و انسان و نسبت ايزديان اشاره شده است. اين كتاب نيز منسوب به "شيخ حسن" است. "امين زكي بك" بدون اشاره به اسناد، سال نگارش "مسحفارش"را 1342 مي‌داند.

با توجه به مطالب موجود در "مسحفارش"، مي‌توان سده‌ي نوزدهم را تاريخ نگارش اين كتاب دانست. به عنوان نمونه، در بخش هفتم اين كتاب آمده است كه هر سال ، "سنجاق" يعني پيكره‌ي "ملك طاووس" را به سرزمين "مسقوف" مي‌فرستند. مسقوف نيز همان "مسكو" پايتخت روسيه است. ايزدي‌ها نيز تنها در قفقاز زندگي و بشتر در ارمنستان سكونت دارند. قفقاز نيز تنها در سده‌ي نوزدهم ضميمه‌ي روسيه و ارمنستان نيز به عنوان ولايت "گوبيرنيا" ي ارمنستان شناخته شد. بنابراين، بسيار بعيد مي‌نمايد كه ايزدي پيش از سده‌ي نوزدهم، نام روسيه را شنيده باشند همچنين شهر مسكو نيز تا دوران متأخر از نام و آوازه‌اي آن چنان برخوردار نبوده است، اما از سدي نوزدهم به اين سو، با قرار گرفتن جمعيت قابل توجهي از ايزديان تحت حاكميت روسيه ، آنها ناچار شده‌اند "سنجاق" را به مسكو بفرستند. اين گمان نيز وجود دارد كه به دليل برخي ملاحظات ، نام سرزمين "مسقوف" بعدها به "مسحفارش" اضافه شده باشد.

"جلوه" و "مسحفارش" به زبان كردي و الفباي ويژه نگاشته شده و به بسياري از زبان‌ها برگردانده شده‌اند. نخستين تر جمه از كتاب مقدس ايزديان در سال 1895 توسط " ايي.جي.بروان" به زبان انگليسي انجام شده است. در سال 1900 "س.جيامين" اين كتاب را به زبان ايتاليايي و "انستاسیا ماري كرملي" در 1911 هر دو كتاب را به زبان فرانسوي ترجمه و در مجله‌ي "انتروپوس" منتشر نموده است. پژوهشگر اتريشي" م.ب . بيتنز "نيز در سال 1913 اين متون را به زبان آلماني ترجمه نموده و "ا.ا. سميونوف" در سال 1927 ترجمه‌ي روسي آن را منتشر نموده است. كتاب ايزديان در چند مرحله به زبان عربي نيز برگردانده شده است.

همچنان كه بيشتر گفتيم هنوز هم بحث‌هاي فراواني در مورد نويسنده و زمان نگارش كتاب‌هاي مقدس ايزديان وجود دارد. برخي نويسندگان اين دو كتاب را يك صوفي مسلمانان و برخي ديگر كيشش مسيحي مي‌دانند و برخي نيز بر اين باورند كه نويسندگان دو كتاب، دو شخص مجزا بوده‌اند.

"قناتي كوردو" درباره‌ي نويسنده، زبان و الفباي نگارش اين كتاب ها پرستش‌هاي چند مطرح نموده است:

1- اگر نويسندگان كتب مقدس ايزدي كرد نبوده‌اند چرا كتاب را به زبان عربي سرياني يا عبري ننوشته و از الفبايي ويژه استفاده كرده‌اند؟

2- اگر نويسنده‌گان نسطوري با مسلمانان بوده‌اند چرا كتاب ها را به كردي نوشته‌اند؟

3- اگر نويسندگان كرد نبوده اند قاعدتاَ نمي‌بايست سبك نگارش آنها به زبان كردي مناسب بوده باشد در حالي كه شيوه‌ي نگارش، نشان از تسلط كامل نويسنده يا نويسندگان دارد.

"قناتي كوردو" سرانجام به اين باور مي‌رسد كه نويسنده‌ي "جلوه" و "مسحفارش" كرد بوده و اين كتاب‌ها به لهجه‌ي سوراني و نه كرمانجي كه ايزديان بدان تكلم مي‌كنند- نگاشته شده است. وي همچنين نويسنده‌ي هر دو كتاب را "عدي بن مسافر" مي‌داند.

درباره‌ي مليت "شيخ عادي" نيز اگر چه مسحيان، او را كرد و مسلمانان؛ عرب مي‌دانند اما چون در "مسحفارش" به مليت "لبناني" و شهر "بعلبك" به عنوان زادگاه وي اشاره شداست ما نيز همين باور را مي پذيريم.

اكنون با توجه به متون كتاب مقدس ايزديان كه به زبان‌هاي كردي، روسي و انگليسي آمده و به عنوان منبع مورد استفاده قرار گرفته است به بررسي محتواي اين كتب مي‌پردازيم.

ملك طاووس

 

مهمترين نقش در آيين و كتب مقدس ايزديان، مربوط و متعلق به خداوند بزرگ آنها "ملك طاووس" است كه در نخستين روز آفرينش دنيا، يعني "يكشنبه" آفريده شده است. اگر چه زندگي و نقش "ملك طاووس" بسيار شبيه "شيطان" در اسلام و به عبارتي "عزرايل" است اما "ملك طاووس" در ايزديزم سرچشمه‌ي بدي‌ها نيست چون سخني از نيروهاي اهريمني به ميان نمي‌آيد. به باور ايزدي، همه‌ي بدي‌ها از نهاد خود انسان بر مي‌خيزد. در آياتي از متون مقدس ايزديان نيز به اين موضوع اشاره شده است:

نه فسي چه‌ندي تو دكه‌ي گوماني/ تو خالي نابي ژغه‌دري دوخاني/ ته خه‌ياله خوداني خو خلاس كه‌ي ژئيمان

همچنانكه در "جلوه" و "مسحفارش" نيز آمده است ملك طاووس ، يگانه ملايكه بوده كه از فرمان خداوند براي سجده بردن بر آدم سرپيچي نموده است. اين روايت اگر چه تا حد زيادي به روايت‌هاي اسلامي شباهت دارد اما در يك نكته از اسلام متمايز مي‌شود و آن هنگامي است كه "ملك طاووس" از اقدام خود دفاع و مي‌گويد: " من جز خدا به كس ديگري سجده نخواهم برد" به همين خاطر، خداوند سخن او را نيك پذيرفته و به پاداش اين جمله، او را فرمانرواي تمامي فرشتگان كرده است.

براساس متون "مسحفارش"، ملك طاووس به فرمان خداوند خورشيد را آفريد و خود، خداوند خورشيد شد. همچنين ملك طاووس به فرمان خداوند انسان را فريفت تا گندم بخورد و موجبات اخراج او از بهشت فراهم آيد. اما در متن مسحفارش تصحيح شده توسط شاكر فتاح ، ملك طاووس ، اين اقدام را بدون آگاهي خداوند انجام مي‌دهد اما مشمول عفو واقع مي‌شود. اما براساس متون "جلوه" ملك طاووس، خود، پرودگار است ، از ازل وجود داشته است و خود كتاب "جلوه" را براي هدايت و راهنمايي انسان‌ها نازل نموده است.

ملك طاووس در "مسحفارش" يكي از هفت ملايك خداوند است اما در جلوه، خود خداست. با وجود تقدس هر دو كتاب و مرجعيت آنها به عنوان كتاب‌هاي مقدس ايزديان، تناقضاتي چند ميان جملات و متون هر دو كتاب وجود دارد. نام "ملك طاووس" از نام پرنده‌ي "طاووس" گرفته شده و اين نيز قابل تعمق است چون طاووس از تمامي پرندگان زيباتر و ارزشمندتر است.

اما نكته‌ي جالب كه مي‌توان بدان اشاره كرد آن است كه پيكره‌اي كه "ايزدي" از طاووس مي‌تراشند اگر چه مانند پرندگان است اما هيچ شباهتي به "طاووس" ندارد چون اين پرنده در كردستان وجود نداشتند و پيروان آن زمان، هرگز يك طاووس واقعي را به چشم نديده‌اند.

آراي گوناگون درباره‌ي نقش محتواي طاووس در آيين ايزدي وجود دارد. " آ.جوزف" به زبان روسي، پيدايش پيكره‌ي طاووس را نماد پيوند آييني ايزدي با اسلام و سمبل زيبايي مي‌داند. از نگاه او واژه‌ي طاووس به وفور در نوشته‌هاي صوفيسم ايراني آمده است: طاووس فردوس، طاووس سودره، طاووس خلوده. همچنين چند صوفي ايراني نيز لقب طاووس دارند : "ابوسعيد منهانه‌اي، ابوالفضل سوراجي و سراج كه لقب همه‌ي اين بزرگان تصوف "طاووس الفقرا" است.

"امين زكي" نام "طاووس" را مأخوذ از "تيوس" يوناني به معناي خداوند مي‌داند. اما "ديوه‌چي" درباره‌ي طاووس ايزديان افسانه‌اي تعريف مي‌كند كه گويا يك خروس خوان به نام "ديك العرش" (خروس عرش) بر تخت خداوند نشسته و روزي پنج بار فرشتگان را براي دادن "اذان" خبر مي‌كند.

"جي كوير" اسطوره شناسي انگليسي مي‌گويد: " تصوير يا پيكر پرنده‌اي كه روي درخت ايستاده باشد به معناي يگانگي روح و ماده است. اين ماده همچنين مي‌تواند سمبل الهه‌ي خورشيد هم باشد."

به هر حال و به احتمال بسيار، انتخاب طاووس از سوي ايزديان به عنوان خداوند اعظم به خاطر زيبايي آن بوده است. ايزديان احترام بسياري براي خروس قايل هستند و خوردن گوشت خروش نزد آنها حرام است. اين نگاه تقديس آميز به پرندگام نيز همان "توتمسيم" است چرا كه در افسانه‌ي آفرينش ايزديان، اين نكته مشاهده مي‌شود كه خداوند و جبرييل و شيخ حسن (شيخ‌سين) پرنده بوده‌اند. بدين ترتيب، ايزدي نه تنها خود را اسلاف پرندگان بلكه خداوند و فرشتگان را نيز پرندگان مي‌دانند. در افسانه‌اي ديگر چنين آمده است كه خداوند، پيش از همه "گوهر سفيد بالدار" آفريد. اين گوهر بالدار ، چهل هزار سال نزد خداوند باقي ماند..... اين نيز به نظر ما سندي قاطع براي توتم بودن پرندگان نزد ايزديان است.

ايزدي پيكره‌اي برنزي از ملك طاووس ساخته‌اند و آن را "سنجاق" مي گويند. " سنجاق" پيكر پرنده‌اي است كه بر روي شاخه‌ي درخت نشسته است. ايزديان هفت سنجاق دارند كه در پايتخت آييني آنها "لالش" نگهداري و هر يك مربوط به منطقه‌اي است:

1- طاووس ايزي (عنزل):

سنجاق اعظم و ويژه‌ي شيخان، منطقه‌ي ايزدي نشين در كردستان (عراق) است. طاووس ايزي، هر سال، سه بار در روستاهاي منطقه‌ي "شيخان " گردانده مي‌شود.

2- طاووس سنجار: هر سال يك بار در روستاهاي منطقه‌ي "سنجار" گردانده مي‌شود.

3- طاووس حلب: سالي يك بار نزد ايزديان حلب در سوريه برده مي‌شود.

4- طاووس خالدي: طاووس ويژه‌ي دياربكر در كردستان (تركيه) است.

5- طاووس مسقوف: طاووس ايزديان ارمنستان است.

6- طاووس تبريز: طاووس ايزديان ايران است.

7- طاووس زوزان: طاووس منطقه‌ي "حكاري" است.

رفتن "سنجاق" به مناطق مختلف ، آداب و رسوم خاص دارد كه آن را "تاوس گيران" يا "طاووس گرداني" مي‌گويند. به مجرد آنكه طاووس به منطقه‌ي مورد نظر مي‌رسد ايزديان به خوشي پرداخته، در برابر آن سجده مي‌كند و ضمن خواندن دعا، پول و خيرات جمع‌آوري مي‌كنند. "طاووس گردانان" از "قواله" ها انتخاب مي‌شوند كه درجه‌ي آييني آنها پس از "پير" است و به نظر "ويلحيفسكي"، رابطه‌ي مستقيم بار رهبران ايزدي يعني كميته‌ي عالي شيخ و مير ساير اعضاي رده بالاي ايزدي دارند.

براي اجراي مراسم "تاوس گيران"، چند "قوال" به مديريت يك بلده‌ي ناطق، با دف و سرنا و تنبور، "سنجاق" را به منطقه‌ي مورد نظر مي‌آورند. علاوه بر "قه‌وال" و "بلده"، مسوول آب "كاني سپي" (چشمه سفيد) نيز همراه جمع است كه "آب زمزم" (آب كاني سپي) را به عنوان تبرك، به زوار مي‌نوشاند. در كنار اين‌ها، خادم مرقد شيخ عادي، وكيل مير، قهوه‌چي و مهمتر از همه "نقيب" (نگهبان سنجاق) همراه گروه مي‌آيند.

هنگامي كه گروه در پشت سر "سنجاق" به منطقه‌ي مورد نظر مي‌رسند صداي ساز و آواز بلند مي‌شود، مردم به استقبال مي‌روند و هم آوا با يكديگر به روستا مي‌رسند. پس از رسيدن به روستا، رقابت ثروتمندان براي ميزباني "سنجاق" آغاز و هر كس پول بيشتري پرداخت و هديه‌ي فراوان‌تري پيشكش كند، سنجاق، ميهمان او خواهد شد. در خانه‌، بهترين مكان براي "سنجاق" در نظر گرفته شده و پس از آن، اهالي براي زيارت به منزل ميزبان مي‌آيند. "قواله"ها نيز در تمام مدت به وعظ و خطابه مشغول بوده ضمن اندرزگويي به زوار، از آنها نيز پول و هديه دريافت مي‌كنند.

"قواله" پول‌ها را به وكيل مير مي‌دهد تا او نيز پس از جمع‌آوري هدايا، آن را به "مير" تحويل دهد.

اين نكته را نيز بايد اضافه كرد كه اين روز در روستا، يك روز مقدس و مبارك است و اهالي به مناسبت آن، تن‌ها را مي‌شویند، لباس نو مي‌پوشند و بهترين خوراكي‌ها را در اين روز طبخ مي‌كنند.

مراسم "تاوس گيران" نه تنها يك مراسم آييني بلكه يك مدل اقتصادي اجتماعي براي جمع‌آوري و پس‌انداز پول است.

به لحاظ بار اجتماعي نيز مراسم "تاوس گيران" به معناي "مشاوره‌ي اجتماعي"، "حل اختلاف"، و "پايان دادن به مشاجرت " از سوي "مير" و نماينده‌ي او نيز هست.

"تاوس گيران" سالي يك بار انجام مي‌شود اما "طاووس ايزي" از اين قاعده مستثني است و هر ساله سه بار در منطقه گردانده مي‌شود.

همچنان كه پيش از اين نيز گفتيم جايگاه و ارزش ملك طاووس در آيين ايزدي چندان روشن نيست. در "جلوه"، ملك طاووس خود خدا و در "مسحفارش" سر كرده‌ي ملايك و خدايان است. از سوي ديگر، هر پيرو  آيين ايزدي ، هر شب پيش از خفتن بايد كلمه‌ي شهادتين را بر زبان جاري سازد: " تاوس مه‌له‌ك شه‌هد و ئيمانيد منه" (ملك طاووس شاهد ايمان من است). اما در يك آواز آييني به نام "قه‌ولي تاوس مه‌له‌ك"، ملك طاووس خود نيز به سان يك انسان معمولي از خداوند التماس و طلب ياري مي‌كند. با تمام اين احوال، ملك طاووس جايگاهي بسيار مقدس نزد ايزديان دارد.

 

شيخ عادي (عدي)

 

با اهميت‌ترين موضوع در آيين ايزدي پس از ملك طاووس ، وجود "شيخ عدي بن مسافر" است كه در برخي متون به جايگاه خداوند ارتقا يافته و در بعضي متون ديگر پيامبر، شيخ و يا يك انسان آييني است.

در "مسحفارش" نام شيخ عدي در كنار "هفت خداوند" كه در كار خلق گيتي بوده‌اند نيامده است، به همين خاطر اين گمان وجود دارد كه شيخ عدي در اين كتاب : خود خداوند است كه خداوندان ديگر را آفريده است اما اين گمان نيز به زودي و هنگامي كه به اين جمله برمي‌خوريم رفع مي‌شود: "آنگاه خداوند شيخ عدي را از سوريه به لالش برد" يعني نقش پيامبري به او سپرده شده است اما اين بار در دعاي "شهدا ديني" شيخ عادي در نقش سلطان ايزي يعني خداوند ظهور مي‌كند:

سلتان شيخادي په‌دشي‌منه / سلتان ئيزي په‌دشي منه (سلطان شيخ عدي پادشاه من است/ سلطان ايزي پادشاه من است).

به هر حال، آرامگاه شيخ عادي در "لالش" نزديك روستاي "باعزرا" قبله‌ي ايزديان است و هر ايزدي موظف است حداقل سالي يكبار مراسم حج را با رفتن به "لالش" به جاي آورد.

ايزديان خاك گور شيخ را نيز مقدس دانسته و با درست كردن گلوله‌هايي از گل كه آن را "برات" مي‌گويند اين گل مقدس را نزد خود نگاه داشته و پس از مرگ ، قطعه‌اي كوچك از آن را در دهان ميت مي گذارند.

ايزديان از "برات" نيز به عنوان وسيله‌ي پيمان استفاده مي‌كنند بدين ترتيب كه هر گروه ايزدي با دادن و گرفتن برات به گروه ديگر متعهد به همكاري ، دوستي وصلح مي‌شود.

با وجود تمامي اشكالاتي كه رويه‌اي متناقض به جايگاه شيخ مهدي مي‌بخشد، تمام ايزديان "عدي‌بن مسافر" را پس از ملك طاووس در جايگاه دوم آيين ايزدي تقديس مي‌كنند.

 

هفت ملايك (خداوند)

 

در بخش نخست "مسحفارش" آمده كه خداوند، هفت ملايك را از نور خود خلق كرده است:

1- روز يكشنبه عزازيل كه ملك طاووس و رهبر ديگر ملايك است.

2- روز دوشنبه درداييل كه شيخ حسن است.

3- روز سه شنبه اسرافيل كه شيخ شمس‌الدين است.

4- روز چهارشنبه مكاييل شيخ ابوبكر است. 

5- روز پنج شنبه جبرييل كه سجادين است.

6- روز جمعه شمنياييل كه ناصرالدين است.

7- روز شنبه نوراييل كه يدين (فخرالدين) است.

اين تنها فرشتگان نيستند بلكه خداونداني هستند كه در آفرينش دنيا مشاركت كرده‌اند. خداوند نخست خورشيد را آفريد، دوم ماه، سوم فلك، چهارمين ستارگان، پنجمين بهشت، ششمين دوزخ و هفتمين خداوند موجودات را آفريد. به همين خاطر آنها نيز چون خداوند، آفريدگار هستند. در "دوعايا سبه يكي" آمده است:

ئامين ئامين، ته‌باره‌ك ئه‌الدين، ئه‌للا ئه‌حسه‌ن خالقين (آمين آمين تبارك الدين الله احسن الخالقين)

خداوندگاران نزد ايزديان بسيارند اما خدا (الله) از همه بزرگتر است.

هر يك از خداوندان، سيماي يك شيخ ايزدي به خود گرفته است كه اين نيز بازنمون همان دونادون (تناسخ) است. در اين باره نيز در "مسحفارش"آمده است: "هر هزار سال يك بار يكي از هفت خداوند فرود آمده قانون و راه را نشان داده سپس به جايگاه خود صعود مي‌كند. آنها تنها در سرزمين ما فرود مي‌آيند چون خاك ما مقدس‌ترين است".

انديشه‌ي هفت خداوند به روزگاران كهن باز مي‌گردد. اين موضوع از يك سو، بسيار نزديك به باور زرتشتي‌ها و هفت فرشته‌ي اهورامزدا (امشاسپندان) است و از سوي ديگر آفرينش اين خداوندان در روزهاي هفته و ارتباط آنها با ستارگان، به آيين ميترائيسم نزديك مي‌شود كه هر ستاره، يك خداوند و خداوند اعظم، همان "ميترا" بوده است. اثر اين باور آييني، هنوز هم در ميان اكثر اديان غربي و اروپايي وجود دارد و در هفت روز هفته نمود مي‌يابد.

اين باورها نيز ايزديان يعني حضور چند خداوند در كنار يك خداوند اعظم، ما را به اين انديشه نزديك مي‌كند كه ايزدي را يك آيين "هينوتييزم" بدانيم. هينوتيزم حلقه‌اي از جريان تكامل انديشه‌ي آييني انسان به لحاظ زماني پيش عقيده‌ي "مونوتيزم" (يكتاپرستي) است. به همين خاطر نمي‌توانيم با ايزديان همراي شويم كه ايزوسيم باور به وحدانيت خدا يا شاكله‌ي نخستين آيين يكتا پرستي است

نوشته شده توسط بهزاد خوشحالی  | لینک ثابت |

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 5:13

ايزديسم (3)

 

پروفسور رشاد ميران: ترجمه بهزاد خوشحالي

 

درباره‌ي هفت خداوند و رابطه‌ي آنها با يزدان، ايزديان وحدت نظر ندارند. همچنانكه در "مسحفارش" گفته شده "ملك طاووس" نخستين خداوند است كه خورشيد را آفريده اما در دعاهاي ايزدي مي‌خوانيم كه "شيخ شمس" خداوند سوم نماد خورشيد است. همچنين درباره‌ي شيخ حسن كه در مسحفارش فرشته‌ي "درداييل" و آفريننده‌ي ماه آمده است. در داستان‌ها از "شيخ سين" با اين عنوان نام برده مي‌شود. در يكي از افسانه‌ها خداوند و جبرييل و شيخ سين پرنده بوده‌اند. در اين افسانه آمده است:

"ابتدا دريايي بزرگ وجود داشت كه در ميان آن شاخه گلي روييده بود. "شيخ سين" كه همان "حسن بصري" يا "ميري گولان" (سلطان گل‌ها) است در كالبد يك پرنده روي گل نشسته و خداوند نيز در همان هنگام بر روي شاخه‌ي درختي ايستاده بود. پرنده‌اي ديگر آمد كه جبرييل بود. او هم مي‌خواست بر روي درخت بنشيند. خداوند پرسيد: "تو كيستي؟ و من كيستم؟". جبرييل پاسخ داد: "تو تو هستي و من نيز من هستم." خداوند از اين پاسخ عصباني شد و او را بيرون راند."

"جبرييل" سه بار ديگر براي نشستن تلاش كرد اما هر سه بار به پرسش‌هاي تكراري خداوند، همان پاسخ را داد و رانده شد. سرانجام هنگامي كه دور مي‌شد "شيخ سين" را ديد. شيخ سين نيز او را راهنمايي كرد و گفت: "اين بار بگو تو خالق و من مخلوق هستم." جبرييل نزد خداوند بازگشت و اينگونه به خداوند پاسخ گفت. خداوند نيز خشنود گشت و گفت: تنها شيخ سين، ميرگلها، خداوند ما مي‌توانسته اين پاسخ را به تو آموخته باشد. پس از آن خداوند و جبرييل و شيخ سين به پرواز درآمدند تا جهان را خلق كنند."

در اينجا شيخ سين در كنار خداوند و جبرييل پيش از خلقت جهان وجود داشته است و جالب اينجاست كه خداوند از او با عنوان "خداي ما" نام مي‌برد.

"ويلچفسكي" شيخ سين را ملك طاووس مي‌داند.

اما درباره‌ي شيخ فخرالدين نيز كه او را "يدين" مي‌گويند و فرشته "نوراييل" است كه بر اساس متون مسحفارش آدميزاد و موجودات را آفريده است نيز تناقضاتي چند وجود دارد. در همان متن مسحفارش آمده است كه خداوند آدميزاد را از چهار تخم آفريد: خاك، هوا، آب و آتش و تمام موجودات از اين چهار پديده آفريده شده‌اند اما نزد ايزدي ها "فخرالدين" خداوند ماه و شفا دهنده‌ي كودكان بيمار است.

 

يزيد بن معاويه

 

آيين اسلام و تاريخ آن به شيوه‌اي در ايزدیسم تأثير گذارده است كه نام خليفه‌ي اموي يزيد بن معاويه در مسحفارش به عنوان خداوند و در برخي متون ديگر ملك طاووس ثبت شده است.

در يكي از داستان‌هاي مسحفارش چنين آمده است كه "معاويه" "پدر يزيد" خدمتكار "محمد" پيامبر اسماعيليان بوده است. پس از مدتي "محمد" بر او غضب نموده و خداوند به پاداش صبر معاويه، پسري به نام يزيد به او عطا فرموده است.

در ادامه‌ي داستان مي‌خوانيم: "... اما ملت‌هاي ديگر اين را نمي‌دانند و مي‌گويند خداوند ما  از آسمان آمده و يزدان اعظم او را بيرون رانده است به همين خاطر اينها كفر مي‌كنند و در ظلمت به سر مي‌برند اما ما جمعيت ايزدي به اين موضوع باور داريم چون ما مي‌دانيم كه يزيد بن معاويه يكي از هفت خداوند ماست. ما مي‌دانيم چون سيمای او مانند همان خروسي است كه نماد ما است. هيچكس نبايد نام او را بر زبان جاري سازد و نام هيچكس نيز نبايد نام او باشد نام‌هايي مانند شيطان، شار، شت و... ما نيز از اين اسامي استفاده نمي‌كنيم: ملعون، لعنت، نعل و...

از اين داستان چنين استنباط مي‌شود كه يزيد بن معاويه يكي از هفت خداوندان و شبيه "خروس" يا همان "ملك طاووس" است كه در "سنجاق" نيز سيمایي خروس آسا به خود مي‌گيرد.

در يكي از متون ديگر مسحفارش يزيدبن معاويه به مثابه پيامبر و عالم و روحاني ديني شناخته شده است.

همچنين صوفي و مردان آيين اسلام در متون ايزدي مانند: شيخ عبدالقادر گيلاني، حسن بصري، محمد حنيفه، شمش الدين تبريزي ، حرمت بسياري دارند. "ويلحفسكي" درباره‌ي تأثير تصوف بر آيين ايزدي مي‌گويد: " تصوف چنان در آيين ايزدي باز نمود يافته است كه در بسياري موارد نمي‌توان سيماي كهن آيين ايزديسم را در اين دين باز جست."

به هر حال، يزيدبن معاويه شخصيت تاريخي اموي است كه پيوندي با ايزديان ندارد. واقعيت آن است كه به دليل مشابهت اسمي "يزید" با "ايزدي" اين واژه وارد كتب مقدس ايزديان شده است و در تمام متون ايزدي نمي‌توان ارتباطي واقعي ميان واژه‌ي "ايزدي" و "يزيد" يافت.

 

طبقه در آيين ايزدي

 

آيين ايزدي يك نظام ديني طبقاتي (Hierarchic) است. درجه‌ي آيين ايزدي مشتمل بر هفت طبقه است كه براساس دانش ديني، وظيفه آييني- اجتماعي و برخي ويژگي‌هاي ديگر تقسيم‌بندي شده است.

مير

 

رهبر آييني ايزديان است و قدرت نامحدود نزد پيروان اين آيين دارد. "مير" از يك خاندان ويژه و ايندوگامي  است يعني اعضاي اين خاندان، تنها در ميان اعضاي خود همسر اختيار مي‌كنند.

اغلب نويسندگان لقب "مير" را مأخوذ از "امير" عربي می دانند اما "توفيق وهبي" بر اين باور است كه واژه‌ي "مير" از نام خداوند "مهر" گرفته شده است. در هر حال، اين نام در آيين ايزدي به معناي "مرد" و "مرد واقعي" است.

به باور ايزديان، "مير" نماينده‌ي شيخ عدي است و پول و مايملك مرقد نزد او به امانت گذارده شده است اگر چه نمايندگان خانواده‌ي "مير"، خود را نوه‌ي "يزيد بن معاويه" مي‌دانند كه اين موضوع نيز از نگاه "ويلچفسكي" فاقد هر گونه سنديت است.

در آغاز "مير" هاي خاندان شيخ حسن فرزند "عدي" دوم فرمانروا بودند اما در سده‌ي هفدهم شيخ محمد كردي اردبيلي، به دنبال اختلاف و منازعات بسيار و برخوردهاي خونين، قدرت "مير"ي را به چنگ آورد.

شيخ محمد از خاندان شيخ ابوبكر، خداوند چهارم (مكاييل) بود كه از خانواده‌ي شيخ حسن است و به فرمان "مير" جديد نام شيخ حسن به شيخ حسن بصري تغيير يافت.

"مير" وظايف و مسووليت‌هاي بسيار دارد. وي بايد به مثابه يك رهبر امور اداري را انجام و مسووليت حل اختلاف عشيره‌اي و منطقه‌اي را به انجام رساند. كليه‌ي دارایي مشترك ايزدي‌ها در اختيار "مير" است و در استفاده از آن اختيار تام دارد.

"مير" بايد "بابه شيخ" (بابا شيخ) را انتخاب كند كه بالاترين مقام آييني است و در امور ديني، به نام "مير" فرمان و فتوا مي‌دهد. "مير" همچنين وظيفه‌ي اعزام كاروان "سنجاق" به مناطق مختلف را بر عهده دارد. جالب آنكه "مير" بي‌سواد است چون در جامعه‌ي ايزدي، تنها "شيخ" حق خواندن و نوشتن دارد. "مير" همچنين يك كلاه ويژه‌ي تاج مانند دارد كه به مناسبت‌هاي گوناگون بر سر مي‌كند.

اين نكته را نيز بايد گفت كه هر چند "مير" قدرت نامحدودي دارد اما نمي‌تواند مانع اجراي مصوبات كميته‌ي شيوخ به رياست "بابه شيخ" شود، اگر چه بابه شيخ خود منصوب "مير" و همه‌ي مصوبات متأثر از انديشه‌هاي او (مير )است.

 

                                                    پسمير

 

تنها اينها حق همسر گزيني از خانواده‌ي "مير"ها را دارند. "پسمير" يك واژه‌ي كردي به معناي "پسر مير" است. "پسمير" ها گويا نوه‌ي شيخ ابوبكر هستند و پس از "مير" قرار دارند اگر چه اين طبقه‌بندي، آييني نيست و وجهه‌ي اجتماعي آن غالب‌تر است.

پسمير در امور اداري، قائم مقام "امير" است و در تمامي روستاهاي بزرگ، يك نفر با اين عنوان، خدمت مي‌كند.

 

با به شيخ و شيخ

 

"بابه‌شيخ" شيخ بزرگ، رهبر همه‌ي شيوخ و نواده‌ي شيخ فخرالدين خداوند هفتم و برادر شيخ حسن است. بابه شيخ مرجع ديني ايزديان و داراي اقتدار آييني بسياري است به گونه‌اي كه حتي "مير" هم نبايد فتواهاي آييني او را ناديده انگارد.

بابه شيخ پيراهن و عمامه‌ي سفيد مي‌پوشد و شال مشكي مزين به حلقه‌هاي مسي به طول 9 متر به كمر مي‌بندد. بابه شيخ هرگز ريش نمي‌تراشد و قاشق مخصوص به خود دارد، همچنين هيچكس حق ندارد بر روي جانماز او بنشيند. او جانماز مقدسي دارد كه گويا متعلق به شيخ عدي بوده و در اعياد به جمع اجازه مي‌دهد كه آن را زيارت كنند. تنها بابه شيخ و شيوخي كه از خاندان شيخ فخرالدين (خانواده آداني) هستند حق خواندن و نوشتن دارند.

شيوخ گروهي مهم هستند پس از خاندان مير قرار دارند و همچنانكه گفتيم بابه شيخ از ميان آنها انتخاب مي‌شود.

ايزديان اجازه دارند در امور دنیوي نيز مشاركت كنند و به اداره‌ي امور پيروان بپردازند. شيوخ به طور كلي از چند خانواده هستند اگر چه اغلب آنها خود را نوه‌ي شيخ حسن مي‌دانند:

1- خانواده "آداني": از نوادگان شيخ حسن هستند و نام آنها از نام شيخ عادي آمده است.

2- خانواده شمساني: اينها نوادگان شيخ شمش الدين (خداوند سوم) هستند. سيتوخ شمساني، باج ويژه از ايزديان دريافت مي‌كنند كه آن را "قرباني شمس" مي‌گويند. اين شيوخ در ارمنستان نام ديگري نيز دارند كه "شيخ رش" يا "